بابا داره از روی گوشی میخونه که فلان جاعه استخدام داره
مامان میپرسه ارشد ژنتیک هم میخواد؟ بابا میگه نه
میپرسم کی ارشد ژنتیک داره که براش دنبال کار میکردین؟
مامان میگه یه خانومه دخترش ارشد ژنتیک داره بیکاره
گفتم شما فعلا برای من دنبال کار بگردین بگین دخترم ارشد فلان داره بیکاره،که البته ارشدش نگرفته هنوز
کی گفته ارشد بخونی حتما برات کار هست؟
در ادامه گفتم یکی از انگیزه های من برای ارشد خوندن شما و بابا هستین!
بعد مامان میگه اگه ارشد نخونی میخوای تو خونه بشینی چیکار بکنی؟!(انگار سرکار محسوب میشه!)
گفتم لابد بعد هم که ارشد گرفتم میگین میخوای تو خونه چیکار کنی برو دکتری بخون!
بعد میگه واقعا اگه آنقدر درس خوندن برات زجر آوره نخون! اگه واقعا داری آنقدر زجر میکشی ادامه نده!
گفتم من نگفتم دارم زجر میکشم! گفتم یکی از مهم ترین انگیزه های من برای ارشد خوندن شما و بابایین.
قطعا خودمم دوست دارم و میخوام، فقط دارم میگن که آگاه بشین.(منظورم این بود که آرزوهای نرسیده خودتون از بچه هاتون نخواین! ولی نگفتم که اینو)
بعد مامان شروع کرد بگه امروز یه دختره تو تلویزیون نشون میداد که...
گفتم مامان اگه میخواین بگین اگه طرف خوب درسش بخونه و همه نمره هاش خوب باشه حتما کار هم پیدا میکنه من گوشم از این حرف ها پُره...اما حالا شما بگین حرفتونو!
مامان هم گفت خب نه دیگه هیچی!
بعد دوباره میگه اگه داری زجر میکشی درس نخون!
میتونم یه اعتراف تلخ بکنم که وقتی برمیگردم به گذشتم نگاه میکنم
میبینم مامان و بابام اثرهای غیر مستقیم بدی توی انتخاب هام داشتن!مستقیم نگفتن باید بری فلان رشته و اینو بخونی و اونو نخونی
اما چون هی جلوم تعریف اینو و اونو کردن منم برای اینکه خوششون بیاد و خوشحالشون کنم رفتم اون رشته هایی که تعریف کردن تا تعریف منم بکنن!!
اما نشد....هیچوقت نشد تعریف کنن....انگار هیچوقت راضی نشدن و بیشتر میخواستن...انگار هیچوقت کافی نبودم واسشون!!
نمیدونم امیدوارم اینجور که من فکر میکنم خشک و خالی نبوده باشه و حداقل پشت سرم تعریفم کرده باشن!!
خلاصه که فکر میکنم این حالت از اون حالت بدتره! این که در ظاهر مجبورت نکنن اما درباطن خودت مجبور باشی!
همیشه غبطه خوردم به حال کسایی که شناخت خوبی از خودشون داشتن و برخلاف نظر پدر و مادرشون رشته ای رفتن و موفق شدن!
چون من مثل یه گوی معلق در هوا شدم بی علاقه به همه چیز!
کسی که هنوز هم دنبال تایید اون هاست...دنبال تایید مادرش....
احساس میکنم در نقش قربانی فرو رفتم...قربانی برآورده کردن آرزوهای بقیه...
دلم برای خودم میسوزه
وقتشه که خودم از توی این منجلاب بیرون بکشم
وقتشه که محبتی که از طرف بقیه دارم گدایی میکنم خودم به خودم بدم
و خودم اولویت خودم باشم!
اینجوری بیشتر تلاش میکنم ، از نتیجه هرچی که باشه چون خودم با تمام وجود انتخاب کردم راضی تر خواهم بود.
