دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

بزن دیگه نتایجو

از صبح تا شب شونصدبار سایت سنجش بالا پایین کردم

دو ساعت غافل شدم اومدم تلگرام دیدم یه لحظه نتایج زدن و برداشتن!

حالا دیگه رختخواب برداشتم خوابیدم تو سایت!!

آخرین باری که آنقدررر پیگیر و بودم و این سایتو دقیقا همین سایتو بالا پایین میکردم ۵سال پیش بود....هعی 

خستگی

چند وقت پیش یکی  یه قسمت از مکالمه با دوستش  رو تو استوری اینستاگرام گذاشته بود و نوشته بود که:

 ( بهش گفتم راه رو درست نمیرم

 شرایط رو تغییر نمیدم

 کاری نمی کنم اوضاعم درست شه

 و این از عمد نیست

 بهم گفت تو باید همینجور ادامه بدی!

پرسیدم تا کجا؟

گفت تا وقتی که خسته شی

اونجا بود که فهمیدم، چقدر نعمت بزرگیه #خستگی

از خودت که خسته شی مصمم تری...

اصلا بهترین تصمیم اونیه که بعد از خستگی میگیری... )

وقتی این استوری خوندم  عجیب با قسمت اولش احساس همذات پنداری میکردم

اینکه میدونم راه درست نمیرم و شرایط تغییر نمیدم تا اوضاعم درست شه

و این از عمد نیست!!!

دوستش بهش گفته بود باید ادامه بدی! 

من چی؟ توی شرایطی هستم که فعلا مجبورم ادامه بدم چون یکم دیگه مونده

اما اگه شرایط جوری بود که خودم میتونستم انتخاب کنم چی؟

احتمالا دست میکشیدم و ادامه نمیدادم!!

کاری که اغلب وقتی مختار بودم انجام دادم!

فعلا اینو تا اینجا داشته باشید برمیگردم سراغش،

اواخر تابستون 99 بود انتخاب واحد نزدیک بود،

از اوایل ترم قبل کرونا اومده بود و اون ترم رفته بود رو هوا

هر استادی یه شیوه ای پیش گرفته بود و 

اما به هرصورت بالاخره 20 واحدی که گرفته بودم پاس کردم

و به شدت  سَرَم ، با کار جدیدی که مشغول شده بودم گرم بود!

اتفاقی از یکی از دوستام متوجه شدم که بچه ها به شدت پیگیر انتخاب واحد و درس هاشون هستن و چندین روزه که به هرکی تونستن تو دانشگاه زنگ زدن

بی توجه بودم 

با یکی از اونا که دانشگاهُ تلفن کِش کرده بود توی واتس آپ چت میکردیم

بهم ویس داد که فلانی خسته شدم و میخوام دیگه تموم شه

منم با یه حس پیروزمندانه بهش ویس دادم که ولی من خسته نشدم!و یه سری صحبت های دیگه

سال تحصیلی شروع شد از لحاظ کاری مسئولیت داشتم فشار و استرس از طرف مدیریت همیشه به سمتمون روانه بود

اصلا مثل قبل درس نمی خوندم که هیچ! اصلا سرکلاس های آنلاین گوش نمی دادم و خبری از جزوه نوشتن نبود...

و هی خودم گول میزم که میشینم ضبط شده کلاس ها رو میبینم و چی از این بهتر و خودم جزوه مینویسم و ...

اما غافل از اینکه زمان داره میگذره درس ها داره روی هم تلنبار میشه و ....

به سرکار رفتنم افتخار میکردم،چون توی این اوضاع بیکاری حداقل کار داشتم!

کیک و شیرینی میپختم و گاهی هم درس میخوندم -_-

فکر میکردم حالا که سرکار میری اگه دَرسِت بیشتر هم طول بکشه اشکالی نداره!

و کلی باور های اشتباه دیگه!

طی اون دو ترم 7  و 8 درکل من چیزی نزدیک به14 واحد افتادم!!!

که همش نتیجه کم کاری ها و بی توجهی های خودم بود!

در حالی که دوستام که وقتی ترم های قبل باهم حرف میزدیم میگفتیم 9 ترمه میشیم و ...همشون در این ترم های مجازی بیشتر هم واحد گرفتن 

و درس خوندن و تموم شد و رفتن!!و من موندم

 تابستون سال بعد وقتی اوضاع درسیم دیدم تصمیم گرفتم همه تلاشم کنم و تمومش کنم در حالی که بیش از 24 واحد برام باقی مونده بود!

