دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

تصورات جان می‌گیرند

شب نشینی خیلی خوبی با بچه ها داشتیم ؛ خیلی بهم چسبید و خیلی دوست داشتممم.

دوتا از هم اتاقی‌ها رفتن خونه و ما سه نفر آخرهفته باهم هستیم. قراره فردا هم بریم یه صبحانه توپ باهم بزنیم بر بدن.

محور صحبت های امشبمون علاقه ی یکی از بچه ها بود.خیلی صحبت های خوبی گفته شد.به نوبه ی خودم تجربه هایی که تا این سن کسب کرده بودم و توصیه هایی که فکر میکردم به درد بخوره بهش گفتم.اون یکی هم اتاقی هم خیلی از جاها حرفمو تایید کرد و پیوست هایی رو اضافه کرد.

اما قبل از اینکه صحبت هامون جدی بشه یه لحظه اومد تو ذهنم که یااااااا خداااااا انگار من این روزا رو قبلا تصور کرده بودم.بله ویژگی های هم اتاقی های الانم قبلا تصور کرده بودم مثلا 6 یا 7 سال پیش. این که میگم تصور کردم نه به این صورت که تصور کرده باشم رفتم خوابگاه و ویژگی های هم اتاقی هام فلان چیز هاست .نه مثلا تصور کرده بودم دوست هایی خواهم داشتم در آینده با فلان ویژگی ها که با هم درباره یه سری چیز ها حرف میزنیم.اون موقع که یاد تصوراتِ سال های پیشم افتادم یه لحظه مو بر بدنم سیخ شد از اینکه چقدر تصورات ما تاثیر دارن تو زندگی هامون.چقدر باید مواظب تصوراتمون باشیم....

من خودم تو زندگیم خیلی به این رسیدم یعنی خیلی از تصوراتم به وقوع پیوستن...



امروز چه روزیه؟

فکرکنم پارسال بود یا سال قبلش که به مناسبت سالگرد وبلاگ نویسیم  تو یه پست مفصل نوشتم درباره اینکه چی شد اومدم سراغ وبلاگ نویسی و اینکه چگونه اینجا راه اندازی کردم و...

بله و دُرُست 4سال از اون روز میگذره

و مَنِ 4سالِ پیش چقدرررر تَفاوت داره با مَنِ الانم...

و باید بگم که این مَنِ الانُ بیشتر دوسش دارم

چی شد که اینجوری شد؟

چقدرررر زود میگذره....

هربار که فکرِ سرزدن به وبلاگ میومد تو سرم به یه زمان دیگه موکول میکردم و اینگونه شد یک ماه پست نذاشتن و بیشتر از 20 روز سر نزدن به وبلاگ و نخوندن بقیه وبلاگا.یادمه قدیما اگه پست نمیذاشتم حداقل وبلاگا رو میخوندم...

........

خُب گذشته ها که گذشته از زمان حال بگم: 98درصد کلاسای این هفته رو کنسل کرده و به آغوش خانواده بازگشتیم.

اون دو درصد هم یکیش تربیت بدنیه که امروز بود و‌ امیدوارم تشکیل نشده باشه و اون یکی هم از درسای تخصصیم بود که من و دوستم تموم تلاشمونو کردیم که یه جبرانی بذاریم برای کلاس  که استاد راضی بشه این هفته رو کنسل کنه ولی بقیه بچه ها همکاری نکردن که اینم خودش داستانی داره...

کُلِ کتابامو بار کردم اوردم با خودم که درسا رو مرور کنم چون وقتی برگردم دیگه رسما میان‌ترما شروع میشن.

دیگه از چی بگم؟

مانکن رو هم میبینیم، حس میکنم داستانش شبیهِ یکی از رمان های عاشقانه ای که قبلا خوندم.


فعلا تا اینجا رو داشته باشین

وای بیام وبلاگا رو بخونم...

با شروع ترم جدید چه میگذرد؟

 سلاااام

یک هفته ای هست کلاسام شروع شده.

جمعه هفته پیش با کوله باری از وسایل ،منزل را  به مقصد شهردانشجویی ترک کردیم.به شهردانشجویی به دانشگاه و سپس به خوابگاه سلام کرده و وارد اتاقی شدیم که اولین نفر از افراد اتاق را در ترم جدید به خود دیده‌ و ان فرد هم من بودم. بله اولین شب را به تنهایی با اتاقی خالی سپری کردیم و فردای آن روز یعنی شنبه یکی یکی سَر و کَلِه‌ی بچه ها پیدا شد.