و دنبال محبت و تایید بقیه نخواهم بود...
وقتشه که از نقش قربانی بیرون بیای!
وقتشه که تلاش کنی و وقتی به اون چیزی که میخواستی رسیدی خودت به افتخار خودت کف بزنی و به خودت جایزه بدی!!
آره رفیق ....اینجوری بهتره
خلاصه کلام:
یک) میبخشم،
چون کامل نیستن
چون کامل نیستم...
دو) به قول دوستی:
تو باید خودتو درمان کنی رفیق،
حتی زخم هایی رو که تقصیر خودت نبوده...
وقتی حرفای آدم حسابیا رو در مورد زندگی میخونم و میشنوم
میترسم
آره میترسم!
مثال میزنم: میگه همه اینایی که برای موفقیتت دست میزنن منتظرن شکست بخوری تا هوووت کنن!!
نمیدونم چند نفر واقعا و از ته دل بهم تبریک میگن!
نمیدونم از اینایی دور و برم هستن کیا منتظر شکستمن!
یا اینکه کسی که خودت کمکش کردی و پال و پرش گرفتی وقتی اوضاعش خوب شد پَسِت میزنه و همه چی و فراموش میکنه میره انگار نه انگار
یا حتی همین جانی دپ و امبر، که ثابت شد به عشقت هم اعتمادی نیست!
اینا باعث میشن بترسم از همه!
.
.
.
یه چیز دیگه که این روزها اذیتم میکنه اینه که بهار ،خواهر کوچیکه، هروقت و بی وقت دلش بخواد میاد که با من حرف بزنه
مثلا وسط پست نوشتن الان من که شونصد بار رشته کلام از دستم در رفت
در مواقع مختلف میاد صحبت بکنه
من نمیدونم باید چیکار کنم و چه برخوردی داشته باشم؟
بگم بعد بیا حرف بزن ،ناراحت میشه
میترسم با این حرف یا برخورد به شخصیتش صدمه بزنم
اگه گوش بدم حرفای خودم تو گلوم میمونه و دیگه یادم نمیاد چی میخواستم بگم
واقعا باید چیکار کرد همچین مواقعی؟؟
سه شنبه هفته پیش برای من به قدری پُربار بود که انگار کارهای یک ماه توی یک روز انجام دادم!
برای منی که مدت طولانی از روزهای شلوغ و بدو بدو های دانشگاه دور بودم در عین خستگی هاش جذاب هم بود...آن قدر که شاید 3 ساعت خوابیده بودم اما بدون خستگی بیدارِ بیدار بودم!!
چقدر عجیب غریب حرف میزنم...
دوشنبه شب رفتم شهر دانشجویی، سه شنبه صبح امتحان میانترم یکی از درس ها رو دادم، ظهر رفتم پیش استاد درس دیگه تا برای امتحان باهاش صحبت کنم،
دوتا کتاب از قبل از کرونا پیشم داشتم که یکیش رو تحویل دادم و اون یکی کتابخونه که بسته بود کتابش رو دادم به دوستم تحویل بده.
برگشتم خوابگاه با بچه ها ناهار خوردیم،ساعت 3 بعداظهر بود که راه افتادیم به سمت قم و جمکران...
اول جمکران بودیم حدود یک ساعت که خیلی زود گذشت...بعد هم رفتیم سمت قم
خیلی خوب بود که شب میلاد حضرت معصومه س قم بودیم....بسیار شلوغ بود اما در عین حال برای من بسیار دلچسب بود
برای من که دیدار قبلم شاید به حدود 15 سال قبل وقتی بچه بودم بر می گشت.
ساعت از 12 گذشته بود که رسیدیم تا ساعت 2 بامداد با بچه ها حرف می زدیم و
آخرین باری که ساعت دیدیم یک ربع به 3 بود و منی که ساعت 6 بلیط داشتم!آلارم گوشی برای ساعت 5صبح گذاشتم و با سلام صلوات خوابیدم که بیدار بشم بلکه!
