دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

شغلِ آرزوها

 یه زمانی بود شغلی که الان دارم جزو لیست آرزوهام بود و فکرمیکردم فوقش اگر هم بخوام اونجا کار کنم باید برم کلی باهاشون صحبت کنم و اونا هم شرایط منو که احتمالا خیلی مواردش ندارم بالا پایین کنن و آیا پذیرفته بشم بالاخره یانه...

اما چی شد که من الان مشغول به کارم؟؟

یه روزی از اولین روزهای فصل تابستان که بعد از استراحت میخواستم شروع کنم به ادامه مطالعه برای امتحان، خودشون باهام تماس گرفتن ازم دعوت به همکاری کردن !!!!

ومن رو ابرا بودم....کلی هم خوشحال و شاد و خندان بودم و دست زنان و پای کوبان خبر به والد و والده محترم رسوندم....

اول جلسه معارفه بود بعد آزمایشی شروع کردم به رفتن و بعد دو هفته با دیدن قرارداد بستن دوستم منم یهویی جوگیر شدم و رفتم قرارداد بستم بدون تحقیق و مشورت گرفتن...بدون اینکه این چندوقت که آزمایشی رفتم با کسی از افرادی که اونجا کار میکنن صحبت کرده باشم و درمورد شرایط و کار وفلان و فلان پرسیده باشم....

بعد دوره دیدن شروع شد یکم سخت شد من که محتااااط رفتم گفتم من آزمایشی باشم حالا امسالو... من برای آسونتره باشم... ولی چی شد؟ برای سخت تره انتخاب شدم

تنها محرک و انگیزم دوره هایی بود شرکت میکردم تا آماده بشم برای شغلم با عشق شرکت میکردم و جزوه مینوشتم ،شده بود باحالِ بد برم و با حالِ خوب برگردم....این وسط چیزهایی هم ازمون میخواستن آماده کنیم نمیخوام منت بزارم و منم منم کنم ولی فقط من اول از همه و زودتر از همه آمادشون کردم اینا همه از سَرِ عشق بود....

بعد از دو ماه و چند روز که از قراردادم گذشت بعد یه هفته بالا پایین کردن و بررسی کردن تصمیمم گرفتم بچسبم به درسم، 

ادامه مطلب ...

یادداشت 299

سلام سلام

بعد از 4 مااااه امروز بالاخره، مبلغ کل  اولین حقوقم که اصلا مبلغ بالایی هم  نبودبرای خیریه محک واریز کردم.

این حقوق 4 ماه بود که توی پاکت کنار اتاق خاک میخورد و مهم ترین علتش این بود که ما حقوقمون دستی میگیریم چون بیمه نیستیم و اول نیاز بود من این مبلغ بریزم تو کارتم و بعد کارت به کارت کنم امااا مشکل اینجا بود که رمز دوم کارتم مشکل داشت و اونم هفته پیش درستش کردم و امروز به محض اینکه یاد این مهم افتادم سریعا اقدام کردم و بالاخره تموم شد.

خب حالا ممکنه شما فکر کنید ریا میکنم آره ایرادی نداره دوست عزیز شما اینجوری فکرکن....

اما مهم ترین علت اینه که حالا چرا خیریه محک؟؟ چون من عاشق بچه ها هستم سنشون هم ربط نداره از اون نوزاد کوچولو گرفته تا بچه ی 10...12 یا 13 ساله که شاید نشه گفت بچه ی کوچیک...واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم این کوچولوها سرطان دارن.....خیلی خیلی خیلی دوست داشتم کلی کادو میگرفتم و میرفتم از نزدیک میدیدمشون ولی خب اول از همه دوری مسافت هست وخب خودم هم خیلی شلوغم .کلا جدا از همه ی اینا حالا با این شرایط کرونا هم نمیشه.

امروز که دیدم همه شرایط مهیا است این پول ها رو دادم به مامان و گفتم میشه این مبلغ برام کارت به کارت کنید؟

مامان 20هزارتومن هم بیشتر ریخته بود اول میخواستم 20تومن برای خودم نگه دارم چون خیلی هم پول نداشتم تو حسابم اما بعد کل مبلغ واریز کردم از طرف مامان با نیت خیر....

خلاصه که بهتون بگم هروقت کمک کردم، بی برو برگرد نه تنها اون مقدار پول، که بیشترش هم برگشته برام ...خودمم نمیدونم چجوری مثلا یکی طلبش واریز کرده یا پول توجیبی زودتر از موعد مامان بابا یا یهویی یه پول هدیه....خلاصه برگشته دیگه....

از حس خوبش هم که نگم براتون...

دوست داشتم عکس هاشونم میدیدم


بله همین هاست که اثری از ما باقی میذاره وگرنه اسم و عکس و رسم و اینا  که نهایت میشه قاب رو دیوار و فراموش میشه


اوقاتتون خوش


خوابالو

چندوقتیه خیلی خوابالو شدم....کوچکترین فرصتی پیداکنم میخوابم....خواب هاااا

جالب اینجاست تمومی هم نداره هرچی میخوابم بازم خوابم میاد

میگن خواب خواب میاره منم

فیلم تایم

سلام سلام

اشتراک فیلیمو گرفتم.

فیلم "جهان با من برقص" دیدم...قشنگ بود حالمو خوب کرد و عمیقا منو به فکر برد در رابطه با رفتارم با  اطرافیانم...

شما فیلم پیشنهاد بدین

شهادت هنر مردان خداست

از اینکه جای شما خوبه شکی نیست...

جز شهید هم  کلمه ای قبل از اسمتون برازندتون نبود...

اما از این حرصم میگیره که چرا دشمن باید زودتر از ما شما رو بشناسه؟؟

چرا الان باید شناخته بشین؟؟

حداقل من به عنوان یه فیزیکی

به عنوان یه کسی که اسم دانشجوی فیزیک یدک میکشه

هعی خدا


آه  از غمی که  زنده  شود با غمی  دگر