سلام
سه شنبه صبح قبل اینکه برم دانشگاه به مامان و خواهرم داشتم میگفتم این سه شنبه آخرین سه شنبه سختِ این ترمِ. چون همه ی درس ها آخرین جلسه هاش هست.
صبح ساعت 8 امتحان آزمایشگاه داشتم،آزمایشگاه فیزیک 2.
جزوه ی این درس خیلی سخت بود من جزوه ی بقیه ی دانشگاه ها رو هم دیده بودم ولی دانشگاه ما خیلی سختش کرده بود و واسه ی امتحانش هم سخت گیری بیشتر بود.دوشنبه صبح رفتم کتابخونه و تا 8 شب اونجا بودم.از11تا آزمایش فقط 3 تا دیگه مونده بود که نخوندم.
بچه های ترم بالایی گفته بودن که اسم آزمایش ها به صورت قرعه هست و برای امتحان فقط اسم ازمایش بهت میدن ، خودت باید بفهمی وسایلش روی کدوم میزه ،خودت باید همه ی مدار ها رو ببندی و گزارش کار براش بنویسی.قبلا هم بهمون گفتند اگر اسم آزمایشی اومد که بلد نبودید و خواستید عوضش کنید 30درصد نمرتون کسر میشه و دوباره میتونید قرعه بردارید.(8 نمره عملی داشت)
شب قبل امتحان میدونستم اگر این دوتا ازمایش درومد بی بروبرگرد عوضش میکنم.قید 2/4 نمره رو میزنم ولی حداقل میدونم ازمایش دیگه ای در بیاد بیشتر از نصف نمره ی باقی مونده رو میگیرم.ضمن اینکه سعی میکردم نیمه پر لیوان رو هم ببینم و هی به خودم میگفتم ازمایش 9 به من میفته میدونم. شرایطم هم که میدونید(اینکه مهمانم و نمره نیاز دارم و...) اینا هم تو ذهنم دوره میشد.
صبح رفتیم تو ازمایشگاه چند تا از بچه ها زودتر قرعه شونو برداشته بودن همینطور که داشتم روپوش سفید رنگ میپوشیدم گوشم با مسئول آزمایشگاه بود که داشت اسم ازمایش های اون فردی که قرعه شو برداشته بود میگفت.قلبم تاپ تاپ میزد من آخرین نفر بودم همه ی بچه هایی که بودن قرعه برداشته بودن .هنوز ازمایش 9 به کسی نیفتاده بود.4 نفرم هنوز نیومده بودن. رفتم جلو همینطور که زیرلب صلوات میفرستادم یکی رو برداشتم و دادم به مسئول ازمایشگاه. چشمام انگار تار میدید برگه رو ،اسم ازمایشو درست نمیتونستم ببینم ،دوباره به برگه نگاه کردم . کلمه اول رو خوندم تو دلم گفتم وای... ادامه دادم جمله رو...دوباره از اول خوندم وایییییی باورم نمیشه آزمایش9 بود.وااااای نمیدونم چه جوری احساسی که اون لحظه داشتمو توصیف کنم.این ازمایشو خودمم گزارش کارشو نوشته بودم خوب میدونستم چ جوری باید بنویسم ...
یه سری وسایل رو همه باید اندازه گیری میکردن و میگفتن که جمعا 2 نمره داشت.همه رو بلد بودم تو خوندنشون خیلی بی دقتی کردم و 1/25 از 2 نمره گرفتم.انشاءالله که 6 نمره گزارشکار آزمایش رو هم میگیرم .
از ازمایشگاه که اومدم بیرون هی میگفتم خدایا شکرررت خدایا شکرررررت دلم میخواست بپرم آسمون خدارو بغل کنم...
سه شنبه بعد ازظهر بین کلاسا یه سر رفتم اینستا دیدم دوستم استوری گذاشته رفیق تسلیت نفهمیدم چیشده...وقت هم نداشتم بپرسم و ببینم چیشده.بعد کلاس عکس های اتوبوس دانشگاه علوم تحقیقات دیدم و دلم ریش شد...وقتی خبر تصادف خوندم اول از همه یاد دوستم افتادم همین دوستم که استوریشو دیده بودم همین دانشگاه درس میخوند.فقط خیالم راحت شد که استوری گذاشته و حتما سالمه.گفتم بعد ازش میپرسم چ جوری بوده.ولی خیلی خیلی ناراحت شدم.بعد از دانشگاه هم که رسیدم خونه مامان گفتن پدرشوهر دخترخالم که سرطان ریه داشتن فوت کردن...
اگر حس خوبی که از امتحان ازمایشگاه صبح برام نمونده بود قطعا از این همه خبر بد بود سکته میزدم.پدرشوهر دختر خالم هم دیده بودم ،خدارحمتشون کنه خیلی سختی کشیدن، سنی هم نداشتن....
+این ترم خیلی زود گذشتتتت...خیلی....
سلام
شب یلداتون مبارک
1 دقیقه بیشتر فرصت داریم و انتخاب با خودمونه از این 1 دقیقه بیشتر "چگونه" استفاده کنیم....
خواهرم حدود 5دقیقه ای بهم شب بخیر گفته و خوابیده و قبلش بهم گفت خوشحاله امشب 1دقیقه بیشتر میخوابه
دهه هشتادین دیگه
منم حقیقتا خوشحالم 1 دقیقه بیشتر وقت دارم درس بخونم ، این هفته امتحان یکی از آزمایشگاهامه،استرس دارم براش
تا امتحانات پایان ترم هم چیزی نمونده ،یک ترم گذشت...یه زمانی میگفتم خب حالا کلی تا آخر ترم وقت هست ، الان دلم میلرزه وقتی یادش میفتم فقط یک هفته دیگه میریم.
این هفته احتمال زیاد آخرین جلسه های کلاس هاست،
میدونم که با یه سری از بچه ها دیگه کلاس نخواهم داشت چون آخرین درس مشترک بین رشته ای هست که داریم ،دلم تنگ میشه براشون...
خدایا ممنونم برای آشنایی های جدید
+راستی شب یلدای ما دیشب و خانه ی مادربزرگ گذشت... خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم ،حتی فال حافظمون هم دسته جمعی گرفتیم و بسیاااار خوش گذشت و حافظ هم کم نذاشت و خیلی خوب حال همهمون رو توصیف کرد،برای من هم دایی جان باز کردن و منم وقت نشد نیت کنم ولی خوب بود،حافظ فرموده بودن:
تا حالا زندگی موفق و شادی داشتی ولی به جایگاهی که میخواستی نرسیدی ،اما نا امید نباش(از این جا به بعدش دقیق یادم نمیاد انگار گفته بود: ادامه بده انشاءالله موفق میشوی یا یه چیزی تو همین مایه ها بود)
ثبت بشه به وقت شب یلدا
چند قدم مانده که پاییز به یغما برود...
این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود
هر که معشوقه برانگیخت گوارایش باد...
دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود؟!