بالاخره آخرین امتحانم با دینی تموم شد.که خیلی بد دادم
تا حالا 4 تا برگه های امتحانیمونو دادن شیمی 20شدم، حسابان 19 .به جاش فیزیک و هندسه رو گند زدمممممممم سر هندسه که واقعا اشکم دراومد هندسه رو شدم 15/5 فقط موندم چجوری به مامانم بگم . فیزیکم 17 شدمممم. کاش معدلم خوب شه.قول دادم به خودم که معدلم بالای 19/5 بشه اما اینجور که پیداست باید دعا کنم باید بالای19 بشه.
خیلی دلم میخواد از این چند وقت بگم چه اتفاق هایی افتاده اما فعلا وقت ندارم و هول هولکی اومدم. تا آخر این هفته یه روز میام و از همه چی میگم.فعلا خدافظ.
سلام دیروز خیلی خوب بودو کلی خوش گذشت .با عجله و بدو بدو اومدم براتون بگم. امتحانمو که خوب دادم یعنی هم خوب دادم هم بد دادم....حالا بگذریم.برگشتنی از مدرسه تا 2 تا ایستگاه جلوترو با مصی و پری تجربی پیاده اومدیم و کلی حرف زدیم و البته یخ هم زدیم چون هوا خیلیییییییییی سرد بود!!!!
بعد سوار اتوبوس شدیم که از یه خانم خواهش کردم بره اونطرف تر تا ما سه تا کنار هم بشینیم اونم کنار رفت و شروع کردیم به حرف زدن و در یه موقعیت مناسب مچ پری رو گرفتیم و فهمیدم نه بابا با معلم ورزشه فامیل نیست.بعد هم اومدم خونه پس از جستجو در اینترنت به پیدا کردن فیلمی که بچه هادر موردش حرف میزدن مشغول شدم. به نظرم چیز خاصی نداشت ولی خب باید میدیدم حتما. دیگه ظهر شده بود و پس از مشورت با مامان تصمیم گرفتم یه نوع ژله درست کنم.و سرچ کردم اینترنت و دستور تهیه شو پیدا کردم.و مشغول شدم فقط ژله آلوئه ورا و بستنی نداشتیم که برای مامان اس ام اس زدم بگیره و آخرای مرحله 1 بودم که مامان اومد و اس ام اس ندیده بود ولی چون با خواهرم می خواستند برن تولد دوست خواهرم گفت میرم برات میگیرن مامان اینا کاراشونو کردن و رفتن ساعت 5 بود دیدم تا ژله ها آماده بشه بهتره یکم خونه رو جمع و جور کنم دیگه آهنگم گذاشتم و تا ساعت 6 داشتم خونه رو مرتب میکردم بعد رفتم تو آشپزخونه و نیم ساعتی هم طول کشید تا اونجا و روی اپن مرتب کنم و و ظرف ها رو بشورم.تازه ساعت6 بود که رفتم سراغ ژله ها. بستنی و ژله آلوئه ورا رو مامان برام خریده بود. طبق دستور تهیش آماده کردم. دیگه تا ساعت هفت و نیم مشغول ژله ها بودم . بعد دیگه مشغول مرتب کردن اتاق شدم که مامان اینا اومدن. و کلی چیزای خوشمزه از تولد برام آورده بودن و من دیگه رو ابرا بودم 
. ژله هامم عالی شده بوووود از تو قالب البته ها هنوز مرحله 4 نرسیده بود.دیگه تا ساعت 9ونیم تحمل من و بقیه تموم شده بود و یکی از قالب ها رو گذاشتم تو فریزر تا زودتر آماده بشه و فکر کنم حدود نیم ساعت بیشتر طول نکشید و بعد هم از یخچال بیرون آوردم و چون یکم عجله کردم شکلش خراب شد!
به نظر خودم که طعمش عالی بود فقط بزرگ خرد کرده بودم ولی انگار بقیه دوست نداشتن
دیگه اون یه قالب رو صبر کردم و امروز رفتم سروقتش و خیلی با حوصله برش گرداندم البته دیشب رفتم توی سایت و قسمت « فوت و فن جداکردن ژله از ظرف » خوندم و خداییش یه نکاتی گفته بود که خیلی به دردم خورد.از تمام مراحل براتون عکس گرفتم .
