سلام
خوبین؟
الان رفتم نگاه کردم باورم نمیشه بیشتر از یه هفتس ننوشتم...
چند روزیه یه دلخوریایی پیش اومده، دلم نمیخواست بیام از دلخوریا بنویسم و انرژی منفی بدم.
روزهایی که ایروبیک دارم بعدش بی نهاااایت پر انرژی ام... یعنی فکر میکنم قشششنگ آمادم هسته اتم بشکافم
اینقدر پرانرژی...صبحا اصلا به عشق کلاس از خواب بیدار میشم.
حدود 7:10 تا 7:20 بیدارمیشم معمولا یه باد خنک میاد که یکمم سردم میشه..بعدوش میگیرم...مامان بهم گفتن که صبحانه نخور خوب نیس با شکم پر بری ورزش...عجیب بود این سخن از مامان گفتم لابد میخوان بگن حتما صبحانه کاااامل بخوریاااا...آخه اون ساعت که میرم مامان سرکار هستن...دیگه این چندوقته دوتا زردآلو یا سیب یا امروز که انگور خوردم و رفتم... بعد کلاس دوباره یه دوش مختصر و یه صبحانه حسابی بر بدن میزنیم.
اگه شب قبلش دیر خوابیده باشم حدود ساعت 11صبح اینا خوابم میگیره و مقاومت در برابرش سختهههه
یعنی میشه تا آخر تابستون من ۱۰ کیلو کم کنم؟؟
دلم میخواد از تابستون بهترین استفاده رو بکنم هم درسی هم تفریحی هم مسافرتی....میشه فقط اگه زمان حضور توی فضای مجازیم کنترل کنم بعد امتحانا به طرز وحشتناکی غیرقابل کنترل شده >_<
از صبح تا حالا در مورد شونصدتا چیز میخواستم پست بزارم، عکس بزارم اما دریغ از یدونه!
فقط در همین حد بگم که کتاب مورد علاقمو شروع کردم مینویسم در این موردمفصل تر،
ایروبیک از امروز که نه یعنی دیروز صبح داشتم که خواب موندم و کلی هم ناراحت شدم واسش و اعصابم خورد شد ...
همین دیگه فعلا
دومین روز تابستونم گذشت
آخرین روزِ فصلِ زیبای بهار یا بهتر بگم آخرین دقایقِ فصلِ بهارِ سال 1398 در حالِ اتمامه...فصلی که خیلی دوسش دارم!
باورم نمیشه این بیستاُمین بهاریه که تمام شد...
بیست سالگی ، سنی که واسه رسیدن بهش خیلی عجله داشتم!
بهارجان
برای آمدنت خانه تکاندیم
غوغا کردیم
خرید کردیم
همه چیز را نو کردیم
برای آمدنت لحظه شماری کردیم
دور سفره نشستیم دعا خواندیم
در لحظه ورودت،لحظه ای کل غم ها و نداشته هایمان را فراموش کردیم
آرزوهای بسیار در دل کاشتیم
شیرینی و شکلات به هم هدیه دادیم
و مست عطر شکوفه هایت شدیم
چقدر بیصدا عازم رفتن شدی
فردا آخرین امتحانه....عمومی هم هست....آیین زندگی
خیلی استادِ خوبی داشتیم خیلی آقای با شخصیت و مودب و اتوکشیدهای بود.خیلی خوب هم صحبت میکرد و در واقع بیانِ خوبی داشت به نظرم.دکترای فلسفه اخلاق داشت
من خیلی دوسش داشتم یعنی همیشه واسه رفتن به کلاسش ذوق داشتم....بماند که چندباری هم سر کلاسش چرت زدم -_- خیلی هم میچسبید یه بارشو دوستم مچمو گرفت بعد هم گفت اه کاش قبلش ازت یه عکس گرفته بودم و استوری میکردم...بی تربیت...

این کلاس ساعتش 4 تا 6 عصر بود منم از 8 صبح پشت سرهم کلاس داشتم سر این کلاسم فقط گوش میدادیم و جزوه اینا لازم نبود بنویسیم خب معلومه بعد این همه کلاسِ تخصصی آدم بیاد بی حرکت بشینه سر یه کلاس خوابش میگیره...چرت زدن که ثوابم داره والا
خولاصه همه اینا بیخود بود گفتم...الان که دارم درسش میخونم یه جا نوشته که کانت فیلسوف آلمانی فرمودن که:
انسان باید در زندگی یک اصل داشته باشه و اون هم اینه که طوری رفتار کنه که بخواد این رفتارش یه اصلِ عامِ همگانی بشه.
خیلی فکرمو مشغول کرد این سخن کانت...یادِ خیلی از رفتارهام افتادم...
اینکه قبل از هر حرف و عملی که بخوای انجام بدی با خودت بگی خوش داری این کارت/حرفت قانون همگانی بشه؟؟ قطعا باعث میشه خیلی از حرف های بد و رفتار های نادرست نداشته باشیم
مسیر جدیدی پیدا کردم از دانشگاه به خونه...
همون مدت زمان رو تو راه هستم فقط از خیابونای دیگه ای، خیابون های نزدیک خونه هم که ثابتن فرقی نداره از کدوم مسیر بیام...
ولی همین تغییر کوچولو حال و هوام عوض کرد و حس خوبی بهم داد....
به همین سادگی