-
تصورات جان میگیرند
پنجشنبه 30 آبان 1398 00:53
شب نشینی خیلی خوبی با بچه ها داشتیم ؛ خیلی بهم چسبید و خیلی دوست داشتممم. دوتا از هم اتاقیها رفتن خونه و ما سه نفر آخرهفته باهم هستیم. قراره فردا هم بریم یه صبحانه توپ باهم بزنیم بر بدن. محور صحبت های امشبمون علاقه ی یکی از بچه ها بود.خیلی صحبت های خوبی گفته شد.به نوبه ی خودم تجربه هایی که تا این سن کسب کرده بودم و...
-
امروز چه روزیه؟
دوشنبه 6 آبان 1398 23:14
فکرکنم پارسال بود یا سال قبلش که به مناسبت سالگرد وبلاگ نویسیم تو یه پست مفصل نوشتم درباره اینکه چی شد اومدم سراغ وبلاگ نویسی و اینکه چگونه اینجا راه اندازی کردم و... بله و دُرُست 4سال از اون روز میگذره و مَنِ 4سالِ پیش چقدرررر تَفاوت داره با مَنِ الانم... و باید بگم که این مَنِ الانُ بیشتر دوسش دارم
-
چی شد که اینجوری شد؟
یکشنبه 5 آبان 1398 00:36
چقدرررر زود میگذره.... هربار که فکرِ سرزدن به وبلاگ میومد تو سرم به یه زمان دیگه موکول میکردم و اینگونه شد یک ماه پست نذاشتن و بیشتر از 20 روز سر نزدن به وبلاگ و نخوندن بقیه وبلاگا.یادمه قدیما اگه پست نمیذاشتم حداقل وبلاگا رو میخوندم... ........ خُب گذشته ها که گذشته از زمان حال بگم: 98درصد کلاسای این هفته رو کنسل...
-
با شروع ترم جدید چه میگذرد؟
شنبه 6 مهر 1398 00:38
سلاااام یک هفته ای هست کلاسام شروع شده. جمعه هفته پیش با کوله باری از وسایل ،منزل را به مقصد شهردانشجویی ترک کردیم.به شهردانشجویی به دانشگاه و سپس به خوابگاه سلام کرده و وارد اتاقی شدیم که اولین نفر از افراد اتاق را در ترم جدید به خود دیده و ان فرد هم من بودم. بله اولین شب را به تنهایی با اتاقی خالی سپری کردیم و...
-
روز خداحافظی
سهشنبه 26 شهریور 1398 21:20
بعد از این همه پست که گفتم کلافه و سردرگمم بالاخره تکلیف معلوم شد و قراره برگردم... اول ناراحت شدم و بهم برخورد ولی بعدش خودمو جمع و جور کردم و به ادامه زندگی پرداختم. ظهر بهار که فهمید گریه کرد منم چشمام تار شد ولی مقاومت کردم و بعد یواشکی اشک هامو پاک کردم.و نفر بعدی مامان بود! همینطور که داشت حرف میزد چشماش اشکی شد...
-
نخل و نارنج
شنبه 23 شهریور 1398 23:32
مشغول خواندن کتابِ "نخل و نارنج" از وحید یامین پور هستم. درباره زندگی نامهی 《شیخ مرتضی انصاری》است. قلم خیلی شیوایی دارد و فوق العاده زیبا داستان را روایت میکند.وقتی کتاب را باز می کنم و شروع به خواندن می کنم گویی پرت میشوم به سال ها قبل و همراه شیخ جلو میروم. قسمتی از متنِ کتاب که الان خوندم و خیلی دوست...
-
من ایمان دارم خدا بهترین رو برام رقم میزنه
شنبه 23 شهریور 1398 10:04
امروز روزِ شروع دانشگاهه شهر ماست.دانشگاه خودمم که از 30ام شروع میشه. منم امروز نرفتم چون انتخاب واحد نکردم.وقتی هنوز تکلیفم روشن نیست چرا باید برم؟ و تازه یکی یکی کل بچه ها خبردار بشن با دیدنم. چهارشنبه رفتم دانشگاه اینجا گفتن ما خودمون برای دانشگاه مبدا نامه میفرستیم. به خانوم متصدی میگم من با دانشگاه مبدا هم صحبت...
-
بلاتکلیفی
شنبه 16 شهریور 1398 12:58
هنوز کارام درست نشده...هنوز ترم جددید رو هواس وقت انتخاب واحد دانشگاه اینجا تموم شد اگر قرار بر موندن باشه باید انتخاب واحد با تاخیر بکنم. اگر قرار باشه برم اونجا باید نامه بگیرم و کارای خوابگاه درست کنم. دروس ارائه شده هر دوتا دانشگاه دیدم و برای درس هایی که میخوام بردارم یکم فکر کردم ولی اخرسر چون همه چی باهم تداخل...
-
هشتگ کلافه
دوشنبه 11 شهریور 1398 15:34
ظهر با مامان صحبت کردم گفت اقای فلانی(برادر همکارش که توی آموزش دانشگاه ما کار میکنه) گفته اقای رئیس هنوز نیومدن.کار منم که تو هواس. فردا هم روز انتخاب واحد بچه های مهمان هست.منم که هنوز سرترم ندارم.رفتم تو سایت دانشگاه خودمون دلم پر زد برای اونجا.دروس ارائه شدمون هم دیدم.همه چی خوبه. فقط اگه بنا باشه برگردم خوابگاه...
-
درگیری های جدید این روزهای من
دوشنبه 11 شهریور 1398 00:48
این پست های سفرنامه رو دیروز نوشتم ولی کاری پیش اومد و نشد که پستشون کنم.حالا خداروشکر پست شد اما با تاخیر... . . وای دلم گرفته،کلافم الان احساس میکنم ارومتر شدم اما هنوز هست.نمیدونم نوشتم اینجا که توی سامانه دیدم با درخواست تمدید مهمانیم موافقت شده؟؟ اواسط مرداد ماه بود دیدم موافقت شده ،خیلی خوشحال شدم .این هفته هم...