دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

یه‌ هفته شلوغ با تفریح

سلام سلام

دیر به دیر میام یعنی هنوز عادت نکردم...

این هفته تفریح داشتیم حال اومدم...یعنی به معنای واقعی کلمه پوسیده بودما.سه شنبه شب رفته بودیم پارک دورهم به صرف شام.من که حالا از شانسم ساعت ۹:۳۰ شب هم امتحان عمومی داشتم مامان میگف میخوای نریم؟ گفتم نه بابا امتحان من ۱۰ دیقه بیشتر طول نمیکشه.بابا هم مامان و مامانجون رو زودتر بردن پارک بعد هم اومدن دنبال من امتحانمم تموم شده بود. سر امتحان قبلی جوگیر شدم گفتم بزار یه لحظه کتابو نگاه کنم غفلت کردم والا.بعد دیدم استاد اون آخر نوشته خدا مواظب ماست پشیمون شدم این دف دیگه به دانسته های خودم اعتماد کردم.ماشالا استاد هم انقدر سوالا رو جزئی و ریز درمیاره میخواستم بهش پیام بدم بگم استاد خدایی اگه پیش‌فرضت اینه که ما کتاب بغل دستمونه و از کتاب نگاه میکنیم و برا همین سوالا رو انقدر ریز در میاری بگو تا ما هم از کتاب استفاده کنیم.... والا.

اما خب نگفتم به جاش به مامان گفتم...حالا امروز صبح مامان بهم میگن گفتی به استادتون میگم چیو؟ میگن همین که گفتی سوالا رو ریز در میاره و اینا....میگم نه مادرم مگه به همین سادگیه آخه؟....میندازه منو.این ترم دلمون به این یدونه عمومی خوشه.

خلاصه داشتم میگفتم من که ساعت ده شب بود رسیدم پارک.تا اومدیم شام بخوریم و جمع کنیم بیایم دوازده شب شده بود. چهارشنبه شب هم رفتیم خونه خالم شام جاتون خالی چسبید.

دیروزم رفتیم شهر دانشجویی وسایلمو از خوابگاه بار زدیم اومدیم. خوابگاه آنقدر خلوت بود و کسی نبود که بابام هم اومدن داخل اتاق. مامان و بابا و خواهر دنبالم بودن. همشون میگفتن وای چقدر کوچیکهههه اتاقتون.....نمیدونم لابد فکرکردن اونجا هتله که اتاق بزگتر بگیریم...

یکشنبه‌هم امتحان دارم هیچی هم نخوندم امروزم بی حوصله و داغونم...

گفتم بیام یه سر بزنم که دیدم عه یه هفته پیش پست گذاشتم‌.

برم یه چیز بخورم بشینم سر درسم

بدروووود

دیدار با فامیل بعد از مدتهاااا

سلاااام

امروز بعد از مدت هاااا فامیلُ دیدم و دیداری تازه کردیم.بدون بوس و ماچ و بغل و... اینا.

البته قبل از اینکه کرونا هم بیاد و قرنطینه و این داستانا بشه من چون خوابگاه بودم ،فامیل اینارو ندیده بودم یعنی بعد از حدود چهار مااااه اگه بیشتر نباشه.بالاخره امروز موقعیتش جور شد و با پروتکل های بهداشتی () دیداری تازه کردیم.

خداروشکر خوب بود و خیلییی خوش گذشت.فکرکنم شد اولین و آخرین تفریح ما بعد از قرنطینه کبری و قبل از قرنطینه صغری چون امتحانات پایان ترم در پیش دارم...

اما ان شاءالله میخوام صبحا پیاده روی رو برم دیگه.چون با وجود این درسای سنگین و امتحانات مجازی همینم از خودم دریغ کنم یهو یه موقعی میشه که دیگه...

گفته بودم امتحانامون قطعی مجازی شد؟؟؟


هووووف فعلا ترجیح میدم پیش داوری نکنم ببینم چی میشه...


• جمعه‌ی این هفته هم تولد مامان هست(شونزدهم).به شونصدتا چیز برای کادو فکر کردم و هنوز به نتیجه نرسیدم...

از مدت‌ها قبل برنامه چیدم برای این روزِ عزیززز. اما حالا با وجود رژیم خاصِ مامان به خاطر سنگ کلیه نمیدونم چه کنم؟ میخواستم کیک درست کنم ،تزیینش کنم ، غذای مورد علاقه مامانُ درست کنم و ژله و...اما حالا...؟!

از یه طرف با خودم میگم اینکه مشکل سنگ کلیه مامان حل بشه مهم تره حالا تولد دیرتر بشه چه اشکالی داره؟؟؟ هیچ اشکالی.... اما خب وقتی قراره بیفته دیرتر اولا که تا وقتی که این سنگ دفع نشه قطعا مامان باید طبق یه سری دستورات منظم و خاصی عمل کنن و معلوم نیست این اتفاق کِی بیفته؟؟یعنی سنگ کی دفع  بشه.ان شاءالله که به زودی میشه....

