دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

پستِ خوب تو راه داریم...

دوتا پُستِ توپ معرفی کتاب و چندتا پست شعر قشنگ تو راه هست.فقط گذاشتم بعد از آخرین امتحان...

این امتحانا تموم بشن بریم تابستون بترکونیم

#موقت

معجزه

هفته پیش که دوتا امتحان داشتم و اولیه رو خیلیییی بد داده بودم ،یعنی اصلا هیچی نتونستم بنویسم،درواقع برگمو سفیددد تحویل دادم.خودم خیلی ناراحت بودم تو فرصتی که داشتم تا امتحان بعدی ،یکم مطالب اون مرور کردم و رفتم سرجلسه، ایندفعه خیلیییییی راضی بودم و خیلی خوشحال برگمو تحویل دادم و اومدم بیرون.بلکه یکم ناراحتی امتحان قبلی رو بشوره ببره...

بیرون هم یکم با بچه ها حرف زدم و توت خوردم و با مامان هماهنگ شدم و باهم اومدیم خونه.

حالا من چون تو این دانشگاه مهمان هم هستم ،هر امتحانی رو بد میدم سریع،فکر میکنم تَهِ تَهِ تَهِش اینه که باید برگردم.... خب وقتی یاد خوشحال بودن خانوادم میوفتم خیلی دلم میگیره ،خب قطعا هم من دلتنگ اونا میشم هم اونا دلتنگ من،به خودم میگم تقصیرِخودتِ این ترمم کم کاری کردی،حالا برگرد با زندگی خوابگاهی بساز...ولی آخرش یادِ مامان و بابا و بهار که میفتم شُل میشم ،اصلا از بس بهش فکر کردم...هی هربار از سر گرفتم حس میکنم مخم هنگ کرده...

هفته پیشم همون روز که دوتا امتحان داشتم همینطور که داشتم میخوندم(نمیدونم این چه حکمتیه که من وقتی شروع به درس خوندن میکنم کلی فکرای جورواجور میاد تو ذهنم) یدفعه یه فکری اومد تو ذهنم بشینم هزینه هامو اگه برگردم اونجا حساب کنم،اولش به خودم گفتم حالا بعد امتحان حساب میکنم... ولی انگار ذهنم گفت:《 نمیای حساب کنیم؟؟خب اشکال نداره خودم حساب میکنم...》بعدم شروع کرد بلند بلند حساب کردن...داستان نمیگما عین واقعیته... دیگه یه برگه برداشتم با ماشین حسابِ گوشیم یکم حساب کتاب کردم و سعی کردم همه چی رو هم فراتر ازحالتِ واقعی در نظر بگیرم یعنی روی حالتِ ولخرجی.مثلا جوری حساب کردم که اگه هر هفته برم و بیام که  ادامه مطلب ...

بی چاره

 گر چاره تویی 

                        بیچاره منم جانا....!


مولانای عشق

حرفِ قلبم

تو همین لحظه ها، یه چیزی رو فهمیدم...

 این که هروقت به حرف دلم عمل کردم ضرر کردم...مثلا داشتم درس میخوندم دلم قهوه خواست ، نتونستم خیلی مقاومت کنم و خوردم ،ببین خوردن قهوه برام ضرری نداره یعنی منع پزشکی ندارم و هیچ مشکل دیگه ای هم نداره فقط میخوام بگم نباید دلم هررروقت هرررچی خواست بهش بگم چشم...

نمیخوام بگم همشم باید منطقی بود.. .فعلا فهمیدم که آدم باید به حرف قلبش گوش کنه ...حالا چه جوری ؟ چه جوری بهش گوش کنیم؟ چه جوری صداشو بفهمیم؟؟

هنوز دقیق نفهمیدم ولی رفیقم الان ،از خودت بپرس بهترین کاری که الان میتونم انجام بدم چیه؟ اره همین الان...ساده رد نشو بهش فکرکن...بهترین کاری که الان میتونی انجام بدی چیه؟

مثلا من امروز اومدم کتابخونه که درس بخونم...برای استراحت اومدم بیرون، و روبه روی فواره ی قشنگ حوض نشستم و نگاش میکنم،دوتا ویس انگیزشی گوش کردم ،دلم میگه برو تو اینستا چندتا فیلم انگیزشی دیگه هم ببین و کیف کن...اما یه صدای دیگه میگه :مگه همین الان گوش نکردی تو ویس چی گفت؟؟ چه جوری میتونی بهترینِ خودت باشی؟؟بهترینِ خووودت؟؟؟ خودتو با کَسِ دیگه ای مقایسه نکن...نگو اگه فلانی بود الان چیکار میکرد؟؟ و خب بعد چندثانیه جواب میدم الان بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که حالا که به اندازه "کافی" انگیزه گرفتم بدوم برم سمت کتابخونه و به هدف درسیِ امروزم نزدیکتر بشم و بهش برسم،هدفِ درسیِ امروز چیه؟ تموم کردن فصلِ10 امتحان شنبه...

میدونی چیه؟! حس میکنم این صدای" قلبمه"...

آره همین...صدای قلبم...قلب...♡


نظر شما چیه؟

ولی من هنوزم نور و امید میبینم...

دیشب ایمان سرورپور توی برنامه فرصت برابر میگفت 《آدم دفعه اول اشتباه میکنه دفعه دوم ممکنه اتفاقی باشه ولی دفعه‌ی سوم دیگه انتخابه.》

آره من برای بار سوم یه اشتباه تکرار کردم....و این انتخابم بوده...چون دفعه های پیش برام تجربه شده بود و باز این اشتباه تکرار شد...از سرجلسه که اومدم بیرون حس میکردم یه چیزی توی گلوم سنگینی میکنه...بغض کرده بودم...ولی اشکام نمیومد به ایستگاه اتوبوس که رسیدم چشمم افتاد به این جمله:

《خواسته هایت را که به خدا گفتی به او اعتماد کن،خدا جز خیر برایت نمیخواهد...》 چشمام پر اشک شد...ولی به خودم گفتم نه گلی الان وقتش نیست...الان نه...اشکها هم از خدا خواسته رفتن و منو با این بغضِ لعنتی تنها گذاشتن...

من هنوزم نور میبینم...امید میبینم...فقط الان انگار جلومو مِه گرفته ولی هوا روشنه...


+بریم آمادگی برای سانس بعد...14تا 16...

حدود 4 ساعت وقت دارم