یه کلاسی شرکت کرده بودم،استادش همیشه میگفت از منطقه امنتون خارج بشین.مثلا وقتی میرین رستوران نَگین همون همیشگی! از اون چیزهایی که همیشه میخوردین یکم پاتون فراتر بزارین و حاضر بشید یه انتخاب جدید داشته باشین!
من این صحبت ایشون گوش میکردم و با خودم فکر میکردم نه من اینجوری نیستم!من همیشه انتخاب ثابتی ندارم!
( البته شاید این در مورد من که خیلی کافه و رستوران نمیرم صدق نکنه... شاید ۲ یا ۳ماه بگذره و نرفتم شاید هم تو یک ماه مثلا پیش بیاد که۳بار برم)
مثلا من از بین شیک شکلات و شیک نوتلا و شیک قهوه و کیک شکلاتی و وافل همیشه یکی انتخاب میکنم حالا بسته به نوع و منوی اون کافه ممکنه زیاد یا کم بشه...و با خودم خیال میکنم من که هردفعه انتخاب های متفاوتی دارم!! در ظاهر امر بله، اما در باطن امر من یه مجموعه انتخاب امن دارم که هردفعه و در هر کافهای که برم از اون مجموعه انتخاب میکنم و حاضر نیستم خارج از اون مجموعه هم انتخاب کنم مثلا چون تاحالا گلاسه نخوردم پس هیچوقت هم ریسک نمیکنم و گلاسه انتخاب نمیکنم چون یه وقت ممکنه دوست نداشته باشم!!نظرم بعد از گرفتن عینک:
خیلی راضیم...خیلی قشنگه...اصلا شکل متفاوتی به چهرهام داده
سلام
خیلی دلم میخواد بنویسم...واقعا احتیاج دارم
فکرمیکردم خیلی وقتم میگیره
اما فعلا براش یه راهی پیدا کردم!ببینم جواب میده؟
توی ۶ماهه گذشته آنقدرررر اتفاق های جورواجور از سر گذروندم که دیگه آدم قبلی نیستم!
زندگی هم آنقدر رو دور تنده که فرصت نمیشه اتفاق های مهم قبلی ثبت کنم پس نوشته هام متناسب با حال ثبت میشه! "it's for now"
فعلا یکی به من بگه تابستون چجوری گذشت و کِی مهر شد؟
تقدیر ماجرای شگفتی است.
وقتی که همه چیز را آن طور می یابی که میخواهی،ناگهان دستی از غیب،همه چیز را به هم میریزد و تو را به این یقین میرساند که کارهای نیستی.
وقتی در این احساس غوطه ور شدی و به این نتیجه رسیدی که مثل پرکاهی در آسمان،تو را به هرطرف که بخواهد میبرد، دستی دیگر آن را به شیوه ای تغییر می دهد که می فهمی تقدیرها نتیجه اعمال خودت است.
اعمالت را بررسی میکنی؛تصمیم هایت،اشتباهاتت،سماجت ها و پافشاری هایت و خود را در زندان تاریکی از غم ها می یابی و احساس تنهایی و پشیمانی و ناامیدی دامنت را رها نمی کند.آنگاه است که می بینی باز هیچ چیز دست تو نیست،در گوشه ای از این زندان درخششی شروع به تابیدن می کند که تمام حصارهای به هم پیچیدهی خیالت را از بیخ و بن بَرمیکَند؛حصارهایی که دیوار و میله های این زندان شده بود.آن حقیقت میخواهد حاکمیتش را به تو نشان دهد و برای اینکه تو را به این فهم برساند،هزار گردباد و طوفان را باید طی کنی تا بفهمی که در این عالم کارها دست خداست.
آن گاه که فهمیدی و فهمانده شدی،سفره ای میگستراند و تو را به هم نشینی با خودش دعوت می کند و می گوید:بیا مثل من شو و جانشین من روی زمین باش.تو عازم این سفر شگفت انگیز می شوی؛راهی که در آغاز آن،هزار و یک کشته ی خونین جگر می یابی.می روی و می روی و می روی تا اینکه در جای جای این سفر می فهمی که باز به اراده ی خودت نمی توانی بروی.هرگاه تو بودی و تو رفتی،شکست می خوری و هرگاه او در تو به حرکت آمد و عزم جاری در لایه های وجودت شد،آن چنان پَر می کشی که حیرت آسمان ها را بر می انگیزی.سفری بی نهایت که مبدا آن تو هستی و مقصد آن او، و تو هزاران سال اگر به او نرسی،به اطمینان و التیام و آرامش نخواهی رسید.
