توی مسابقه ی کتابخوانیِ کتاب "یادت باشد" از طرف دانشگاه شرکت کردم.ثبت نامش اینترنتی بود گزینه سفارش کتاب هم علامت زدم.کلی واسه شرکت تو مسابقه ذوق کردم.کنار حجم درسا و کتابا یه محک خوبیه واسه خودم.واسه یکی از دوستامم اطلاعیه ثبت نام فرستادم و بهش پیشنهاد دادم شرکت کنه چون میدونستم اونم قبلا کتابش خونده. ادامه مطلب ...
انقدر که این چندوقت همش هی میرفتم سامانه چک میکردم ببینم نمره ها اومده یا نه بعدشم چک میکردم ببینم استاد نمره اضافه کرده یا نه ، تایید کرده نمره ها رو یانه.بَعدتَرِشَم که درگیر انتخاب واحد و... اینا بودم.حالا که میخواستم وارد بلاگ اسکای بشم داشتم تند تند شماره دانشجویی و پسورد سامانه دانشگام وارد میکردم

خوب میشم،بعد حذف و اضافه خوب میشم
نه اینکه وبلاگ را فراموش کرده باشم،نه اصلا !!
انگار این روزها کم حرف تر از همیشه شدهام...
یک هفته از شروع تعطیلات بین دوترم میگذره و دقیقا یک هفته تا شروع ترم جدید مونده...
از وبلاگ خیلی غافل شدم...یه عالمه پست های جدید نخونده مونده از وب ها و یه عالمه چیز که ننوشتم و فکر نمیکنم دیگه هیچ وقت نوشته بشن!!
ولی زندگی هنوز جریان داره و هنوزم خوشگلیاشو داره...

عکس مربوط به گلهای باغچهمونه ،میبینمشون یاد عید میفتم...
خوابگاه که رفتم از بچه ها کتاب "یادت باشد" گرفتم
درباره زندگی عاشقانه "شهید حمید سیاهکالی مرادی" از شهدای مدافع حرم هستن
پریشب تا 2 بیدار بودم و بالاخره تمومش کردم...فصل اخرش که شهادت بود خیلی خیلی خیلی غمگین بود...با هرخطش خیلی گریه کردم ولی قشنگ بود...
#به_شدت_توصیه_میشود
بعدانوشت:حالا بعد از گذشت حدود یک سال و نیم میخوام بگم که خییییلیییی از اتفاق های خوب زندگیم واقعا مدیون این شهید وهمسرشون هستم. واقعا دید من به شهادت و شهدا با خوندن این کتاب تغییر کرد.دید بدی نداشتم در واقع بهتره بگم هیچ دیدی نداشتم ...
یکی از اون بهترین اتفاق ها رفتن به راهیان نور بود که هیچوقت فکرنمیکردم آنقدر خوب باشه و مسیرزندگیم تغییر بده...
دومیش رفتن سرمزار شهدای گمنام و ساده نگذشتن از مزار شهدا است که از این شهید بزرگوار یاد گرفتم، کم کم باهاشون درد دل کردم و واقعا راه به روم باز شد.
ازشون خواستم برام دعا کنن و واقعا نتیجه عوض شد...