دوما که بعدش من خودمم امتحان دارم هر چند تاریخ آخرین امتحان مشخص نیست اما قطعا میشه دوازدهم و پونزدهم تیر به بعد...

از اونطرف یه حسی هم میگه خب حالا یه شب که هزارشب نمیشه که. یه قاچ کیک و یکم ژله و شیرینی و مثلا یکی دوتا قاچ پیتزا (میدونم مامان بیشتر نمیخوره)که به جایی نمیخوره...


خلاصه که انگار فرشته چپ و راست روی شونم باهم درگیرن و منم که گیج‌تر...


همین دیگه فعلا


تا درودی دیگر بدرووود

دوست داشتنی از جنس دیگه

چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن قشنگه.

چندوقتیه که با وجود اینکه اطرافیان و خانوادم دوستم داشتن و دارن و خواهند داشت(ان شاءالله) و واقعا منم همینطور برام بوده اما حس میکنم نیاز دارم به دوست داشتنی از جنس دیگه....نمیدونم چطور بیانش کنم....یه دوست داشتنی که جنسش فرق داره...فکرتون سمت چیزای بد نره...اونجوری هم نیست.


مشکل اینجاست که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم؟؟

 

سنگ کلیه مامان

تقریبا خیلی وقته که درگیر سنگ کلیه مامان هستیم.البته ما که درگیر نیستیم دردکشیدن های وحشتناکش برای مامانه و ناراحتی و هیچ کاری از دستمون برنیومدن برای ما

امروز مامان برای چندمین بار رفتن سراغ یه دکتر دیگه و با دستورهای عجیب غریب اومدن.گویا دکتر محترم که هم پزشک عمومی هستن و هم مطالعات طب سنتی داشتن به مادر گرام فرمودن فعلا باید همش آب سیب و خربزه و ... بخوری.چندتا هسته خرما (تعداد مشخص داشت) از وسط نصف کنید و بجوشونین و آبش رو بخورید و...

آخرین بار که مامان سونوگرافی رفتن نتیجه این بوده که یک سنگ ۹/۸میلی‌متری و یه سنگ نمیدونم چندمیلی متری دارن.این دومیه کوچکتر از اولیه هستش.

دلم میخواد هرچه زودتر سنگ‌های نسبتا محترم تشریف بیارن بیرون.نمیخوام دیگه شاهد دردکشیدن‌های مامان باشم

سلامی پس از یک غیبت کبری

سلااااام 

سلام پس از یک غیبتِ کُبری....!!!

البته که شواهد نشون میده حدود دوماه و ده روزِ پیش پست گذاشتم اما تقریبا مطمئنم بعد از نوشتن پست و بیرون رفتن از بلاگ اسکای دیگه نیومدم تا الان....نه اینکه دلم تنگ نشده باشه‌ها جزو لیست کارام نوشته بودم اما هِی نمیشد(مثل قبل)

تا الان که یادش افتادم ....با عرضِ تاسف باید بگم انقدررر نیومدم وبلاگ که حتی  آدرسش یادم رفته بود و با یه مکث چندثانیه‌ای آدرس وارد کردم... و وارد شدن همانا و مواجه شدن با یه لیست300تایی از پست‌های جدید هم همانا

حالا من کِی بخونم این همه رو؟؟؟

میدونم یهویی وبلاگ قفل کردم و رفتم ،باعرض معذرت...پیش میاد دیگه

واقعا هیچ جایی وبلاگ نمیشه...کلی حرفای نگفته مونده.... چیزایی که واقعا دوست داشتم پست میشدن و یادگاری میموندن...

حالا اشکالی نداره گذشته ها گذشته...نهایت میتونم اگر چیزی یادم افتاد و دوست داشتم ثبتش کنم بیام و بنویسم.


+از قرارای امسال که با خودم گذاشتم اینه که هر روز حداقل یه صفحه کتاب بخونم.کتابِ غیر درسی.حتی اگه خیلیییی روزِ شلوغی داشتم یه صفحه رو بخونم و بخوابم.البته تو دفترچه‌ام هم علامت میزنم. از یکم فروردین تا امروز ۳بار انجام نشده علتشم این بوده که هروقت یادم میفتاده هِی به خودم میگفتم حالا کُلی کار دارم وقت هست... وقت هست... وقت هست...اما اشتباه میکردم و پس از متوجه شدن این موضوع در اولین فرصتی از روز که کارای ضروری انجام داده باشم کتابمو باز میکنم و میخونم.حتی بعضی روزها قبل از شروعِ هرکاری چند صفحه از کتاب انگیزشی و مثبتم میخونم که تاثیرش روی ادامه روز عالیه.

از ابتدای سال،تا حالا  ۳ تا کتاب خوندم ؛به ترتیب اینا هستن:

1) بازگشت -معصومه حلیمی

2) مربع های قرمز-خاطرات حاج حسین یکتا به کوشش زینب عرفانیان

3)شبِ صورتی - مظفر سالاری


از آخر به اول بیشتر دوسشون دارم.شاید چون شبِ صورتی تازه چند شب پیش تموم شد و هنوز از یادآوری یه قسمت‌هایی لبخند میشینه روی صورتم.