از شغلم انصراف دادم

و وقتی یاد مکالمه خودم با دوستم میوفتادم میگفتم نه من خسته نشدم از اینکه درسم طول کشیده!فقط احساس عقب موندگی از بقیه رو داشتم

ترم 9 تمام شد و تلاشم کردم درس بخونم و همه رو پاس کنم 

6 واحد فقط برام مونده بود و هنوز فکر میکردم خسته نشدم!

وقتی رفتم امتحان یکی از درس های 3 واحدی بدم که اون درس به اندازه کافی سخت بود استادش هم بد درس میداد و هم بد امتحان میگرفت

یه لحظه ترسیدم نکنه بیفتم دوباره!

و احساس کردم خسته شدم...آره بالاخره احساس کردم خستههههه شدمممم

و اونجا بود که یاد این مکالمه افتادم

دوباره خوندمش و با خودم گفتم واقعا عجب نعمتیه خستگی!!!

همون نعمتی که دوستم زودتر احساسش کرده بود و براش کاری کرد

و حالا من با احساسش ،انگار تازه داشتم یه راه جدید به روی خودم باز میکردم

که از این حالت دربیام!


به نظرم این داستان چند تا نکته داره:

1- همیشه باید ادامه داد...

2- همیشه باید خودت مثل یه ارزیاب روندت بررسی کنی و ببینی چیکار داری میکنی؟دارم درست میرم؟اوکیه؟

3-برای اینکه بتونی راه حل پیدا کنی باید برای رشد خودت برنامه داشته باشی!

ورزش ، کتاب خوندن ، مهارت جدید یاد گرفتن ، دوره های توسعه فردی رفتن...

اینا رو همش شنیدیم و خوندیم ولی کِی عمل کردیم؟؟ بهونه سن و سالمون هم نیاریم که داریم پیر میشیم

خیلی از آدمها خیلی کارهای بزرگ زندگیشون بعد از 40 سالگی انجام دادن چون همون 3تا نکته که گفتم :جا نزدن ادامه دادن، روندشون بررسی کردن و سعی کردن دائم در حال رشد باشن...


خیلی طولانی شد عوضش خالی شدم و هرچی میخواستم بگم گفتم!

امتحان+لاغری

بالاخره یه برنامه تغذیه ای گرفتم و  چند روزه دارم باهاش کلنجار میرم.

درسته ۱۰۰ درصد عینش اجرا نکردم اما دارم می فهمم ایراد های کارم کجا بوده و چه عادت های غلط تغذیه ای داشتم....

وای خدایا یعنی میشه تا آخر تابستون حداقل ۴، ۵ کیلو کم کنم؟؟


یکی از امتحانام آخر این هفته است،

جزوه ترم قبل استاد که خودم باهاش داشتم+ جزوه این ترمش که گرفتم +جزوه دو ترم قبل همین استاد که یکی از دوستام خیلی خوب نوشته +جزوه یه استاد دیگه که همین درس میده گذاشتم کنار هم و دارم باهم میخونم و تااااازه میفهمم چی به چیه!!!

خیلی جالبه که هیچکدوم به تنهایی کامل نیستن!!!همه در کنار هم باید باشن!

یعنی خودِ همین استادی که ۳تا جزوه ازش دارم همشون باهم فرق دارن! نه توی جزئیات، فرق های کلییی ....

فقط مسئله ای که هست اینجور خوندن، سرعتم کند کرده

اما منم درست نمی شینم بخونم،نمیدونم چم شده که مثل قبل نمیتونم درس بخونم

انگیزم فقط اینه که بالاخره تموم میشه

بالاخره تمووووم میشه این ۶ واحد و باید پاس کنم‌....


جهت پاس شدن همممه ی دانشجویان در این روزهای امتحانی صلواااات محمدی پسند بفرست....

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

کربلا

خیلی دلم میخواد برم کربلا

از صبح تا حالا چندبار این مداحی گوش دادم...

عکس پروفایل بین الحرمین بدون متن با کیفیت بالا - مینویسم


فقط اونجاش که میگه فکرکن رفتی حرم،یه لحظه تصور کن: 

دستام رو شیش گوشه

انگار تو آغوشه

اربابم

بی تابم

میدونم باز خوابم

تولد مامان

روزی که گذشت تولد مامان بود...16 خرداد

توی همین دو روزه یکم فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم

با یکم بالا پایین به این نتیجه رسیدم یه روسری نخی بهترین گزینه است.

چون مامان یه روسری نخی داره که عاشقشه و تابستون و زمستون و بهارم نداره چون خنک و راحته همش اینو سر میکنه.

