همین چند دقیقه پیش فیلمی دیدم شاید کمتر از 5دقیقه اما حالم را برای ساعت ها و چه بسا روزهای زیادی خوب کرد چون فیلم در گوشی مادرم بود نتوانستم آن را آپ کنم شاید در پست های بعدی بگذارم بگذریم این را میخواستم بگویم که حال خوبمان بستگی به خودمان دارد چند روز پیش هم جمله ای را خواندم که نوشته بود:«شاید هرروز خوب نباشد اما چیز خوبی درهرروز وجود دارد.» یعنی وقتی جمعه یه نگاه به برنامه ی پرامتحان این هفته ات میندازی میگی این هفته داغونه و قبل ازشروع هفته انرژی منفی به خودت وارد میکنی .مثلا روز شنبه امتحانتو خیلی بعد میدی اما زنگ بعدی با جکی که دوستت تعریف میکنه میخندی پس آخر شب نباید بگی عجب روز بدی داشتم همون خنده ی هرچند کوتاهی که داشتی چیز خوب آن روز توئه.
نمیدونم اما شاید لطف خداست که تو لحظه ای که حوصله برای درس ندارم در حالی که برای فردا کلی کار دارم ناخود آگاه داریم شبکه ای رو میبینیم که برنامه آن داره در مورد انرژی مستقیم فرد روی تشخیص بعضی کارهای هوشی میگه یا اتفاقاتی که در طول روز برای اون فرد می افته. خلاصه به این موضوع ایمان دارم که وقتی خیلی به چیزی فکر کنی حالا میخواد خوب یا بد باشه واقعا برات اتفاق می افته.... من عالیم....من عالیم
امروز مدرسه خیلی خوش گذشت با بچه ها کلی خندیدیم البته اگه یه قسمت نسبتا" بزرگیشو درنظر نگیریم!امروز به مناسبت روز دانش آموز میخواستن بهمون آش بدن .دیروزم بهمون گفتن خودتون ظرف بیارید امروز صبح توی اتوبوس دقیقا وقتی که یه چهارراه مونده بود به مدرسه یادم افتاد اولش گفتم ولش کن اما بعد گفتم ممکنه تو ظرف های خودشون بهم بدن و من خوشم نمیاد.گفتم اشکالی نداره زود بریگردم خونه و میارم .....شاید همه ی این فکر کردن ها 6،5 ثانیه بیش تر طول نکشید و من هم طی یک اقدام سریع و بدون فکرهمونجا پیاده شدم رفتم اونور خیابون به ساعتم یه نگاه کردم 20 دقیقه وقت داشتم میدونستم میشه فقط باید سریع میبودم.دیدم اتوبوسم داره میاد خلاصه خوشحال شدم و تند سوار شدم سرکوچمون پیاده شدم و تا خونه دویدم که فاصله نسبتا" طولانی هم بود با کلید درو بازکردم یه بشقاب و یک قاشق برداشتمو دوباره یکم دویدم ....دیگه نمیتونستم بدوم رفتم منتظر اتوبوس 10 دقیقه دیگه وقت داشتم اینطور که پیدا بود اتوبوسم حالاحالاها نمیومد نمیدونستم تاکسی سوار بشم یا نه که دیدم خانم کناریم برای یه تاکسی دست بلند کرد و تاکسی هم ایستاد و منم سریع سوار شدم این تاکسی هاهم نرخشون اینطور بود که تا همون چهارراهی میرفتم که من پیاده شده بودم از اتوبوس هیچی خلاصه پیاده شدم یه نگاه به ساعتم کردم3-2 دقیقه دیگه کلاس شروع میشد و با این که نایی برای دویدن نداشتم با اون حال خرابم اما یکم میدویدم و یکم راه میرفتم خلاصه با 1 دقیقه تاخیر رسیدم تو مدرسه وقتی دیدم بچه ها هنوز توی حیاطن وای همه خستگیم دررفت فقط میموند این که دم در اسم کسایی که دیر اومدنو مینوشت وقتی رسیدم بهش گفتم عاقا توروخدا ننویس و همینطور که میگفتمم رفتم نمیدونم نگاه به حال خرابم کرد یا نفس نفسی که میزدم خوشحال اما خسته رفتم تو حیاط و بی سروصدا یه گوشه ایتادم تا یکم آروم بگیرم .......