دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

حس درونی به نام لجبازی -_-

اون حسی که بعضی وقت ها میدونی حق با اونه، درست میگه  اما دوست داری مخالفت کنی اسمش چیه؟

لجبازی؟

چرا من بعضی وقت ها دچارش میشم آخه؟؟!!!




خجالت از نبودن ها و کمی از دلتنگی ها

سلام با کلی خجالت

خودمم تاریخ آخرین پست دیدم  داشتم شاخ در میاوردم!!!

واقعا نزدیک 3 مااااه گذشته؟؟

یعنی قشنگ وقتی اون پست گذاشتم ، بلاگ اسکای بستم تا امروز !

الان یهویی یاد اینجا افتادم و سریع اومدم  و چقدر خوب که اومدم و به بعد موکول نکردم.


این ترم 24 واحد دارم و همه هم تخصصی هستن و سخت مشغولم با بهترین نمره ای که میتونم آخرین واحدها رو پاس کنم

درسها سنگین هستن و درواقع فکر یه کار دیگه روهم از سرم بیرون کردم تا درسم تموم بشه و بعدش هم بتونم برای ارشد بخونم 

میان ترم ها شروع شده ،2تا خداروشکر به خوبی گذشته و 4تا دیگه مونده


این روزها بیشتر میبینم ،بیشتر سکوت میکنم و کمتر حرف میزنم و بیشتر گریه میکنم!!

دیروز خواهرم بعد نزدیک 2 سال برای اولین بار رفت مدرسه و وقتی اومد کلی تعریف کرد که  با اینکه 8نفر بودن تو کلاس چقدر خوب بوده و خوش گذشته بهشون.

آخه شب قبلش غرغر میکرد که وقتی همه بچه ها نیستن دلم نمیخواد برم مدرسه، کلاسمون خیلی کوچیکه و زشته! و .... همین هم وقتی معلمشون وبکمش روشن کرده و بچه ها کلاسشون دیده بودن بعد این نظرات توی گروهشون نوشته بودن و این نظرات به صورت غرغر به ما منتقل میشد.

اما وقتی رفته بود نظرش عوض شده بود و خوشش اومده بود و خوشحال از اینکه رفته مدرسه.

بعدش

منم رفتم تو دلتنگی ها...

خیلی وقته که دلم برای دانشگاه تنگ شده

برای بدو بدو سلف رفتن از گذر قشنگ دانشکده مون تا سلف

برای دنبال گاز خالی گشتن جمعه ظهرها که ناهار بپزیم

برای تحلیل های آخرشب اتاقمون

برای کتری گذاشتن روی گاز و چایی دم کردن و دورهمی  خوردنامون

برای اینکه برم سالن مطالعه درس بخونم و بچه ها چایی دم کنن و اسمم بلننند صدا بزنن و من در حالی که خندم گرفته سرم بالا میارم و بلند میشم که برم چشمم میفته به هم کلاسی هام که دارن با تعجب نگام میکنن

برای نماز جماعت های سالن نمازخانه خوابگاه

برای اینکه هم اتاقی هام از وقایع جالب کلاسشون بگن

و....

میتونم تا فردا صبح بنویسم!!  و حقیقت اینه که زیاد گفتن از دلتنگی ها انرژی آدم میگیره و کم کم حال آدم بد میشه 

و به نظرم بدترین حالتش اینه که برای مدتی دیگه میری تو زمان گذشته و به این زودی ها بر نمی گردی تو زمان حال و کم کم خوشیهای گذشته بیشتر به چشم میان و از زمان حال دورتر و به افسردگی نزدیکتر میشیم...

اما زندگی هنوز هم قشنگی هاشو داره و کلی اتفاقات خوب که هنوز تجربه نکردیم کلی جاهای خوب هست که هنوز نرفتیم و...


پس ادامه میدیم و تلاش میکنیم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

سلااااام

 الان داشتم فکر می کردم منم یهو میام اینجا پست میزارم بعد دیگه میییییرم تا یه عالمه وقت  بعد یهو دوباره پیدام میشه.

حالا با یه شعر خوشگل اومدم که دو سه ساعت بیشتر نیست که شنیدمش ولی در عمق جانمان نفوذ کرده....


آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب که از کنار تو آرام  رد شدم

گم بودم از نگاه تمام ستارگان

تا آن که با دوچشم سیاهت رصد شدم 

شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق

در عمق چشم های تو حبس ابد شدم

شاعر شدم همان که تو را خوب می سرود 

مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

دیدم تو را در آینه و مثل آینه

من هم دچار از تو چه پنهان حسد شدم

در حیرتم  چگونه  چرا در نگاه  تو

دیروز خوب بودم و امروز بد شدم


از استاد محمد سلمانی


استراحت کنیم

سلاملکم 

خب

قرارداد ما هم  تموم شد ،نتایج کنکورم اومد ، چندوقت پیش رفتم حقوقم از دی تا خرداد هم گرفتم با کلی نازناز اونا و لطف خدا

ترم 8 هم تموم شد ولی به طرز افتضاحی!!!!

چون  نمراتم به جز چندتا درس ها داغون بود و رکورد بالاترین واحد های افتاده طی 8 ترم دانشگاه زدم البته باز جای شکرش باقیه مشروط نشدم...الحمدالله

و به جای اینکه 10 یا 15 واحد بمونه برای ترم 9  تعداد واحد های باقیمونده رفت بالای 20تا

خب قضیه از چه قراره؟

در طول این یک سال تحصیلی و ترم 7و8 من هم پشتیبان و مشاور 30 تا دانش آموز کنکوری بودم هرترم هم 20واحد داشتم ...پشتیبان کلاس های فیزیک آموزشگاه هم بودم و پیگیری های خودش داشت

میدونم اینا بهونس و به نظرم اگر زمانم درست مدیریت میکردم با برنامه ریزی بهتر قطعا توی درسم هم موفق میشدم...

توی کارم موفق تر بودم....رتبه های بچه ها که اومد واقعا به چشم دیدم کسایی که واقعا زحمت کشیده بودن نتیجه گرفتن حتی اگه ترازشون در طول سال خوب نبود 

خوشحالم که اگر وقت گذاشتم و با اونی که نیاز داشت حرف زدم ...گفت دلگرمی بهم دادین و من خیلی از موفقیت هامو مدیون شمام ....واقعا این جملش خستگی از تنم برد

یکی از بچه ها بود که همیشه حداقل 30دقیقه باید باهاش حرف میزدم و گاهی اوقات به خاطر کمبود وقت خودم قبل  از اینکه بهش زنگ بزنم عزا میگرفتم ولی بعد که میدیدم انگار حالش بهتر شده باز خوشحال میشدم و بیخیال عقربه های روی ساعت 

وقتی بهم پیام داد و گفت 3رقمی شده خیلی خوشحال شدم براش خیلی خیلی

راستش برای همه ی بچه هایی که زحمت کشیدن و نتیجه زحمت هاشون گرفتن خوشحال شدم هرچند این وسط چندتایی بودن که هم خودشون و هم من فکرمیکردیم رتبه بهتری بگیرن اما نشد اما مطمئنم خدا جای خوبی براشون درنظر گرفته

راستیییییی خواهرم نگفتم

خواهرم امسال آزمون تیزهوشان ششم به هفتم داد که اونم قبول شد خداروشکر

کنار این همه شلوغیا حواسم به اونم بود...

لازم بود هی بهش یادآوری کنم  تست تست تست...بررسی کردی؟...چندتا درست؟چندتا غلط؟ زماندار زدی؟علت غلط ها؟

سوال های آزمون پارسال در شرایط مشابه ازش آزمون گرفتم 

برای اونم خیلی خوشحال شدم

مامان و بابا هم بهم گفتن  توهم برای بهار خیلی زحمت کشیدی و موثر بودی

راستش موفقیت همه اینا ناراحتی و خستگی معدل و درس های دانشگاه برد

حالا که فکرمیکنم میبینم من واقعا نیاز داشتم به بقیه کمک کنم و نگاه نکردم ببینم اون طرف ظرفیت داره یا نه به ظرفیت وجودی ام نگاه کردم و اگر میدیدم توان اینو دارم بیشتر کمک کنم بیشتر تلاش میکردم

به جاش از خودم کم گذاشتم....اشکالی نداره تو اون مدت اینجوری حس بهتری داشتم

به خودم میگم اگر نمراتم بد شد اگه واحدای باقیمونده زیاد شد حداقلش اینه که بیکار نبودم تو خونه که بخورم و بخوابم داشتم کار میکردم و همینطور که قبلا هم گفتم 90درصد توانم اون طرف بود ...

