امروز نمیدونم چه مرگمه،نمیدونم چرا بیخودی به هرچیزی گیر میدم.حوصله ندارم حالم از خودمم گرفتس دلم گرفته از خودم،از مامانم، از بابام حتی از خواهرم .خواهرم همش باهام دعوا میکنه بهم گیر میده الکی باهم دعوا میکنیم.خودم میفهمم میفهمم سر یه چیز بیخوده .مامان امروز آزمونش دادو رفت برای مراسم خواستگاری دخترخاله وقتی هم اومد لام تا کام حرف نزد نه اون چیزی گفت نه من چیزی پرسیدم.هی منتظرم چیزی بگه ولی انگار نه انگار .حالم گرفتس .حداقل اینو دیگه میدونم که همیــــــــشه تنهام هیچکسو ندارم.خودم باید با خودم باشم هیچکس به فکر من نیست.هیچکس هرکسی به مشکلات خودش سرگرمه .اینو فهمیدم و دارم با تک تک سلولام درکش میکنم.مامان بعضی موقع ها میگه فهمیدن زیادی هم کار دست آدم میده . راست میگه الان حال و روز من همینه.میفهمم اما کاری نمیتونم بکنم. اعصابم خورده اولین باره درسمو دوس دارم با خوندنش حال میکنم.اما محیطم داغونه دلم میخواد فقط خودم بودم و خودم.هیچکسی نبود حوصله هیشکیو ندارم به خاطر همینه دلم میخواد دانشگام برم یه شهر دیگه.به خاطر همینه بعضی موقع ها قید فامیل و خونواده رو میزنم. دلم میخواد برم با غریبه ها اصن از فامیلم خبری نداشته باشم.چقدر خوبه یکی آدمو دوس داشته باشه چقدر خوبه یکی نگران آدم باشه چقدر خوبه یکی روی آدم غیرت داشته باشه. خیلی خوبه.اون مدتی که با زانیار بودم خیلی کم بود. خیلی بد بود! اما همین که نگرانم میشد خوب بود اصن نمیدونم راست میگفت یا دروغ!!!!! ولی حداقلش وقتی بش میگفتم بیرون بودم و میگفت کسی مزاحمت نشد؟ کسی چیزی نگفت؟ چه جوری رفته بودی بیرون؟ وقتی اینارو بم میگفت ته دلم قیلی ویلی می رفت. امروز یه مطلبی خوندم خیلی قشنگ بود.این بود:میگه
«بعضی اوقات دلت میخواد وقتی همه ی بهترین کسات باورت ندارن....
وقتی واقعا هییییییییییییچ کسو نداری....
وقتی خیلی تنهایی...
وقتی داری واسه فرار از مشکلات عقب عقب میری...
یهو از پشت برخورد کنی به یکی که دم گوشت میگه نگران نباش .....
من پشتتم ....
تا آخرش هستم...
پشتتو خالی نمیکنم....
اون موقس که یه حسی بهت دست میده مثه
غرور
مثه اقتدار
مثه آرامش....
مگه همش باید اقتدار با پول بدست بیاد؟؟؟»
امروز فهمیدم پسرداییمم از سربازی اومده یعنی 3ماه آموزشیش تمام شده.
................................................................
میدونم این آخری که گفتم هیچ ربطی نداشت شاید بعدا دربارش گفتم....
شب بخیر
سلام......نمیدونم حال الانم چطوریه؟ نمیدونم چه حسی دارم همین الان همین چند دقیقه پیش بود که قسمت 15 شهرزاد رو دیدم و نتیجه ای که برای چندمین بار گرفتم (هیچوقتتتت هیچوقتتتتت تو زندگیم به هیچ کسی اعتماد نکنمممممم همیشه بزرگترین ضربه رو تو زندگیت از کسی میخوری که فکرشم نمیکنی...!!!!!) اکثر رمان ها و فیلم های قشنگی که دیدم مهم ترین نتیجش همین بوده .....چرا خب؟ یعنی آدم هیچوقت تو زندگیش با هیچکس دردودل نکنه؟ با هیچکس حرف نزنه؟ خب دق میکنه که. مامانم میگه همه چیو باید به خدا بگیم باید با اون دردودل کنیم. منم با خدا دردودل میکنم ولی به نظرم بیش تر دوست دارم با بنده خدا دردودل کنم که اینم دیگه باید کمش کنم و دیگه میزانش به صفر برسه.....
دیگه این که من حسود نبودم ولی چند وقته به یه چیزی عجیب حسودی میکنم! محبت زیادی مامانم به دخترخالم هرچی فکرمیکنم خب نمیشه که آدم حسودی نکنه (حسودی افراطی نه آااا) مامانم خیلی بهش اهمیت میده هرچی لباس میبینه زود بهش زنگ میزنه میگه تو خیلی هیکلت خوبه برو اینارو بخر. بهش میگه هیکلت خیلی خوب شده از لاغری در اومدی .از محلول هایی که درست کرده برای پوست به اونم داده با کلی مخلفات دیگش.باهاش خیلی زیرزیرکی حرف میزنه و به من نمیگه دلیلشم اینه که حواست از درسات پرت میشه!!!! تازگیا یه خواستگار براش اومده که از هرلحاضی خوبه فقط بدیش اینه که میخواد (دخترخالمو میگما)برش داره ببرتش یه شهر دیگه چون خودشم ماله یه شهردیگش(خواستگاره) مامانم باهاش قرار گذاشته( با دخترخالم) که باهاش حرف بزنه نظرشو برگردونه که یه وقت نره غربت غصه بخوره افسردگی بگیره.از زور ناراحتی اون شب فشارش رفته بود بالا سرگیجه گرفته بود!!!!!!! فکر میکنم حسودیم به جاست تاحالام هیچی نگفتم!البته بازم هست از این نگرانی ها که هم حالشو ندارم بنویسم هم بهم انرژی منفی میده. نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم؟ولی خب یعنی چی؟ مگه من دخترش نیستم؟ اصلا مگه اون خودش مامان بابا نداره؟؟؟ حتی حوصله فکر کردن بهشم ندارم....
مورد دیگم این که به طور اتفاقی با وبلاگ یه پسره آشنا شدم اونم دل نوشته هاشو مینویسه ،اعتقاداتشو هدف هاشو .از اعتقاداتش خوشم اومد آخرشم تاب نیاوردم و براش نظر گذاشتم که از اعتقاداتتون خوشم میاد.اونم جوابمو داده بود و انگار که خیلی خوشش اومده بود. تو پست هاش خوندم که چندتا فامیل هایدنزدیکشون همشهری مان. دیگه این که فهمیدم همون ماهی که من متولد شدم ودقیقا همون روز تولدشه.شاید به خاطر همین خوشم اومده ازش چون مثل همیم.عکسشم گذاشته تو وبلاگش.خداییش اصلن قیافه نداره فکنم یه 5،4 سالی هم ازم بزرگتره.در این باره هم به هیشکی تا حالا نگفته بودم!
همین دیگه درگیریام زیاده درسامم هست دیگه چیزی هم از آدم میمونه؟تازه با این پای چلاقی هم که من دارم..... اینم ماجرا داره برا خودش که ایشالا تو یه فرصت دیگه میگم.چرا نظر نمیذارین؟واقعا که....
خدافظ....ایشالا خوابای خوبی ببینیم!!!
واااااااااااااااااااای عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی بوووووووووووووووووود.
خیلی منتظر این موزیک ویدیو بودم تا بالاخره منتشر شد.
امیدوارم لذت ببرید.......
اینم لینک دانلود.