دیشب یه بحثی بین من و خواهرم پیش اومد.
بعد یه لحظه دیدم دارم وسط دعوا به خودم میگم کاش اصلا من خوابگاه بودم و اینجا نبودم و یه شهر دیگه بودم و....
بعد یهو به خودم اومدم
گفتم تو همش داری از واقعیت فرار میکنی...همممش میخوای فرار کنی...وقتی یه صحبتی پیش میاد و دعوایی میشه چرا هی اینو برای خودت میگی؟؟؟
چرا نمی پذیری این اخلاقش اینه؟؟
چرا نمی پذیری تو هم مقصر بودی تو بدتر شدن قضیه؟
چرا همش فکر میکنی حق با تو هست؟و تو درست میگی؟
من 23سال تا حالا از خدا عمر گرفتم با دوستام تا حالا دعوا نکردم،بحث هایی بوده خیلی کم و مویرگی که حل شده یا کوتاه اومدم یا کوتاه اومدن
یا بخشیدم و دیگه سمتشون نرفتم
کلا آدم کم حرفی ام و راستش فکرمیکنم با دوستانم تا جایی که تونستم سازش کردم یا رها کردم و جدا شدم
بالاخره جاهایی هم بوده که حرص خوردم،اعصابم خورد شده و یا حتی از درون عصبانی شدم اما سکوت کردم
اما همیشه برام سوال بوده چرا پس تو خونه دعوام میشه؟چرا به این راحتی که از اشتباهات دوستام میگذرم با خانوادم اینطور نیست؟؟
و حالا فکر می کنم یکی ازچیزهایی که باعث بحث بین من و خانوادم میشه توقع بالای من از اونها هست...
فهمیدم اینکه خیلی مواقع انتظار دارم درکم کنند بدون اینکه من حرفی بزنم توقع بالاییه
و راستش میخوام تلاش کنم انتظارات و توقعاتم کم کنم....اینطوری انگار هم آرامش بیشتری دارم هم خوشحال ترم...
واقعا نعمت بزرگیه انتظار نداشتن و بی توقع بودنو پذیرفتن همه چیز و همه کس
واقعا درسته که "پایان همه رنج ها در پذیرفتنه"
احساس سبکی دارم
بالاخره 50 درصد از سنگینی روی دوشم با تموم شدن کنکور ارشد برداشته شد...
بریم برای کمی استراحت و
رسیدگی به اون 50 درصد بقیه
چقدرررر این حس و حال رهایی و آزادی بعد امتحان دوست دارم:))
.
.
.
به قول اون دوستمون آزاد شدم خوشحالم ننه
ایشالا آزادی قسمت همه
- شده تا حالا با کسی برخورد کنید که به دلتون بشینه؟
+ آره! ولی به دلشون ننشستم!
- یعنی چی؟
+ یعنی یه نفر قبلا به دلشون نشسته بود. گاهی آدم دلش می خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه
- خب!
+ اون وقت اگر اون نخواد دوکلمه حرف اینو بشنوه چی میشه؟
- خب میره سراغ یه نفر دیگه...
+ اگه نشد؟
- اون قدر میگرده تا پیدا کنه!
+ راه های دیگه هم هست...
-مثلا؟
+ مثلا از خودش میپرسه :
من چرا باید یه نفر احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم...
اصلا خودم با خودم میتونم بیشتر از دوکلمه حرف بزنمُ حرفای خودمُ راحت بفهمم
اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه می گرده نه انتظار می کشه
*دیالوگی از فیلم #شب های_روشن ساخته فرزاد موتمن سال 1381
پ ن:یکی از دیالوگ های مورد علاقم...
دارم به این نتیجه می رسم که ممکنه خیلی چیزها حواس آدمو پرت کنن
و تمرکز آدمو از زندگی بهم بزنن
اما باید متمرکز باقی موند....
روی اهداف روی چیزهای مهم
و این راحت نیست!