گاهی اوقات آدم یه چیزهایی میخونه ، میشنوه
موافقت نمیکنی ،ممکنه مخالفتی هم باهاش نداشته باشی،انگار در برخورد باهاشون خُنثایی!
وقتی واقعی میتونی نظر بدی که عمیقا درک کرده باشی ،فهمیده باشی....
اونوقته که میفهمی معنی اون جملاتُ...
احساس میکنم الان در این مرحلم...
یه نمونش اینکه هیچکس نمیتونه به جای تو زندگی کنه،
هیچکس نمیتونه جز خودت درکت کنه،
منتظر "کسی" نباش، خودت باید خودتُ نجات بدی...
منظورم اینه از آدمها انتظار نداشته باش...
اما شک ندارم در این راه باید از خدا کمک بخوای و به اهل بیت توسل کنی...
یه جمله ای هست از لاادری که میگه:
یه سری کارهای ساده هست،
که اگه خودت نکنی کسی نیست برات انجامشون بده
مثل زندگی کردن.
دارم سعی میکنم آگاهانه تر برای خودم قدم بردارم...
به استوری ها و پست های دوستای قدیمیم نگاه میکنم و به فکر میرم...
به این فکر میکنم که من تغییر کردم یا اون ها؟
یعنی این تغییرات مربوط به این سالهایی که دیگه ندیدمشون و راهمون جدا شده؟
یا قبلا هم بود و من نمی دیدم؟؟
اون موقع خودِ خودشون بودن یا حالا؟
یعنی طی این سالها چه اتفاقاتی براشون افتاده؟
نمیدونم
ولی هرچی که هست
درکش برام سخته
شاید ترجیح میدادم آخرین تصویری که ازشون داشتم همونطور بمونه
من این آدم های الان نمیشناسم
انگار اصلا هیچوقت نمیشناختمشون
عکس و فیلم از تولدش گذاشته بود
پیام های تبریک دیگران یک به یک میخواندم اما دست و دلم به کامنت گذاشتن نمیرفت...
با خودم زمزمه میکنم آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
از دلم برنمیاد
پس بر دلش نمیشینه!
و
اینگونه برنامه را بسته و بیرون می آییم....
دیروز رفتم امتحان آخرمم دادم و بالاخره به پایان رسید این داستان!
بعد هم به دوستم پیام دادم ببینم خوابگاس یا نه که بودش و بهم گفت بیا و رفتم تا 6 هم اونجا بودم و کلی باهم حرف زدیم...
بعد هم سوار اتوبوس شدم و اومدم که رسیدن به اتوبوس هم خودش داستانی داشت شاید چند روز دیگه گفتم...
پس عملا تابستونم شروع شد
ظهر فیلم "من" دیدم سال 94 ساخته شده و به گوشه ای از فسادهای اداری اجتماعی پرداخته بود
من دوسش نداشتم پس توصیه هم نمی کنم
فعلا بریم از تعطیلات لذت ببریم
حالم خوش نیست
و مرور بعضی لحظه ها بیشتر اذیتم میکنه
از خودم خسته میشم
چرا انقدر ضعیف شدم؟
باخودم فکر میکنم ممکنه یه چیزی تو بدنم بالا پایین شده باشه که اثر جسمی نداشته ولی روانم بهم ریخته؟
گاهی اوقاتم دلم میخواد بدوم،....فقط بدوم و بدوم و دور بشم
به کجا؟ نمیدونم
چرا؟ نمیدونم
تا کی؟ نمیدونم
چی باعث میشه چنین احساسی داشته باشم؟ نمیدونم
.
.
.
خب بالاخره نتایجم اومد
حدس میزنید کی فهمیدم و دیدم؟
یکشنبه در حالی که تو ماشین دایی داشتیم میرفتیم سوار قطار بشیم بریم مشهد!
راستی من هم اکنون در مشهدم ،نماز صبح رفتیم حرم خوندیم والان و درازکش روی تخت هتل دارم پست میزارم...
خلاصه تو راه بودیم که رفتم تلگرام دیدم کانالها زدن نتایج اومده
خواهرم سمت راستم و مامان هم سمت چپ نشسته بود به محضی که گفتم وای اومده برگشته بودن خیمه زده بودن رو گوشی من!
منم داشتم اطلاعات وارد میکردم، با گوشی!
شونصد بارم اشتباه شد تا بالاخره وارد شدم....
بالاخره نتیجه درخشانم دیدم!
رتبم از پارسال خیلی بهتر شده اما اونی نبود که باید میشد...اونی نشد که میخواستم!
تو راه گریه کردم....
دیشب به خودم گفتم بله باید ناراحت باشی اما خودت نخوندی! پس نباید انتظار بیخود میداشتی...
دلم خوشه مشهدم،پیش سلطان اومدم پناهم بده
بعد کنکور کارشناسی هم اومدیم مشهد ومتوسل شدم به امام رضا(ع) و خودش همه چی درست کرد....که من الان اینجام و راضی از چیزهایی که برام پیش اومد
هروقت اومدم پیش امام رضا(ع) منُ دست خالی برنگردونده...
دوستم رتبش بهتر از من بود،همونی شده که من دلم میخواست بشم!
یه حسرت لحظه ای گذرا اومد تو دلم...مقایسش اشتباهه چون شرایطمون و خیلی چیزهای دیگه متفاوت بود....
هرچی بیشتر سرچ میکنم و میخونم درباره قبولی ها با رشته ها نگرانیام بیشتر میشه....
تنها چیزی که بی قراریم تسکین میده اینه که اینجام!
اگر نشد میخونم واسه سال دیگه...همون فکری که قبل کنکور میکردم...
روزی که کنکور داده بودم و بعد از دیدن دانشگاه ، با خودم گفتم آنقدر دوسش دارم که بخوام دوباره کنکور بدم!
هنوزم سرحرفم هستم....فقط نگرانیم از زمانه...زمانی که داره میره
و منی که احساس میکنم عقبم....
این احساس لعنتی عقب بودن...
یه چیزی داره تکرار میشه
و این یعنی اون درسی که باید بگیرم ،نگرفتم!