✍️بخشی از فصل چهاردهم کتاب کهکشان نیستی نوشته محمّدهادی اصفهانی
چی باعث میشه من حرکت کنم؟
یا بهتر بگم چی باعث میشه من حرکت مفید انجام بدم؟و وقتم مفید بگذرونم؟
یه چیزی باید اینجا تغییر کنه...
دیگه نباید از همون راه قبلی برم و اشتباهات قبلی و ...
یه چیزی باید تغییر کنه...
گفتم بیام یکم از حال و هوای کلاس و درسا و بچه ها بگم تا یادم نرفته و اینجا هم بمونه به یادگار...
ظرفیت گرایش ما طبق چیزی که تو دفترچه سنجش زده بود ۶نفر بود، بعد که رفتم دانشگاه فهمیدم ۱نفر هم بدون آزمون از یه دانشگاه دیگه اومده پس ورودی ما۷نفریم .
وقتی فهمیدم این دانشگاه قبول شدم فکرمیکردم به جز چندتا از دوستای راهنمایی و دبیرستان که خبردارم اینجا دارن درس میخونن دیگه کسی نشناسم،حداقل تو دانشکدمون کسی نشناسم. اما وقتی رفتم دانشگاه یکی یکی آشنا میدیدم و فهمیدم ۵نفر از بچه های هم ورودیم تو دانشگاه کارشناسی، اونا هم ارشد اینجا قبول شدن که یکیشون با من هم گرایشه و اون ۳تا هم گرایششون مثل همه.یک نفرم هست که دانشگاه کارشناسی ورودی قبلیمون بود و اینجا ورودی سال قبلی گرایش منه.
خلاصه این اتفاق که کلی آشنا هست بسی جالب بود و باعث شد خیلی احساس غربت نکنم.
توی گرایش ما،۷تایی ورودیمون از دانشگاه های دولتی هستیم .
این ترم ۳تا درس دارم مجموعا میشه ۸واحد ولی آنقدر سنگینه و بدو بدو داره که انگار ۲۰ واحد دارم :|
استادهامون خوبن هم از نظر اخلاقی ،هم از نظر درس دادن...دوسشون دارم و امیدوارم بتونم نمره خوبی هم ازشون بگیرم...
گرایشم خیلی دوست دادم و علاقم بهش بیشتر شده و خیلی خیلی خوشحالم و خداروشاکرم اولویت های قبلی قبول نشدم.
استاد راهنمامون مشخص کردیم و اول دوست داشتم یکی دیگه استاد راهنمام باشه اما شرایط جوری پیش رفت که یکی دیگه شد...اینم خوبه، باتجربه تر و باسابقه تر از اون یکیه ولی سرش خیلی شلوغه و باید از اینور از اونور پیداش کنم.
با دخترای کلاس دوست شدم و نزدیکتر شدیم نسبت به اوایل ترم.
معمولا سعی میکنم با سرویس برم دانشگاه...تا حالا بیشترین معضلی که با دانشگاه داشتم مسیرش بوده،اون اوایل که همش حالت تهوع میگرفتم و واسه خودمم عجیب بود که آخه من که واسه کارشناسی یه شهر دیگه میرفتم چرا اینجوری میشم و عادت نمیکنم ولی الان خوبم خداروشکر و مشکلی نیست...با سرویس ها حدود ۵۰ دقیقه تو راهم اما اگه خودم بخوام برم حداقل ۱/۵ تا ۲ ساعت تو مسیرم فقط و این خیلی رو اعصاب و خسته کننده است...
درسا سخته ، امتحانای میان ترمم خوب ندادم
و برای پایان ترم و معدلم استرس دارم
نمره قبولی اومده بالاتر و خلاصه شرایط سختی شده
دو هفته دیگه ترم تمومه و من باورم نمیشه چجوری آنقدر زود گذشتتتت
از این انتخابم که نزدیک خونوادم و شهر دیگه نیستم خیلی راضی ام
هرچند خاطرات خوبی از خوابگاه برام مونده اما برای ادامه مسیر دوست نداشتم جای دیگه برم...
اینم مختصری از حال و هوای فعلی درس ها و دانشگاه،
شاید یه روزی دلم برای این حال و هوا تنگ شد...!!