دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

خستم

خسته نباشید ......کلاس تموم شد ....از پله ها میام بالا از آموزشگاه میام بیرون همش دارم به قول هایی که دادم فکر میکنم معدل خوب ، رتبه ی خوب .....نه نمیشه اینجوری که من دارم پیش میرم  نمیشه .....راهش این نیست خجالت میکشم از مامانم از بابام .....دیگه رسیدم به سر کوچه میرم اون طرف خیابون......پدر سلام میکنه جواب میدم دیگه هرچی میپرسه جواب نمیدم حوصله ندارم حتی حوصله مسخره بازیایی که در میاره تا شاید من یه لبخند بزنم اما دریغ خوشم نمیاد از این کاراش ....توراه به کلاس فکر میکنم به وقتی که صدام زد چشمامو بستم سوالو خوندم قسمت اول جواب دادم قسمت دوم خودش نوشت قسمت سوم سوالو میخونم کلاس خیلی آرومه انگار همه منتظرن ببینن من چی میگم یه نگاه دیگه به شکل میکنم با صدای آرومی یه چیزایی میگم سرشو تکون میده و تأیید میکنه بازم منتظره اما من بالاخره میگم بقیشو نمیدونم!!! راه حلو میگه  مینویسه هرچی توضیح میده از سوالای بعدی  دیگه هیچی نمیفهمم چی بگم؟؟ بگم چون درسای قبلی نخوندم نمیفهمم ......اگرچه با اون امتحان گندی که دادم خودش میدونه چکارم!!! .....از خیالات میام بیرون رسیدیم خونه انگار حالت تهوع دارم  .... میام تو  مامان میگه از  قیافم  پیداس خیلی خستم میگم خسته نه داغونم....  مامان میگه بخوابم صبح زود بلند شم میگم  صبح نه .... اما میخوابم ساعت12 بلند میشم .....سرشو تکون میده با خواهرم لباس پوشیدن آمادن برن روضه ...ازم میپرسه بریم؟ میگم به سلامت برام یه سینی گذاشته شنیسل، ژله ، زیتون، لبو ی قرمز که خودش پخته .... غذا و مخلفات سینی بدجور بهم چشمک میزنه ....عااالیه همینطور تند تند بهش میگم که گفتم میخوام تایم کلاسمو عوض کنم  3تا خانم اونجا بودند یکیشون مشکلی نداشت که عوض کنم اما اون دوتای دیگه  مخالفت کردن و کلی چرت و پرت بهم گفتن اونی که موافق بود هیچی نگفت جلوی اون دوتا انگار که داره حرفای اون دوتارو تأیید میکنه مامان میگه خودم میام بهشون میگم........(^~^)  میدونم که مامان میتونه..... وای خدایا من  اگه این ماملنو نداشتم چیکار میکردم؟؟....خداحافظی میکنن و م مامان همینطور که داره میره میگه پر انرژی باش بگو من میتونم ..... دوباره درباره همونی میگه که معدلش9/75 شده بوده و پزشکی آورده..‌‌... صدای در نشون میده که رفتن قطره  اشکی از چشمام میچکه ......‌هی خدایااااااا.....غذامو میخورم  حالشو ندارم ظرفاشو بشورم.... !! چراغارو خاموش میکنم  وای فای روشنه ....میرم اینستا بالا نمیاد میام اینجا دلخوشیم بعد اینستا دیگه همین دوتا وبلاگه....

آهنگ به همین زودی سیروان خسروی پلی میکنم ریتم آهنگش بهم آرامش میده ..... کاش خوابم ببره.....

خدایا کمکم کن........

امروز،۲شنبه ای‌دیگر

آزمون این هفتمو خوب ندادم....چون نخونده بودم براش.... دقیقا برعکس دفعه قبل ،اون دفعه هندسمو خوب زده بودم این دفعه منفی زده بودمممم..!!!!!!  ادبیات اون دفعه عالی زده بودم ... این دفعه...خلاصه گند زدم دیگه وااای فردا امتحان ادبیات داریم ~____~.

 خیلی خوشحالم نه به خاطر امتحان به خاطر اینکه ســــــــــــه روز تعطیلیم  قراره با مامان بریم بیرون ..... وای بخدا دلم پوسید از بس همش تو خونه بودم از اون طرف داییمم روضه گرفته  عالیه اونجا ما هم که هیچوقت گوش نمیدیم حرف میزنیم کلا اتفاق خاصی نمی افته اونجا .-___-...  اگرچه برای درسامم کلی برنامه ریختم بخونم تو این چند رو  ز و انشاالله که عمل کنم چون از این برنامه ها تاحالا زیاد ریختم .....

