دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

امیییید

این چند وقت که پشتیبان شدم...

یه موردی خیلی بین بچه ها دیدم و بهم میگن که ناراحتم میکنه

اونم اینه که خیلی ناامیدن...هنوز که هنوزه از من میپرسن خانم فلانی ما اگه از الان خوب بخونیم موفق میشیم ؟ ؟ ؟

دیشب به یکیشون زنگ زدم میگه میشه بگین تا حالا کسی مثل من بوده که ترازش همین قدر بوده ،تا کنکور هم همینقدر وقت داشته که من وقت دارم و موفق شده باشه؟ ؟ ؟

بهش میگم بابا طرف از بهمن شروع کرده به خوندن و مهندسی شیمی دانشگاه شریف قبول شده

.......

من فکر میکنم مشکل این بچه ها اینه که خودشون باور ندارن

اینکه چرایی هدفشون بفهمن و براش تلاش کنن

آره قطعا همه چی خوشایند نیست...بالاخره آدم برای رسیدن به هدفش باید به خودش سختی بده و یه چیزهایی رو برخلاف میلش قبول کنه

منم دوست داشتم امروز صبح بخوابم ولی این چه نیروییه که میتونه منو بیدار کنه و بیدار نگه داره؟

فکر میکنم آدم در هر لحظه باید کار سخت تر انتخاب کنه...

.

.

فکرمیکنم ما بچه هامون رو برای روزهای سخت آماده نکردیم

شاید چون خودمون هم آماده نیستیم

البته که هم مدرسه و هم خونواده نقش دارن

ولی امید چیز مهمیه

بیاین به این نوجوون ها امید بدیم

به جوون ها امید بدیم

عاقا به همممه امید بدیم

امید دادن و مهربون بودن سن و سال نداره


سلام

سلاااام

سلامی چو بوی خوش آشنایی

این بیت یهویی اومد تو ذهنم

وقتی میرم جلوی پنجره حس میکنم الان دیگه پاییز حسابی جاگیر شده


این هفته فقط شنبه رفتم کانون  پر از بهونم برای نرفتن

ولی خب بهونه اند دیگه.... البته یکی دوتاشم قبوله

کلی عقب افتادگی دارم از درسای دانشگاه

اینا هم کلافم میکنه

برم سراغ کارا

فردا میام گزارش میدم

لطف خدا

امروز صبح آهنگ "دریا نمیرم" از گرشا رضایی  دانلود کردم  و عجیب یاد دانشگاه و مخصوصا خوابگاه افتادم....حتی باید اعتراف کنم خیلی دلتنگ تنهایی و جاده و اتوبوس و آهنگ و هندزفری ام.....خیلیییییی

هنوز یادم نرفته چه موقع هایی که با حال بد سوار اتوبوس میشدم و جاده مرحم بود برام انگار

سال آخری هنوز از خوابگاه دل نکنده بودم حتی خودمو آماده هم نکرده بودم آخه ترم پیش هنوز یکی دو هفته از شروع دانشگاه نگذشته بودکه اینجوری شد...

.

حالا  فعلا از اینا بگذریم

از کار بگم از اینکه چقدر اذیت شدم...یه چیز دیگه به من گفتن و یه چیز دیگه ازم میخوان و به خاطر همین لای منگنه گذاشتنم ...

دقیقا یک هفته از دانشگاه عقبم اینم فقط فیلم ها رو ندیدم ،خوندن و تمرین حل کردنا به کنار

منی که میخواستم نهایت 10 تا دانش آموز داشته باشم 29 تا دانش آموز تو لیستم دارم

فقط از خدا میخوام کمکم کنه بتونم بهشون خوب رسیدگی و پیگیری کنم

بگم بیشتر از 100 بار تاحالا به خودم چیز گفتم سال آخری دانشگاه چرا رفتم سرکار اونم همچین کاری

ولی به خودم اومدم دیدم چیزی که رویام بوده و از خدا میخواستم دارم ناشکری میکنم

واقعا وقتی برمیگردم به عقب نگاه میکنم جز لطف خدا چیزی نمی بینم

همه اش لطف خدا بوده و من بنده ای که واقعا خودم لایق این همه لطف و رحمت نمی بینم....

خدایا منو ببخش به خاطر همه ی ناسپاسی ها ،ناشکری ها،گناه هام....

امسالم میگذره سعی میکنم از لحظه لذت ببرم

ان شاءالله بتونم به این بچه ها کمک کنم خودشون و خونواده هاشون کمکم کنن عاقبت بخیر بشیم ان شاءالله

.

.

میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم، یه چیز دیگه نوشتم...

فقط این میدونم حالم خیلی بهتره....خیلی وقته ننوشتم...حالا میفهمم یکی از علت هایی که حالم خراب بود...خداروشکر الان بهترم

یه جمله آرامش بخش برام بنویسین حتی ناشناس

دختر شینا

همین چند دقیقه پیش کتابِ دختر شینا تموم کردم.

خوندنش ۲۴ ساعت طول نکشید...

دیشب ساعت از ۱۲ گذشته بود کتاب برداشتم ...قصد داشتم  یه نگاه کنم و فردا شروع کنم به خوندنِ کتاب...صفحه اول باز کردم خوندم ورق زدم... مقدمه رو که خوندم دلم گرفت... ورق زدم خوندم خوندم خوندم ....تا موقعی که خوابم گرفته بود و صفحه گوشی دیدم ساعت ۳:۱۷ دقیقه بود...!!! یه نگاه به شماره صفحه کتاب انداختم باورم نمیشد صفحه ۱۵۰ بودم.