آدرس سایت این هست: http://sooran.com
و آدرس تهیه ژله خرده شیشه اینجا.
اینم عکس ژلم.
از چهارشنبه هفته پیش امتحانا شروع شده دوتای اولی که اتفاقا درسای اختصاصی بودن خیلی خوب دادم به جا ش امتحان امروز گند زدم که درس عمومی بود .
دیشب هم اتفاقاتی افتاد که مسببش من نبودم اما درش نقش داشتم.زیاد حال توضیح دادنشو ندارم! آخه خوشم نمیاد تو ذهنم بمونن فقط این که دارم تمام تلاشمو میکنم که امسال معدلم بالای 19/5 بشه.به نظرم برای اون دوتا اختصاصیا خیلی وقت گذاشتم و خوب خوندم نتیجشم دیدم برای ادبیاتم اصلن حال و حوصله نداشتم بخونم با اون ماجراها و اعصاب خوردی هم که پیش اومد دیگه اصلن حوصله نداشتم بخونم و به خاطر همین هم گند زدم.. ... نمیدونم چرا چند وقته حس میکنم وبلاگم لو رفته چون دو سه باری با کامپیوتر خونه اومدم میگم شاید دیدن.اگرچه من بعدش همه چیو چک کردم اما نمیدونم از این کامپیوتر ما بر میاد از این چیزا .وای دلم بقیه شهرزاد میخواد تا 9بیشتر ندیدم .خوبه خودمم گفتم حالا تو امتحانا من نبینیم بعد ببینیم ...عجب غلطی کردما
چند وقتیه وب یه خانومی میخونم خیلی خوشم اومده از نوشته هاو طرز بیانش. نمیدونم از نگرانی ها و اعصاب خوردی هاش نمیگه یا دغدغه و نگرانی نداره....؟!مگه میشه آدم این نگرانی ها و اعصاب خوردی ها رو نداشته باشه؟ یا ما زیادی مشکل داریم؟ نمیدونم خلاصه هرچی که هست از خدا میخوام خودش کمکم کنه چون به بنده هاش هیچ اعتباری نیست. ی جمله قشنگ چند وقت پیش خوندم نوشته بود: «من و خدا هر روز یه چیزیو فراموش میکنیم من، لطف خدارو خدا گناهان من» به نظرم خیلی قشنگه.....
تصمیم داشتم تو امتحانا اصلا نیام وبم اما خب چه میشه کرد همون که اول گفتم و نوشتم.وقتی گوشی برای شنیدن حرفات و مرحمی برای دردهات نداشته باشی مجبور میشی بنویسی. اگه فکر میکنین میتونین با یه جمله بهم آرامش بدین با کامنت هاتون این کارو دریغ نکنین.
امشب دعواهایی رخ داد به ترتیب بین مامان و خواهری مامان و بابا و من و خواهری.اما به نظرم نقطه ی شروعش از طرف مامان بود. عصری فهمیدم بابا وقتی بخواد یه کاری بکنه حتما انجامش میده هرطوری هم که میخواد بشه اما تا به مقصودش نرسه ول کن نیس .به نظرم اگه آدم همچین روحیه ی اصرار و پافشاری رو در درس خوندنش داشته باشه خیلی خوبه.این بود که این روحیه بابا رو ستایش کردم و به نظرم اومد چرا من هیچوقت به نقاط قوت بابا نگاه نکردم؟همیشه نقاط ضعفش پیش روم بوده و به نظرم مامانم در این باره نقش داشته خب مامان ازدواج موفقی نداشته و از نظر فرهنگی هم خیلی با خانواده بابا متفاوتن. اما به نظرم به هرحال نباید جلوه ی بابارو برای ما از بین ببره که به نظرم تا حدودی برای من یکی که از بین برده، حالا برای خواهری کمتر چون سنش کمتر از منه و بالاخره سن و سالی از مامان و بابا گذشته .