وای دیشب رفتم کلاس دیدم جناب «ش »مشکی پوشیده و یه ته ریشم گذاشته اووووووف ته ریش اونم از «ش» بعیده  بابا گفتم نکنه یه وقت چشم خورد  آخه  هیچوقت  تاحالا ندیده بودم ته ریش بذاره اینه که احتمال دادم حتما یکی از اقوام نزدیکش مرده...آخی ....

الان که تو اتوبوس بودم داشتم میومدم خونه میلاد و دیدم  همون پسره که چهارمه پیش اون مشاوره که من رفتم  میومد همینجوری یدفه سرمو چرخوندم اون طرف که دیدمش اما انگاری اون منو ندید اگرم دید اصلا به روی‌خودش نیاورد نبایدم بیاره آخه مثلا چی بیاد بگه..!!!

فردا هم گفتن قاشق و بشقاب ببریم میخواهند شله زردبهمان  بدهند  و من دوباره یادم نره و گیج بازیم در نیارم صلوات.......

دیشب یه اتفاق داغونی افتاد که نگوووو ساعت حدود یک بود که رفتم بخوابم گفتم بذار یه سر تو اینستا بزنم مُدِم روشن کردم رفتم اینستا......صبح با صدای مامان بلند شدم که میگف بلند شم  نماز بخونم وقتی نشستم هندزفری  از گوشم افتاد خداروشکر مامان ندید ولی از گوشیم خبری نبود و مُدِمم خاموش بود  وای اگه مامان خاموش کرده باشه ..... بعد از کلی فحش دادن به خودم دیدم گوشیم پایین تخت افتاده  خوشحال شدممم ولی این برای من یعنی افتضاح دیگه بدتر از این نمیشه فقط کاش گوشیمو نگیره آخه بار اولی نیست که این اتفاق می افته با توجه به این که من قول داده بودم نرم اینستاااا....

انشاا... ختم به خیر بشه......آمین‌.....

من دیگه حرفی ندارم

دارم تمرین میکنم که سریع باشم رفتم توی گوگلم سرچ کردم و چیزهای جالب و متفاوتی دستگیرم شد..!!  

توی یه سایتی نوشته بود از کارهای ساده ی روزمره شروع کنید  مثلا سریع راه بروید.اگر قبلا ۴۵ دقیقه غذا  میخوردید  الان سعی کنید ۳۰ دقیقه غذا بخورید (نه این  که تند تند غذا بخوریما یعنی اگه قبلا بیخودی کشش  میدادیم غذا خوردنمون رو الآن کمش کنیم) یا مثلا تند  لباس بپوشیم .برای سریع بودن باید از این کار های ساده  شروع  کنیم.

امروز برگشتنه توی اتوبوس با معصوم کلی درباره بچه ها غیبت کردیم  ولی بعدش چنان احساس راحتی کردم  که نگوووووو آخه این حرفا تو دلم مونده بود باید به یکی میگفتم که گفتمو راحت شدم... آخه یکی نیس به این بیشعورا بگه بابا مارو چی فرض  کردین؟؟!!! هاننننننن؟

روزی که امتحان حسابان داشتیم کسی ازش نپرسید چقدر خونده ها اما خودش شروع کرده به چرت و پرت گفتن که وای من نخوندم و اصلا  وقت نکردم بخونم و .....  بعد  نتایج که  اومد بـــــــــیـــست شده بود 

یا یکی که امسال تازه اومده و شدیدا رو اعصاب منه این ا....ی  وااااای  امتحان حسابان که داشتیم که خب ۲ روز قبلش از راهیان نور اومده بودند و نخونده بودند... امتحان دینی که داشتیم برگه ها روی میز خانم بود و ایشون هم اشکالاشون زیاااااااد هی میرفتن از خانم اشکال هاشونو بپرسن که حالا یه نگام به ااون سوالا بکنن خانمم بر می داشت سوال ها رو از جلو چشمش ولی خب بالاخره تا خانم میاد برداره....و همین خانم سر امتحان هندسه به طور کااااااملا   اتفاقی حالشون بد میشه و نمی تونن امتحان بدن....و اتفاقات دیگری که دیگه نمیخوام توضیح بدم !!!  واقعا تأسف خوردن برای همچین کسایی بیهودست  فقط دلم میخواد آخر و عاقبتشون رو ببینم . 

شمارش معکوسه تا دوشنبه...۵ روز دیگررررر

چکار کنم؟؟؟

خودم چند وقت پیش اومدم اینجا گفتم دیگه مشاور نمیخوام خودم میتونم و ..... اما نتونستم،نتونستم به  برنامه ای که خودم میریزم عمل کنم این هفته اتفاقات  زیادی افتاد هم امتحان دادیم هم برگه هاشو زود بهمون دادند...۲شنبه هفته ی دیگه هم دیدار با اولیا است فکر میکردم  امسال متفاوت باشم و عالی باشم تو کلاس. 