پاشدم مسواک زدم و دراز کشیدم حالا خوابم نمی برد میخواستم ادامش بخونم....دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

اول چیزی که دلم میخواد بگم در موردش...عشقِ واقعیه...

من موقعی که راهنمایی بودم کتابای عاشقانه بیخود یه چندتایی خونده بودم چون دوستام در موردش گفته بودن و...

با خوندن داستانای اون کتابا یه تعریفی از عشق تو ذهنم شکل گرفته بود من اصلا در مورد عشق و این تصوری که توی ذهنم شکل گرفته بود فکر نکردم...اینکه آیا این تصور درسته یا نه؟؟ اینکه عشق واقعا همینه؟؟ یا اینکه این تعریف و تصور صرفا زاییده‌ی ذهنِ یک نویسنده‌س؟؟

البته که اون موقع از یه دختر این سن و سالی چنین انتظاری هم نمیره بشینه فلسفی فکر بکنه و پیگیری کنه و پرس و جو و مطالعه...

اما میخوام بگم شروعش، شروعِ مناسبی نبود منو ترسوند ، دیدم نسبت به ازدواج خوب نبود...

اما با خوندن زندگیِ شهدا ،تعریف‌های جدیدی پیدا شد توی ذهنم. با خوندن اولین کتاب فکر میکردم اینا اینطوری بودن یا شاید این کتاب اینطوریه ، عطش داشتم انگار....میخواستم کتاب‌های بیشتر بخونم، بیشتر بدونم بفهمم....اما حالا بعد از خوندن چندتا کتاب و دیدن حداقل ۱۰ تا از مصاحبه های خانواده‌ی شهدا یه چیز مشترک میبینم. درسته سن و سال‌ها فرق دارن ..شرایط یکسان نبوده برای همه...تربیت و فرهنگ همه یکسان نیست....اما یه چیزهایی مشترکه‌‌...

وقتی مستندهاشون میبینم یا حتی وقتی کتاباشون میخونم این حِسِ منتقل میشه ....آره درسته من فقط یه کتاب دستم گرفتم و دارم به صفحه‌اش نگاه میکنم اما کلمه ها انگار زنده‌ان ، حس دارن ، بو دارن...وقتی این حسِ منتقل میشه و آدم لمسش میکنه حالش دگرگون میشه...

توی مستندها که نه تنها خودشون دارن حرف میزنن که چشمهاشون هم داره حرف میزنه...چشم‌ها دروغ نمیگن...

.

.

نگران میشم ...ناراحت میشم ...دلم میسوزه...دلم میخواد کمک کنم و دستی بگیرم از کسی....از این جوونایی که دارن اشتباه میرن....دارن خطا میکنن ..‌..از این میترسم که روزی برسه بفهمن اشتباه کردن که دیگه دیره که نه راه پس دارن نه راهه پیش... که خسته و افسرده شدن و بهترین سالای عمرشون خرجِ هیچ و پوچ کردن...که حالا انگیزه‌ای برای ادامه زندگی ندارن

بسه...فکرای منفی بسه

دوست دارم +فکرکنم 

امیدوار باشم

به اینکه درست میشه

میدونم خدایا همیشه پشتمون هستی

همیشه دستمون میگیری

و جملاتی که مثل همیشه میاد توذهنم و منعکس میشه

یا ارحم الراحمین ....ای مهربان ترینِ مهربانان

یا ستارالعیوب....ای پوشاننده‌ی عیب‌ها

یا غفارالذنوب...ای آمرزنده‌ی گناهان




اول روز بگید خدایا دستمو گذاشتم تو دستت خودت راه‌ُ نشونم بده...

خدا راضی باشه همه چی حله...همه چی درست میشه 

چقدر تاحالا گفتی خدایا راضیم به رضایتت ؟

چقدر تا حالا اول هرکاری گفتی خدایا این کارُ برای رضایت تو انجام میدم؟...چقدر تا حالا سعی کردی خدا ازت راضی باشه؟

چقدر دلمون تا حالا باخدا بوده؟

مرحوم حاج رجبعلی خیاط در موقعیتی شبیه حضرت یوسف که شیطان براشون دام گناه پهن کرده بوده دستاشونو بالا میبرن  و میگن" خدایا منو فقط برای خودت تربیت کن" و این چنین کمالاتی کسب میکنن و به درجه های بالای عرفانی میرسن.


 الان تقریبا آخرای کتابِ کیمیای محبت هستم که در مورد ایشون هست....خیلی از قسمت هاش دلم میخواد اینجا بنویسم و به اشتراک بزارم شاید یکی رد شد و خوند و زندگیش تغییر کرد.

فعلا یه قسمت هایی انتخاب کردم...انشاءالله به زودی مینویسمشون...


روز عرفه از دست ندید

اوقاتتون خوش

خداحافظ



*پ‌ن: عکس از اینترنت هست ...خودم نشد عکس بگیرم

کاری

اولین قرارداد کاری ثبت شود به تاریخ پانزدهم تیرماه سال ۱۳۹۹...‌