بعد از بیش از یک سال سلام!
حالا که شرایط نت اینجوری شده منم یاد اینجا افتادم و بعد از یک سال اومدم ببینم اینجا هنوز برقراره یا نه که دیدم بعله برقراره برقراره....
در روزگاری که به ثانیه ای همه چی تند تند عوض میشه
اینجا اما، ظاهر و باطن خودش حفظ کرده...
اینجا بهم حس یه صندوقچه قدیمی میده که یادگاری از مامانبزرگم برام مونده. درسته کلی صندوقچه های جدید و با امکانات اومدن که حتی دیگه اسمشونم خوشگل تر شده اما این صندوقچه قدیمی هم هنوز جای خودش تو قلبم داره. داخلش هم درهم و برهم چیزهای با ارزش و بی ارزش گذاشتم اما هنوز هم جا داره و پر نشده.
وبلاگم که باز کردم احساس غریبی کردم با اینجا آنقدر که نیومدم
خواستم یه متن دلی بنویسم اما احساس کردم کلمه ها هم از از ذهنم فرار کردن...
از وضعیت الانم اگه بخوام بگم
ترم 5 ارشدم
واحد های لازم پاس کردم و فقط پایان نامه مونده
برای پایان نامم راه طولانی در پیش دارم و احساسم اینه اگه جدی پی اش بگیرم شاید چندماه دیگه بتونم تموم کنم
در عوض این مدت تو دانشگاه حسابی تو برنامه های مختلف شرکت کردم
از تدریس تو آزمایشگاه گرفته تا مسئولیت قبول کردن برای برنامه ها و جشنواره های مختلفی که برگزار میشه
الحق و الانصافم خیلی خوش میگذشت و حسابی کسب تجربه کردیم
اینه که پایان نامم رو زمین مونده
خودم یه احساس گیجی دارم
5سال پیش انتظار داشتم الان اوضاع و شرایط خیلی بهتری داشته باشم
اما من کجا اون فکرای رویایی کجا
یه حس های غریبی هم دارم این وسط که برام عجیبن
گاهی اوقات باهاشون دعوا میکنم، گاهی عصبانی میشم، گاهی کنار میام
(در واقع گاهی با خودم دعوا دارم گاهی هم در صلحم)
نمیدونم این حس ها برای منه
نمیدونم من عجیبم
نمیدونم واقعا
در هرصورت زندگی ادامه داره و چاره ای جز ادامه دادن نداریم
روزها تند تند میگذرند
به قول شاعر لحظه ها از پی هم می تازند
و منم که احساس جاموندن دارم
حالِ عجیبی دارم
خیلی خستم ولی خیلی هم حوصله دارم
ناامیدم ولی انگیزه دارم
حالم بده ولی خوبم هست
از لحاظ ذهنی احساس خستگی میکنم
یه تفریح که فقط ذهنم مشغول یه چیز بیخود کنه و بعد برم ادامه کارهام
چیکارکنم؟
راهکار واسه خستگی ذهنی چیه؟
واسه یه خسته ی پرحوصله
واسه یه ناامیدِ امیدوار
سلام!
ترم پیش فکرمیکردم اگه همه ی درس های اون ترم پاس کنم ترم بعد آسونتره! درسته اگه درسی مونده بود کار رو سختر میکرد ولی این ترمم سختی های خودشو داره یه جوره دیگه.
تنها درسی که دارم مخلوطی از ۴ تادرس لیسانسه + کمی اضافه تر....اون ۴تا درس لیسانس خودشون درسای سختی بودن و ترکیبشون باهم خیلی سم شده! و درس سنگین و غولی ساخته که پاس کردناش با یه نمره معمولی برنامه ریزی و وقت گذاشتن و درس خوندنِ درست میخواد!
دوتا گروه آزمایشگاه گرفتم تدریس کنم!تجربه خیلی خوب و جالبیه!تا حالا که ۳جلسه گذشته دوست داشتم هرچند همه ی محاسباتم بهم خورده و خیلی بیشتر از اونچه که فکر میکردم ازم وقت و انرژی میگیره!
از طرف دیگه پروپوزال که حدود ۲ماه دیگه وقت داره و من که هنوز هیچ کاری نکردم!و استادم که پی کارای خودشه و نمیگه کجایی چیکار میکنی؟و....
خلاصه که خیلی سرم شلوغ شده ولی اینجور شلوغیا رو دوست دارم:))
امروز برای اولین بار سر دومین جلسه از تنها درسی که این ترم دارم حاضر شدم.استاد به قیافه بچه های جدید شناخت و اسمشون پرسید از جمله خودم:)
تعریف های خوبی ازش نشنیدم اما خوشم اومد ازش
اینکه یه درس خشک و سخت رو خشک پیش نمیبرد خیلی خوب بودوگرنه من که همون اول خوابم برده بود.
حتی از نوع درس دادنش هم خوشم اومد.
در کل دوسش داشتم در عین حال که سرکلاسش پرام ریخته بود از سنگینی درس و استادی که جلسه اول که اومده سرکلاس گفته عقبیم!!!
برای یه درس ۴ واحدی که تنها درس این ترمم هست باید ۳ روز در هفته برم دانشگاه
زیبا نیست؟
اما تصمیم جدی گرفتم که سخت براش تلاش کنم و خوب بخونمش هم برای اینکه خوب یاد بگیرم هم برای اینکه به شدت به نمرهاش احتیاج دارم که معدلم ببره بالا.
چند وقته ذهنم درگیره اینه درس هایی که به هرصورت خوب یا بد گذروندم چرا اونجور که باید یادم نیست؟
چرا خوب نخوندمشون؟؟
برم که هنوز ترم شروع نشده کلی کار دارم...