متفاوت شدم از پارسال،اما عالی نشدم ۲هفته است که  دیگه پیش خانم مشاور نمیرم برنامه ام هم مثل اون موقع ها نیست اون موقع میدونستم که باید یه کار معین انجام بدم  اما الآن نه برنامه معین ندارم. ۴شنبه امتحان هندسه داشتیم ۲تا سوال هاشو بلد نبودم اصلا ننوشتم یعنی بلد بودما خونده بودم اما یادم نمیومد میدونستمم خیلی بد دادم اما فکر نمیکردم در این حد باشه که هفت و هفتادو پنج از بیست بشم....!!!!!!!!!!!!!!! 

منی که کوئیز اولیشو هفت و نیم از ده و امتحان تستی که گرفت که  -به گفته ی خودشم کاملا مفهومی بود-  هشت از ده  یکیشم غلط زده بودم امتحان تستی بود اما  راه حل هم باید مینوشتیم به نظرم خوب دادم این ۲ تا را اما این آخریه نمیدونم واقعا نمیدونم چرا آنقدر بد  دادم!!! اعصابم خورده هنوز به مامانم هیچی نگفتم  میدونم اگه بگم کودتا میشه از همه بدتر نمره های کارنامم رنج خوبی نداره اگه برای هندسه نمرمو با نمره های قبلی جمع کنه نمره هام فعلا اینه:

دینی:۱۸- فیزیک:۱۴- زبان فارسی:۱۸/۵- ادبیات:۲۰-  حسابان:۱۹/۵- شیمی:۱۸/۵- زبان انگلیسی:۱۶-  

هندسه:۱۲- عربی:۱۶.

تو این نمره ها اول هندسه بعدم فیزیک و عربی و زبان انگلیسی خیلی بده و تو چشم میزنه دارم دعا دعا میکنم که نکنه به بهانه هندسه که نمرم پایینه کارناممو  ندن و مجبور بشم تعهد بدم.

من قول داده بودم میدونم هنوزم  وقت جبران دارم  ولی.... 

من باید جبران کنممممم من جبران میکنم....

الان بامداد روز جمعه ۲۲  آبان ۹۴ امروز صبح  آزمون دارم  براش هم نخوندم ،بعد آزمونم بدو بدو باید برم  کلاس  ترمو به مامانم گفتم اگه فردا فصلو تموم شد که شد اگه نشد  دیگه نمیرم ...اه خب مگه ما مسخره ی این آقاییم ؟ از تابستون تا حالا نتونسته یه فصلو تموم کنه....

وای این هفته خیلی بد بود -میدونم دارم همه چیزهایی که تو پست قبلی گفتم تکذیب میکنم اما خب باید بگم اگه نگم  خفه میشم!!!-شنبه امتحان فیزیکمو خیلی بد دادم  یک  شنب امتحان هندسه داشتم  که خدارو شکر لغو شد و افتاد به ۴شنبه که کاش نیفتاده  بوووود  بعدازظهرشم  که کلاس داشتم و دبیر خیلی محترم هم گفته بودن که امتحان میگیرن و من هم هیچکدومو بلد نبودم هیچکدومو فقط نشستم از روی سوال ها خوندم بعد که اومدم بیرون دیدم  داره بارون میاد یکمم زیر بارون خیس شدم . از بد دادن امتحان فیزیک مدرسه و کلاس و از دست مامانم که قبل کلاس باهاش یه دعوای کوچیک کرده بودم و خیسیه زیر بارون  اعصابم خورد بود یکمم  دلم  درد  میکرد .3 شنبه امتحان ادبیاتمو  خوب دادم  با دیدن نمره حسابان هم  که ۱۹/۵ شده بودم تقریبا همه  خستگیم در رفت و آماده شدم برای امتحانای۴شنبه اول  هندسه  خوندم  آنقدر طول کشید که  دیگه نرسیدم تاریخ و زبان بخونم زبان که بلد بودم اما تاریخ  هیچی نخونده بودم امتحانشم افتضاح دادم ۱۰ تا تست بود که من ۷تاشو درست جواب داده بودم. گفتن کسانی که  نمرشون زیر ۸ شده دفعه ی بعد باید ۶تا درس امتحان بدن اما بقیه فقط ۵و۶.... اینا هیچی از گریه افتادن سر کلاس هم به کنار امتحان هندسه هم گند زدم ۲تا سوالشو ننوشتم چون  بلد نبودم  و با خودم گفتم حیف وقتی که دیشب گذاشتم عصر هم که رفتم کلاس آموزشگاه معلمه گفت جلسه دیگه امتحان میگیره و اعصابم خورد تر شد چون میدونم که نمیرسم  براش بخونم .....این هفته هم هرروز امتحان دارم و سرم خیلی شلوغه امروزم به نظرم بیهوده گذروندم.... به امید این که فردا روز قشنگی بسازم...