رفتیم کلاس زنگ اول گذشت امتحانمو خیلی بد دادم بعد گفتن ظرفاتونو بردارید و بیاید پایین اومدم ظرفمو بردارم دیدم همه بچه ها کاسه اوردن و کسی بشقاب نیاورده منم بشقابمو درنیوردم دیوونگی کردم میدونم دیوونگی کردم ولی خب یه ذره دلم خوش بود که ظرف بهم میدن چون گفتن برای چهارما که نمیدونستن خودمون ظرف براشون خریدیم فقط من نبودم که ظرف یادم رفته بود بیارم ...ایستادیم تو صف 2 تا دوستام جلوم بودن و براشون ریختن به من که رسید گفت ظرفت کو گفتم نیاوردم گفت پس آش بهت نمیدیم منم هیچی نگفتم و رفتم یکی از بچه ها گفت میخوای بگم ما 2نفریم بازم تو ظرف من بریزه بهش گفتم نه و باهم رفتیم باهم نشستیم و اونا خوردن و من نگاه کردم خیلی تعارف کردن اما نخوردم و 2تا لقمه ای که برام گرفته بودن و ازدستشون گرفتم و خوردم و خداییشم خیلی خوشمزه بود بعد یکیشون رفت که دوباره براش بریزن و بده به من ته دلم خوشحال شدم و اونم با یه کاسه یک بار مصرف که توش آش بود برگشت خیلی خوشحال شدم اما وقتی دیدم قاشق نیاورده و بادم خالی شد و با این که خیلی دلم میخواست و اونم خیلی اصرار کرد اما نخوردم، اونم همشو خورد و زنگ خورد و رفتیم سرکلاس حالم گرفته بود ازدست خودم عصبانی بودم دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار .....با حرفای بچه ها و جّو درس و کلاس حالو هوام عوض شد و زنگ آخرم که دیگه معلم نداشتیم با شوخی ها و اداهای بچه ها کلی خندیدیم و تقریبا به کل یادم رفت....اما حالا که برگشتم خونه یادم اومده و داغونم .....سرکلاس بعضی موقع ها حواسم پرت میشد هی با خودم میگفتم اگه ظرف نداشتم و با این همه زحمت نرفته بودم بیارم حداقل دلم نمی سوخت.......اماحالا ...........از خودم بدم میاد.....

نمیدونم چرا وقتی یه روز امتحان دارمو امتحانمم خوب میدم (جدا از خوشحالی های بعدش مخصوصا وقتی بفهمم برای بقیه سخت بوده) وقتی میام خونه دیگه زیاد وقت برای امتحان بعدی صرف نمیکنم انگار که اون امتحان و خوب دادم!!!! فقط 1 روز گذشته از قطع ارتباطم با مشاورم که برام برنامه ریزی درسی میکرد.....نمیدونم کار خوبی کردم یا نه خودم گفتم نمیخوام برم در موردش فکر کردم و بعدش هم با مامان در میون گذاشتم و بعد هم عملی شد احساس الانم یه جوریه یعنی هم میخوامش هم نمیخوامش 80 درصد نمیخوام20 درصد میخوام. نمیخوامش چون خودم عیب هامو فهمیدم روش کارو یاد گرفتم یعنی راه و چاه و فهمیدم فقط باید یه برنامه منظم بریزم و انجامش بدم فقط واسه همین میخوامش که به برنامش عمل میکردم کامل نه ولی 95 % بهش عمل میکردم حالا نمیدونم چون هنوز یه برنامه خوب نریختم وضعم خوب نیس یا .....
فهمیدم ...خودشه...باید بشینم یه برنامه خوب بنویسم با دقت و حتما بهش عمل کنم....خدایا کمکم کن....حتما میامو نتیجش مینویسم.
این هفته هرروز امتحان دارم جدا از پرسش های کلاسی که هر معلمی داره و اصلا به حرفای بچه ها توجه نمیکنه.... (بخدا شرمنده میکنن مارو از بس تمام حواسشون اینه ببینن ما چی میگیم.)
امسال خیلی تصمیم های مهم برای زندگیم گرفتم تا حالا هم با پشتکار انجامشون دادم بعضی موقع ها یه کوچولو فقط یکم خسته میشم اما نمیذارم.....خداییش دارم تموم تلاشمو میکنم فقط ....ایمانم کمه هنوز در عمل به واجبات لنگ میزنم هنوز ارادم ضعیفه و هیچ راه حلی پیدا نکردم....