منم راستش طرحش دوست ندارم به نظرم یه ذره هم به مامان نمیاد

خلاصه رفتم تو فکر روسری

اینترنتی که اصلا چون وقتی نبود،

روسری از پوشاک تنها چیزیه که من خیلی بد میخرم چون سخت طرح ها به دلم میشینه و خیلی موقع ها برای خرید خودمم حوصله ندارم بگردم

یه روسری فروشی نزدیک خونه هست اتفاقا چندبار خرید کردیم ازش،

و مهم تریییین مزیتش برای من این بود که همیشه حداقل دو سه تا طرح داشت که دوست داشته باشم.

قرار شد با بهار بعد از اینکه از امتحان اومد باهم بریم.

از امتحان که اومد نشد بریم و مامان هم از سرکار اومد و نرفته بودیم هنوز.بابا پیام داده بود که از سرکار اومدنی کیک میگیره

من که داشتم بیخیال میشدم که فردا برم اما مامان اومد گفت میره خونه مامانجون یه سر بهشون بزنه

منم طی یه حرکت یهویی بعد اینکه مامان رفتم پریدم رفتم سر اون مغازه،

یه خانوم با حوصله و مهربون هم بود که بهش گفتم برای مادرم روسری میخوام قشنگ راهنمایی کرد 

بالاخره یکی پسندیدم و حساب کردم و داشتم میدویدم در واقع به سمت خونه و فکر میکردم مامان رسیده؟نرسیده؟باهم می رسیم؟؟

خلاصه در باز کردم دیدم ماشین تو پارکینگ نیست باااال درآوردم انگار

بعد هم با یه کاغذ کادو خوشگل کادوش کردم 

با خودم حساب میکردم کیک بابا میگیره،یه کادو کوچولو هم داریم ،پس خوبه از اون نون مغزدار که اون دفعه مامان گفت درست کنم

خمیرش درست کردم مامان هنوز نیومده بود:)) بابا رسید و گفتیم پس کیک کو؟گفتن مامانت ظهر زنگ زده بهم و گفته کیک نخریااا

یکم ناراحت شدم که چرا مامان اینجوری کرده اما در نهایت تصمیم گرفتم به نظرش احترام بذارم و به همین نون مغزدارمون اکتفا کنم

با خودم میگفتم خوبه حداقل روسری گرفتم،بابا فکرکردن خودم دست به کار شدم کیک درست کنم که گفتم قراره نون درست کنم

وسط یه تعدادی اش خرما و یه تعدادی هم ارده شکلاتی گذاشتم.

مامان هم اون وسط مسطا رسیدن 

دیگه شام خوردیم و نون ها هم آماده شده بود با چایی و روسری تقدیم مامان کردیم.

مامان روسری سر کردن و خداروشکر بهشون اومد اما من نفهمیدم دوست داشتن طرح و رنگش یا نه؟

بعدم گفتن چقدر خوب که خنکه و از این به بعد اینو به جای اون روسری که شما دوست ندارین سر میکنم

برای من همین کافیه

راضی ام از خودم

خداروشاکرم اگر صبح تنبلی کردم نرفتم خدا یه فرصت دیگه بهم داد

همین

امروز حین مرتب کردن اتاق یکی از لایو های پیام بهرام پور دیدم با موضوع "راضی کردن همه به جز خودم!"ذخیره اش کرده بودم ببینم که بالاخره فرصتش پیش اومد.

خیلی خوب بود

حقیقتش فهمیدم اینکه به برنامه ها هدف هام نمی رسم یکی از بزرگترین علت هاش اینه که خودم تو اولویت خودم نیستم یا آخرم.

واقعا اگه آدم خودش تو اولویت خودش باشه اونوقت دیگران رو هم بهتر میتونه تواولویت بزاره یا حتی تو اولویت دیگرون باشه!

امروز هم نتونستم 100درصد عملیش کنم...اما همینکه خیلللیییی بهتر از قبل شدم خداروشکر میکنم

اگر به قبل بود لابد میخواستم شام بپزم با دسر و با کیک و کادو هم روسری کمه!سخت گیری های بیجا

بعد هم خسته و کوفته و له بودم و درس های نخونده

صبح با خودم گفتم مطمئنم بهترین هدیه برای مامان اینه که امتحان همین 6 واحد باقی مونده عالی بدم.و این انگیزه شروع درس خوندن صبح بود

و الان از خودم راضیم

این خیلی حس خوبی بهم میده

خدایا شکرت 

ممنونم ازت