دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

نخل و نارنج

مشغول خواندن کتابِ "نخل و نارنج" از وحید یامین پور هستم.

درباره زندگی نامه‌ی 《شیخ مرتضی انصاری》است.

قلم خیلی شیوایی دارد و فوق العاده زیبا داستان را روایت می‌کند.وقتی کتاب را باز می کنم و شروع به خواندن می کنم گویی پرت می‌شوم به سال ها قبل و همراه شیخ جلو می‌روم.


قسمتی از متنِ کتاب که الان خوندم و خیلی دوست داشتم:

 "گاهی حسِ مبهمی از انتظار یک واقعه یا شنیدن یک خبر ناخوشایند یا حل نشدن یک تلخی مزمن به هم می آمیزد و دل را آشفته می‌کند.دل راه خودش را می‌رود و گاه باید او را گرفت و نشاند و پرسید:( به کدام راه می‌روی؟به کدام راه من را می‌کشانی دل؟) "

من ایمان دارم خدا بهترین رو برام رقم میزنه

امروز روزِ شروع دانشگاهه شهر ماست.دانشگاه خودمم که از 30ام شروع میشه.

منم امروز نرفتم چون انتخاب واحد نکردم.وقتی هنوز تکلیفم روشن نیست چرا باید برم؟ و تازه یکی یکی کل بچه ها خبردار بشن با دیدنم.

چهارشنبه رفتم دانشگاه اینجا گفتن ما خودمون برای دانشگاه مبدا نامه میفرستیم. به خانوم متصدی میگم من با دانشگاه مبدا هم صحبت کردم گفتن باید از اینجا نامه ببرم براشون.طبق معمول نذاشت ادامه بدم و گفت خانوم فلانی مشخصات ایشون بنویس برای اینکه به دانشگاه مبداش نامه بزنیم اونم پرسید و بهش گفتم.بعد هم گفت ما خودمون براشون میفرستیم.من برای اینکه خیالم برای انتخاب واحد راحت بشه(چون انتخاب واحد توی دانشگاه خودم این هفته هستش)ازش پرسیدم امروز میفرستین؟ بعد خانومه میگه اگه شما اجازه بدین بله !!!!

یه جوری برخورد میکنن انگار من هرروز از صبح تا شب اونجا ایستادم و نمیزارم کارشون بکنن.

یعنی واقعا همه مشکلات دانشگاه یه طرف کارمندهاشونم یه طرف.من فکرمیکردم شاید چون من مهمانم اینجا اینطوری برخورد میکنن.اما یه بار دیدم تو اینستا توی پیج دانشگاه یه پست گذاشته بودن و از دانشجوها درباره نحوه برخورد کارمندهای دانشگاه سوال پرسیده بودن....همممه کامنت گذاشته بودن که ناراضی ان و موردهایی که پیش اومده بود براشون نوشته بودن...چندتا کامنت هم بود که از کارشناس آموزش دانشکده خودشون تشکر کرده بودن و نوشته بودن همیشه کارشون راه انداخته.

فقط دوست دادم هرچه زودتر تکلیفم روشن بشه


 خدایا همیشه کنارم بودی

همیشه جوری همه چی رو درست کردی و تکه های پازل رو آن‌قدر قشنگ کنار هم چیدی که اشک شوق به چشمام نشوندی

من فقط همه امیدم به خودته خداجونم



بلاتکلیفی


هنوز کارام درست نشده...هنوز ترم جددید رو هواس

وقت انتخاب واحد دانشگاه اینجا تموم شد اگر قرار بر موندن باشه باید انتخاب واحد با تاخیر بکنم.

اگر قرار باشه برم‌ اونجا باید نامه بگیرم و کارای خوابگاه درست کنم.

