این یکی دو روز بعد از کتابخونه که میام بیرون نزدیکه اذانه واسه همین میرم مسجد نزدیک خونه نماز میخونم و بعد سریع میام خونه چون چند دقیقه بعدش بهار میرسه.
امروز بین دو نماز و بعد از هر دو نماز یه خانم جوانی که ردیف جلو نشسته بود هی بهم نگاه میکرد اول فکر کردم شاید مثلا قیافه من به نظرش آشنا اومده یذره فکر کردم دیرم به نظر من که آشنا نمیاد.
بعد از اتمام دو تا نماز داشتم قصد میکردم که بلند بشم دیدم اومد نزدیک یادم نیست سلام کرد یا نه اما احتمال زیاد حتما گفته من که سلام نکردم گفت ببخشید متولد چه سالی هستین؟ یکم تعجب کردم بعد که جواب دادم گوشیش در آورد گفت میشه شماره مادرتون بدین برای امر خیر میخوایم مزاحم بشیم تازه فهمیدم قضیه از چه قراره... نمیدونستم بهش چی بگم
بعد یه مکث چند ثانیه ای شماره مامان گفتم و زد توی گوشیش.
بعد پرسید چی میخونی کجا میخونی
حدس زدم شاید برای برادرش میخواد
احساس میکنم قشنگ حرف نزدم ...
این روزا فکرمیکنم خانوادم پذیرای ازدواج من نیست...انگار آمادگیش ندارن.سایر اعضا فاکتور میگیرم و فعلا بسنده میکنم به یکی از دلایل اصلی که اینه که من خواهر برادر بزرگتری که ازدواج کرده باشه ندارم و مامان ساعت های زیادی خونه نیست و سرکاره و وقتی هم میاد همین قدر که بتونه استراحتی داشته باشه که تا شب کمی به کارهای خونه رسیدگی کنه و شب ها معمولا حوالی ۱۱ مامان خوابیده.
و خب ازدواج یعنی هزارتا کار که یهو میریزه سرت که نمیدونی کدومو انجام بدی، اضافه شدن یه فرد جدید به اعضای خانواده که مدتی طول میکشه تا حضورش و نقشش پذیرفته بشه و تغییر وضعیت خونه از اون به بعد برای همیشه....
یا خودم ، خودم که نمیدونم زندگی چجوری میشه ، وقتی کسی به غیر از پدر و مادر که بیست و اندی سال باهاشون زندگی کردم رو بپذیرم .کسی که قراره خیلی بهم نزدیک بشه...شاید حتی نزدیک تر از پدر و مادر...اما پدر و مادر جایگاه خودشون دارند.
امروز رفتم کتابخونه، در نتیجه صبح تا ظهر خیلی خیلی مفیدتر از روزهای دیگه گذشت؛
و من پشیمون شدم که چرا روزهای قبل از خودم دریغ کرده بودم و زمانم هدر داده بودم...
دیگه اینکه امروز زنگ زدم به استادِ درسِ اختیاری که به صورت معرفی به استاد برداشتم ،خیلی قشنگ حرف زد و کمال همکاری نشون داد بهم...خدا خیرش بده حداقل تا حدودی خیالم از این بابت راحت شد و آرامش گرفتم
آدم تا میتونه خیرش به بقیه برسه چرا شَرِش برسه؟
اگرچه به قول جناب سعدی باید به بعضی ها گفت :
مرا به خیر تو امید نیست، شَر مرسان...
یکی از تصمیمات امسالم خوندن روزی حداقل ۱۰ صفحه کتاب بوده ، میزان موفقیتم تا حالا میتونم بگم حدود ۸۰ درصد....تموم تلاشم میکنم که به بالای ۹۰ الی ۹۵ درصد اجرا برسونم و مهم تر از اون حفظش کنم :))
سلام
برای دومین بار در عمرم، دیروز صبح رفتم نماز عید فطر خوندم خیلی حس خوبی داشتم و تمام دعام اینه خدایا کمک کن مراقبت های ماه رمضان بتونم همیشگی حفظش کنم....
یه سری راهکارهای خیلی جالب چند روز پیش خوندم که تصمیم گرفتم بیام اینجا هم بنویسمشون شاید کسی با خوندنشون تونست دردی از زندگیش دوا کنه و به یادگار هم برای خودم بمونه....
نوشته بود:
+ اگه میخوای حالت بهتر شه ، "ورزش کن"
+ اگه میخوای ذهنت مرتب شه ، "مدیتیشن کن"
+ اگه میخوای جهان رو درک کنی، "کتاب بخون"
+ اگه میخوای به بقیه کمک کنی، "اول به خودت کمک کن"
+ اگه میخوای زودتر یاد بگیری، "ازش لذت ببر"
واقعا قابل تامله
باشد که به کارتان بیاید
سلام
خب عارضم خدمتتون که اول از همه تولدم مبارک باشه :))
جمعه گذشته تولدم بود و شب قدر بود.5شنبه اش مامان اینا برام کیک خریده بودن و یک ساعت مونده به افطار هم اتفاقی مامانجون زنگ زدن که برای افطار با دایی میان خونمون و غذاشون هم میارن...خلاصه این جوری شد که یه تولد جمع و جور دورهمی داشتیم و کیکی که تا دیشب هنوز داشتیمش و بعضی شب ها بعد از افطار با خواهر میخوردیم.