اهان اینو یادم رفت بگم ؛ چون دیر تکلیف کارام مشخص شده بود و از زمان درخواست خوابگاه و تعیین اتاق گذشته بود ، باید هراتاقی بهم میدادن میرفتم؛ چون دوستای خودم و هم اتاقی های قبلی هم اتاق گرفته بودند. بعد اینکه خبر قطعی اومدنم رو به دوتا از دوستای صمیمیم گفتم که یکیشون هم رشته و هم‌کلاسیم هم هست ،با خبر شدم یکیشون این ترم قصد داره مرخصی بگیره و من میتونم جای اون برم اتاقشون دقیقا با همونایی که دوسشون دارم.اینم واقعا از لطف خدا بود که اینطوری درست شد.

بله خلاصه بچه‌ها  اومدن و خب طبیعتا هیچ کدوم از برگشتن من خبر نداشتن و من یکی پس از دیگری با چشمان متعجبشون مواجه میشدم و بعد دست میدادیم و بعضا روبوسی و تعریف ماجرای آنچه گذشته.‌‌...

چهارشنبه هم رفتم خونه و جمعه باقیمانده وسایل آوردم تا ان شاءالله یه مدت بمونم.کیف کارت‌هام هم خونه جا گذاشتم که کارت بانکیم هم توش بود.بدون کارت هم سخته.ببینم چی میشه شاید بنا شد برام بفرستنش.

یکم از خوابگاه بگم، توی ساختمون قبلی نیستیم .اینجا اتاق‌ها 5 نفره هستن.بیشتر بچه های ترم بالایی و هم رده خودمون هستن اینجا.با ترسم مقابله کرده و در تخت بالا سُکنا گزیده‌ام....بسی هیجان انگیز است....

دیگه همین...حرفی نمونده


برم بخوابم....


هفته خوبی داشته باشید

روز خداحافظی

بعد از این همه پست که گفتم کلافه و سردرگمم بالاخره تکلیف معلوم شد و قراره برگردم... اول ناراحت شدم و بهم برخورد ولی بعدش خودمو جمع و جور کردم و به ادامه زندگی پرداختم.

ظهر بهار که فهمید گریه کرد منم  چشمام تار شد ولی مقاومت کردم و بعد یواشکی اشک هامو پاک کردم.و نفر بعدی مامان بود! همینطور که داشت حرف میزد چشماش اشکی شد و اشک ها سُر خوردن اومدن پایین.منم کم تحمل تر از این حرفام که اشک مامان و ببینم ساکت بمونم مثل الآن که با مرور اون لحظه هم بغضی تو گلوم نشست و دو تا قطره اشک راه خودشونو پیدا کردن و اومدن پایین.

---------------------------------------------

تا اینجا رو دیروز نوشتم...

و اما از امروز بگم.امروز برای انجام کارهای نهایی به دانشگاه مهمانی رفتم(از الان به بعد از اونجا به عنوان دانشگاه مهمان یاد خواهم کرد) بعد از انجام کارهای مربوطه که حدود 2 ساعت حداقل طول کشید؛ برای خداحافظی با بچه ها رفتم دانشکده خودمون .لحظات سختی بود.باید بگم واقعا دلم براشون تنگ میشه.روز های خوبی که اونجا در کنارشون گذروندم هیچوقت فراموش نمیکنم، روزهای سختی که پُر از تجربه بودند رو هم.

تجربه خیلی خیلی خوب و بی نظیری بود این 1سال.

احساس میکنم خیلی پخته تر، عاقل تر شدم و مصمم تر روی عقایدم.با دوستای خیلی خیلی خوبی آشنا شدم.با افراد بیشتری معاشرت کردم و درکل کسب تجربه کردم.

بیشتر از همه دلم برای کیمیا و مهسای عزیزم تنگ میشه. شاید مدت زمانی که با هم دوست بودیم کم بودولی عمقِ دوستیمون زیاد بود.اگرچه باید بگم که کیمیا رو از دبستان میشناسم و از اون موقع دیگه هیچ خبری ازش نداشتم.

از همه چی دل کندم ولی راهیان نوری که با هم رفتیم...از اون نمیدونم چه جوری باید دل بکنم...

ولی با همه اینا بازم میگم:

خداروشکر   خداروشکر    خداروشکر



و اما

 از الآن به بعد با داستان های خوابگاه در حضورتان هستیم ...