امشب حین دعوا با خواهری حس کردم که دیگه دارم زیاده روی میکنم و خیلی آروم تر شدم و البته کمی پشیمون یعنی از دست مامان عصبانی بودم و عصبانیتم رو سر اون خالی کردم.بعدم اومدم توی اتاق و گریه کردم.من کوچیک که بودم خیلی دلم خواهر یا برادر میخواست حالا هم خیلی خوشحالم که خواهر دارم اما خب تفاوت سنیمون 10 ساله و برای منی که حالا خیلی تنهام زیاد اثر نداره.شاید بعدا اون بیاد با من دردو دل کنه....
امشب خیلی دلم یکیو میخواست که برم تو بغلش گریه کنم یه بغل گرم،یکی که خوب براش دردو دل کنم و خودمو خالی کنم....دلم یکیو میخواد نمیدونم کی اما یکی...ترجیحا فامیل نباشه ....
اگرچه خیلی وقته با این مشکلا کنار اومدم خیلییییییی وقته به خودم گفتم خودم باید به فکر خودم باشم کسیو ندارم که ندارم....بِهجَهَنَم ......
پیرو پست قبل:اینستام پاک کردم تا بعد امتحانا.
......(●__●)......
امروز خیلی چیزا فهمیدم مثلا شنیده بودم ادب از که آموختی اما درکش نکرده بودم.....
چند وقتی بود یه فکر روی سرم رژه می رفت که اینستاگرامم پاک کنم یانه؟امروز سانی گفت که از جمعه تا حالا اینستا پاک کرده خب این قدم اول اون برای موفقیته. حالانوبت منه هم دلم میخواد پاک کنم هم نه . ولی نمیشه بالاخره باید از یه جایی شروع کنم همش دارم شعار میدم.
امروز سانی و ساری دعوایی به ظاهر شوخی در حال جدی شدن اما عمیقا پر معنا داشتن ....امروز فهمیدم دو نفر که با هم خوبن و خیلی ادعای صمیمیت میکنن ، تا یه حدی هم پیش میرن و بعضی از حرمت هام شکسته میشه که نباید بشه.خداروشکر بزنم به تخته با هرکی دوست شدم تاحالا حریمو حرمت لازم حفظ کردم.بماند که خیلی ها بودن که نتونستن خوب بودن مارو ببینن و به همش زدن با راهکار های مختلف.....
امروز یه چیز دیگم فهمیدم کسی که جنبه نداره ، نداره دیگه بابا دست خودش که نیست! چند وقت پیش من و سانی یه شوخی با مصی کردیم یه شوخی خیلی پیش افتاده و ساده که تا ۴۵ دقیقه بعدش فکرمیکردم عمرا اگه کسی ناراحت بشه باهاش همچین شوخی کنم.اما۴۵ دقیقه بعد که مصی گفتم خیلی بدید باهاتون قهرم تازه فهمیدم خانوم ناراحت شدن.... اما جدی نگرفتم تا امروز ، امروز دوباره سانی یه شوخی نسبتا زشت با مصی کرد که مصی منظورشو درست نفهمید چند بارم پرسید یعنی چی اما ما فقط خندیدیم از زنگ آخر به بعد فهمیدم نه انگار خیلی جدیه تا بعد از کمی تعقل فهمیدم بله خانوم انقدر سرو سنگینه با ما به خاطر همون شوخیس....
جالبه ساری هم اینو فهمیده چون طی دعوایی که امروز با سانی داشتن یه جا که پای مصی هم افتاد وسط ساری گفت نه مصی بی جنبس اتفاقا یکمم ناراحت شد ولی خب حقیقته باید که بهش میگفت ....حالا من بازم مصی رو دوستدارم بالاخره هرکس یه بدی هایی داره یه خوبی هایی داره اما مصی از اون کسایی که خوبی هاش بیشتره کاش بتونم رابطمونو بازم مثل قبل کنم.
الآن میخوام برم اینستامو پاک کنم نه واسه همیشه اما حداقل تا آخر امتحانا....
اگه اینستارو پاک کنم بیشتر میام اینجا ...بهتره ....
دیگه این که پشتیبانه محترمه برام یه برنامه توپ چیده برای موفقیت در امتحانات ولی من طبقش پیش نمیرم! میخوام جبرانش کنم تا دیر نشده ....میتونم....
الهی به امید تو.....
خدایا کمکم کن......
I CAN.....