دروس ارائه شده هر دوتا دانشگاه دیدم و برای درس هایی که میخوام بردارم یکم فکر کردم ولی اخرسر چون همه چی باهم تداخل داره ولش کردم کلافه شدم...سعی کردم از کلافگیم هیچی بروز ندم....ولی راستش این که تکلیف کارم معلوم نیست کلافم میکنه

توی این شبا هرجا رفتم از خدا خواستم هرجا به صلاحمه برام درست بشه...دیگه همه رو سپردم‌ به خدا.....کاش زودتر تکلیفم‌ معلوم بشه

مداحیhttp://s4.picofile.com/file/8371684884/Reza_Narimani_Ay_Janam_Be_Beyragh_V_Parcham.mp3

هشتگ کلافه

ظهر با مامان صحبت کردم گفت اقای فلانی(برادر همکارش که توی آموزش دانشگاه ما کار میکنه) گفته اقای رئیس هنوز نیومدن.کار منم که تو هواس.

فردا هم روز انتخاب واحد بچه های مهمان هست.منم که هنوز سرترم ندارم.رفتم تو سایت دانشگاه خودمون دلم پر زد برای اونجا.دروس ارائه شدمون هم دیدم.همه چی خوبه.

فقط اگه بنا باشه برگردم خوابگاه خیلی مهمه... 

بهار از همون شنبه شروع کرده به گریه که نباید بری .من تنها میشم! یه گریه ای میکنه‌ها...خودمم باورم نمیشه .مامان دیشب میگفت همه چیز یه طرف گریه های بهار هم یه طرف وقتی تو نبودی.

ولی تهش فکر میکنم اینجا و اونجا فرقی نداره... فقط مهمه درس بخونی حالا چه اینجا چه اونجا.

احساس میکنم انگار میخوام فرار کنم از اینجا




درگیری های جدید این روزهای من

این پست های سفرنامه رو دیروز نوشتم ولی کاری پیش اومد و نشد که پستشون کنم.حالا خداروشکر پست شد اما با تاخیر...

.

.

وای دلم گرفته،کلافم الان احساس میکنم اروم‌تر شدم اما هنوز هست.نمیدونم نوشتم اینجا که توی سامانه دیدم با درخواست تمدید مهمانیم موافقت شده؟؟

اواسط مرداد ماه بود دیدم موافقت شده ،خیلی خوشحال شدم .این هفته هم انتخاب واحد شروع شده واز هفته پیش منتظر سرترم جدید بودم.سه‌شنبه هفته پیش بود که دیدم ایجاد شده و اماده شدم برای انتخاب واحد و برنامه هفتگی نوشتن برای ترم جدید.۵شنبه هرچی چک کردم دیدم سرترم نیست...دانشگاه هم تعطیل بود و هی به خودم دلداری میدادم که لابد سامانه‌شون یه مشکلی پیدا کرده.شنبه که برای پیگیری زنگ زدم بهم گفتن با درخواستت مخالفت شده...خیلی تعجب کردم دوباره نتیجه درخواست نگاه کردم دیدم نوشته موافقت... دیر شده بود و دیگه نمیتونستم برم دانشگاه‌.صبح یکشنبه با اضطراب و یکم دلهره رفتم برای پیگیری.خانم متصدی فرمودن که سامانه اشتباه شده و لیستی که ما داریم مهمه چون توی جلسه بررسی کردن و با درخواست شما مخالفت شده ،برو تسویه کن !!!

به مامان زنگ زدم اونم ناراحت شد و گفت خودم الان میام...حالا هرچی من میگم لازم نیست بیای من خودم هستم گوشش بدهکار نیست...مامان هم اومد و گفت بیا بریم پیش مدیرگروه ،مدیرگروه هم فرمودن دست من نیست و کاری نمیتونم بکنم دست از پا درازتر برگشتیم.برادر یکی از همکارای مامان هم اونجا توی آموزش کار میکنه مامان آخرسر رفت پیش اون و اون هم گفت رئیس الان نیست و من باهاش صحبت میکنم و خبرشو بهتون میدم‌.

واقعیت اینه که خودم مشکلی ندارم برگردم و حتی اونجارو دوست هم دارم اما برای خانواده اصلا قابل هضم نیست.

حالا بخوام برگردم هم خوابگاه درخواست ندادم ،هم اتاقیای قبلیم هم اتاقشونو انتخاب کردن تموم شده

واقعا نمیدونم کجا بهتره و چی درسته؟

همه چی رو سپردم به خدا