-
یه هفته شلوغ با تفریح
جمعه 16 خرداد 1399 18:13
سلام سلام دیر به دیر میام یعنی هنوز عادت نکردم... این هفته تفریح داشتیم حال اومدم...یعنی به معنای واقعی کلمه پوسیده بودما.سه شنبه شب رفته بودیم پارک دورهم به صرف شام.من که حالا از شانسم ساعت ۹:۳۰ شب هم امتحان عمومی داشتم مامان میگف میخوای نریم؟ گفتم نه بابا امتحان من ۱۰ دیقه بیشتر طول نمیکشه.بابا هم مامان و مامانجون...
-
دیدار با فامیل بعد از مدتهاااا
شنبه 10 خرداد 1399 00:48
سلاااام امروز بعد از مدت هاااا فامیلُ دیدم و دیداری تازه کردیم.بدون بوس و ماچ و بغل و... اینا. البته قبل از اینکه کرونا هم بیاد و قرنطینه و این داستانا بشه من چون خوابگاه بودم ،فامیل اینارو ندیده بودم یعنی بعد از حدود چهار مااااه اگه بیشتر نباشه. بالاخره امروز موقعیتش جور شد و با پروتکل های بهداشتی ( ) دیداری تازه...
-
دوست داشتنی از جنس دیگه
جمعه 9 خرداد 1399 02:42
چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن قشنگه. چندوقتیه که با وجود اینکه اطرافیان و خانوادم دوستم داشتن و دارن و خواهند داشت(ان شاءالله) و واقعا منم همینطور برام بوده اما حس میکنم نیاز دارم به دوست داشتنی از جنس دیگه....نمیدونم چطور بیانش کنم....یه دوست داشتنی که جنسش فرق داره...فکرتون سمت چیزای بد نره...اونجوری هم نیست....
-
سنگ کلیه مامان
جمعه 2 خرداد 1399 02:32
تقریبا خیلی وقته که درگیر سنگ کلیه مامان هستیم.البته ما که درگیر نیستیم دردکشیدن های وحشتناکش برای مامانه و ناراحتی و هیچ کاری از دستمون برنیومدن برای ما امروز مامان برای چندمین بار رفتن سراغ یه دکتر دیگه و با دستورهای عجیب غریب اومدن.گویا دکتر محترم که هم پزشک عمومی هستن و هم مطالعات طب سنتی داشتن به مادر گرام فرمودن...
-
سلامی پس از یک غیبت کبری
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399 02:08
سلااااام سلام پس از یک غیبتِ کُبری....!!! البته که شواهد نشون میده حدود دوماه و ده روزِ پیش پست گذاشتم اما تقریبا مطمئنم بعد از نوشتن پست و بیرون رفتن از بلاگ اسکای دیگه نیومدم تا الان....نه اینکه دلم تنگ نشده باشهها جزو لیست کارام نوشته بودم اما هِی نمیشد(مثل قبل) تا الان که یادش افتادم ....با عرضِ تاسف باید بگم...
-
اندر احوالات لحظات بعد از تمام کردن کتاب بادبادکباز
دوشنبه 19 اسفند 1398 04:20
کتاب بادبادک باز همین چند دقیقه پیش تمام شد نظرم را بخواهید باید بگویم داستان غمانگیزی دارد...تلخ ...خیلی تلخ...همان اندازه که قهوه ی نمیدونم چیچی که اون شب بابا سفارش داد و تلخ بود....این تلخی اش منو اذیت کرد آن قدر که مطمئنم تا مدت ها کتاب های اینجوری رو نخواهم خواند... میتوانم بگویم دلم از این همه تلخی گرفت......
-
نیازمند آرامش
سهشنبه 24 دی 1398 23:15
هعی خداااااایعنی نمیدونم از دست این فکر و ذهن و احساساتم چیکار کنمممم ؟؟؟خدایا خودت این اعضا و جوارح آفریدی،کمکم کنبهم آرامش بده....مگه غیر از اینه که دلها تنها با یاد خدا آرامش پیدا میکنند؟
-
دسته گل به آب دادیم چه دسته گلی...
سهشنبه 19 آذر 1398 11:52
-
احوالات عجیب و قریب
پنجشنبه 14 آذر 1398 23:38
-
هفته دوم آذر
پنجشنبه 14 آذر 1398 02:06
هفته گذشته ،هفته شلوغی بود برام.جشنواره داشتیم.تقریبا همه تایم های خالیم اونجا بودم.خداروشکر همهچی خوب بود. اشکال هم کم نداشتیما ولی خب کسب تجربه کردیم.من که تازه اول راهم نسبت به بقیه....اولِ اولِ اول...سعی میکنم یاد بگیرم ازشون.سه تا میانترم دادم یکیش نمرش اومده و خیلی خوب نیست با اینکه بیشتر از بقیه امتحانا براش...