بچه ها که میگفتن تو اصلا نخواب!
خلاصه که وقتی آلارم زنگ زد من که گیج بودم اما خداخیرش بده دوستم هم از صداش بیدار شد و صدام زد و نماز خوندم و لباس پوشیدم و وسایل برداشتم به سمت ترمینال...
همین که اتوبوس راه افتاد و افتاد تو جاده منم خوابم برد...
یه سفر یک و نیم روزه خیلی پرباااار
و دوتا امتحان حدود 10 روزه دیگه که باید به شدت براش تلاش کنم.
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
رَهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند
#مولانای جان
از نمایشگاه کتابی که توی بهمن سال 99 به صورت مجازی برگزار شد خیلی کتاب خریدم.کرونا بود و از خونه بیرون نمی رفتیم و کتاب خوندن بیشتر از قبل یار جدانشدنی ام شده بود.نمایشگاه کتاب هم کتاب با 20 درصد تخفیف داشت و ارسال رایگان. دیگه چی بهتر از این؟
فکرکنم دوم دبیرستان بودم که توی کتاب ادبیاتمون، داستان گیله مرد را داشتیم.یه قسمت هایی از داستان انتخاب کرده بودن و داخل اون درس ما گذاشته بودن و الان که من خوندم فهمیدم حذفیاتش خیلی زیاد بوده و حتی سانسور شده یه جاهایی!
خلاصه من به شدت جذبش شدم که برم ادامه این داستان بخونم اما اقدام برای این تصمیم چندسال طول کشید!! و اینجوری شد که 3 سال بعد وقتی که کنکور دادم یه بار گوگل سرچ کردم و فهمیدم گیله مرد یکی از داستان های کتابی به همین اسمه!
بزرگ علوی کتابی داره به اسم "گیله مرد" که این کتاب 11 داستان داره و دومین داستان اون که همین "گیله مرد" باشه اسمش عنوان کتاب هم هست.
چندجا دنبال خریدنش بودم نه خیلی پیگیر اما نداشتن تا اینکه سال 99 تو جست جوی سایت نمایشگاه کتاب زدم و آورد و منم خریدمش.
کتابُ خریدم و خیلی هم خوشحال بودم که بالاخره میرم این داستان میخونم ببینم چی شد اما حدود یک سال و دو، سه ماه فاصله افتاد و بالاخره خیالم راحت بود کتابه رو دارم و هروقت خواستم میتونم برم بخونمش.
و بالاخره بعد از قریب به 7 سال از زمانی که من برای اولین بار قسمتی از این داستان خوندم گذشته و من توی این ماه این کتاب دارم میخونم.
داستان اولش خوندم که خیلی طولانی و جالب بودو بسیار پُرکشش...بزرگ علوی جوری مینویسه که وقتی آدم کتابُ دست می گیره دیگه نمی تونه زمین بزاره...
پایان داستان هاش هم یه جورایی میشه گفت باز میزاره نه مثل فیلم های اصغرفرهادی ولی اینجوریه که یه سری جزئیات آخر خودت هرجور خواستی میتونی فکر کنی اما یه سری اتفاقات اصلی دیگه افتادنش مشخصه....
مِن باب جذاب بودن داستانها همین بگم که حدود شاید 4 روزه این کتاب شروع کردم و تاحالا 92 صفحه خوندم.
این دومین کتابیه که از بزرگ علوی میخونم قبلش "چشمهایش" خونده بودم.
داستان گیله مرد هم به نظرم غمناک و تامل برانگیز تموم شد و من رو به فکر برد.
فکر درباره همین جزئیاتش که گفتم باز میزاره که شاید هرکس اونطور که میخواد فکرکنه...
خوندن حداقل یکی از داستان های بزرگ علوی به همه توصیه می کنم حداقل واسه اینکه به آدم کمک میکنه با دیدگاه های دیگه هم آشنا بشه!