6درصد بقیه استراحت و 4درصدش هم صرف درس خودم شد به نظرم

اون 90 درصد که میگم نه که همه رو با بچه ها حرف بزنم و ببینمشون...یه تایمی هم میذاشتم مقالات بخونم و یادبگیرم تا کمکشون کنم

خداروشکر گذشت

الان دارم استراحت میکنم و تمرین برای درس خوندن

یه کلاس هنری و چندتا نرم افزاری هم ثبت نام کردم اینا خستم نمیکنن

اسم هنری که رفتم برای یادگیریش  فعلا سکرت بمونه

به موقعش میگم




خب برم دیگه

بای بای ما رفتیم




۵ روز تا پایان قرارداد یکساله من

امروز کنکور ریاضی بود 

بچه های منم بالاخره کنکورشون دادن

شاید برای انتخاب رشته زنگ بزنن سوال کنن یا پیام بدن اما عملا دیگه ارتباطمون باهم تموم شد

فقط طبق قرارداد یکسالم ۵ روز دیگه باقی مونده

این سال تحصیلی برای من پر از تجربه بود...

فهمیدم چقدر دوست دارم با بچه‌ها ارتباط داشته باشم

واقعا از خوشحالی‌شون خوشحال میشم‌....

اگر ناراحت و ناامید باشن تموم تلاشم میکنم بهشون انگیزه بدم

اولین بار بود با پدر و مادر بچه ها  صحبت میکردم به عنوان پشتیبان یا شاید گاهی معلم

میدونم خیلی خوب نبودم

اما با شرایطی که داشتم

خوندن درس های ترم ۸ یه رشته سخت و آموزش های مجازی 

و مهم تر از اون کنار اومدن با مافوق های مربوطه

گاهی هم مسائل و مشکلات داخل خونه

همه و همه

نمیگم ۱۰۰ درصد توانم ولی واقعا ۹۰ درصد توانم گذاشتم

پشیمونم نیستم...همش با علاقه بود 

کارم دوست داشتم و با جون و دل انجام میدادم البته اگر راحتم میزاشتن بهترهم میتونستم باشم

درسته به درسم ضربه خورد با وجود سال آخر بودن چون خیلی موقع ها کارم به درسم ارجحیت دادم

کلی اعصاب خوردی و استرس داشتم با فشارهای بالاسریا

اما  

خودم خواستم ، رفتم جلو قرارداد بستم پاش هم وایسادم

حالا بعد از یک سال

میخوام جدا بشم

بهشون هم زودتر اعلام کردم

دلایلم خیلی زیاده ....۸۰ درصدش به خاطر کادر مدیریته که واقعا نمیتونم باهاشون کنار بیام گاهی اوقات احساس میکنم از بن و بیخ با نحوه مدیریتشون ایراد دارم.

نمیگم من خیلب خوبما یا مثلا خیلی مدیریت سرم میشه نه بابا 

ولی  خب....

شونصد بار به تصمیم فکر کردم هزاربار بالا و پایینش کردم

سعی کردم از هر زاویه بهش نگاه کنم

تهش ولی مطمئن میشم

به نظر میرسه کار درست همینه که جدا بشم

گاهی اوقات فکر میکنم خدایی نکرده یه سال دیگه هم تمدید میکنم بعد وسط سال پشیمون میشم ....خسته میشم از دستشون نمیتونم که ول کنم تعهد دادم

از طرفی اون بچه ها چه گناهی کردن که یهو ول بشن وسط زمین و هوا اونم توی یه سال سرنوشت ساز

بعد مجبور میشم ادامه بدم ولی به زور بعد کارم اون کیفیتی که میخوام نداره و عملا نابودم میکنه

پس STOP

همینجا تمومش میکنم....شما رو به خیر و ما رو به سلامت

 یکی دیگه از دلایل مهم هم  وضع حقوق دادنشونه

من توقع آن چنانی ندارم ولی دیگه اینا هم خیلی بی انصافی میکنن...والا اگه میخواستم با توجه به میزان حقوقی که میگیرم کار کنم و انرژی بزارم که ...


میخواستم یکم از حس الانم بنویسم

که گیجم 

یکم دو دلم

ولی مشورت کردم ...فکر کردم

دیگه سپردم به خدا

خدایا به امید خودت


میخوام تابستون امسالم به معنای واقعی کلمه بترکونم 

خدایی از اسفند ۹۸ که از خوابگاه با یه چمدون اومدم خونه به خاطر کرونا نهایت فاصله برای استراحت بین درس هام ۱۰‌روز بوده که صرف کار شده ...تا ۱۷ تیر هم که امتحان دارم

ولی برای بعدش کلی برنامه دارم


فعلا بسه

برم دیگه 

بای بای