23 سال تماااام و وارد 24 شدم...
بهش فکرمیکنم یکم استرس میگیرم از این گذر زمان و آرزوهایی که هنوز بهشون نرسیدم، کارهایی که نکردم و...
21 روز تا کنکور ارشد باقی مونده
و
منی که از اول اردیبهشت بیشترین تلاشی که برای کنکور کردم دعا بوده و بعد هم کمی زبان....
.
.
چند شب پیش مامان داشت از استخدامی های سرکارشون میگفت و تاکید میکرد که اینا بلافاصله 18سالگی رفتن دانشگاه درسشون تموم شده و از دانشگاه های خیلی خوب هستن و نخبه هستن و فلان و فلان....
راستش حسودی کردم بهشون نه به خاطر اینکه میرن سرکار و استخدام شدن یا نه حتی به خاطر اینکه از دانشگاه های خیلی خوب هستن
فقط و فقط به خاطر اینکه مامان داشت ازشون تعریف میکرد بعدش یه حالت عصبانی داشتم
و فردا صبحش داشتم فکر میکردم چرا باید حسادت کنم؟؟ واقعا چراااا؟
یکم فکر کردم و داشتم خودمو باهاشون مقایسه می کردم
دیدم منم از18سالگی رفتم دانشگاه
و شاید چیزهایی که کم دارم از اونا ظاهرا اینه که 9 ترمه شدم و هنوز 6 واحدم مونده از لیسانس
میشه گفت دانشگاه درجه 2درس خوندم
و هنوز سرکار نمیرم و هیچ علاقه ای به کار استخدامی و اونم این کار اینجوری ندارم با تمااام مزایا و....
و ازدواجم نکردم و بچه هم ندارم
یادمه وقتی مامان میگفت که استخدامی های جدیدشون با بچه ی خیلی کوچیک میان کلاس های آموزشی و مامانشون هم آوردن و بچشون پیش مامانشونه گفتم از همین الان دلم برای اون بچه میسوزه که قراره سالهاااا ساعت های زیادی مامانش نداشته باشه مثل خودم که الان 23 سالمه و تماااام سال های عمرم مامان سرکار بوده
خلاصه که دیدم منم به سهم خودم موفقیت هایی تو زندگیم داشتم ولی انگار اون موفقیت ها از جانب کسایی که دوست داشتم ببینن دیده نشده
و احساس میکنم منشا این حسادت از اینجا نشات میگیره
همین که منشا فهمیدم آروم تر شدم
چون خودم از خودم و این احساسم بدم میومد انرژی منفیش حس می کردم
خلاصه که ببینید اطرافیانتون رو
هرنکته مثبتی میبینید بهشون بگید
اگر لبخند قشنگی دارن
اگر لباسی یا رنگی که پوشیدن بهشون میاد
اگر موفقیتی هرچند کوچیک کسب میکنند
هرچند به قول استاد عزیزم
اگر شما یه موفقیتی دارید که چندین ساله فقط دارید اون موفقیت تعریف می کنید جای اشتباهی ایستادید....
جمله بسی تامل برانگیزیه...
و من اینجا در این نقطه ای که ایستادم رضایتم از خودم 60 درصده
دوست دارم حداقل تا آخر اردیبهشت باتوجه به اهدافی که برای این ماه دارم به 80 درصد برسونمش
سلام
چندتا چیز مهم بگم و برم
یک)هفته پیش بعد اون اتفاق ،برام سخت بود برم از خونه بیرون...فکرمیکردم پام از خونه نمیذارم بیرون ،مگر اینکه با ماشین برم که دم خونه سوارشم دم خونه پیاده شم
پیاده روی؟ تنها؟ اصصلااا
اما سه شنبه صبح فرداش در حالی که برام سخت بود،درحالی که ریتم قلبم یکم تندتر از همیشه بود اما بازهم لباس پوشیدم و رفتم
نذاشتم که توی اون حال بمونم، هی به خودم میگفتم اگه امروز رفتی ،رفتی اگه نرفتی خودت به خودت ظلم کردی
و رفتم و شاید گاهی برمیگشتم و پشت سرم نگاه میکردم
اما هیچی نشد و برگشتم خونه و سجده شکر به جا آوردم
و بعد از اون روز من 6بار دیگه هم رفتم پیاده روی و می روم و خواهم رفت
در واقع یاد گرفتم با این اتفاق که ممکنه خیلی ها یا خیلی اتفاق ها بیان دریای آروم زندگیم متلاطم کنند اما باید یاد بگیرم ادامه بدم
هرچند سخت باشه،هرچند به سرعت همه چی به قبل برنگرده، هرچند اصلا دیگه مثل قبل نشه!!
یاد گرفتم حرکت کنم، هرچند آروم
هرچندقدم قدم و لاک پشتی
دو) عاشقه کتاب مواعظ شدم
واقعا عاشقششششم
فوق العادس این کتاب
از نظر من خوندنش برای همه واااجبه واجببب
سه) از نظر ویروس درونمون هیچ وقت موقع خوبی نیست
یا زوده یا دیره
و باید بهش بگیم بس کن بابا
و شروع کنیم