سلاااام
سلام یک عدد فرد رها شده از امتحانات می خونید در حالی که لم داده کنار شوفاژ و داره تایپ میکنه.
خلاصه که بسیار خرسندم از اینکه 99درصد کارشناسی هم تموم شد:)) و امیدوارم واحد های باقیمونده هم به خوبی تموم بشن.
نمره 3 تا از درس هام اعلام شدن و فعلا معدلم بالای 17 هست:)) یعنی ترم آخریه میتونم معدل خوب بگیرم؟
.
.
خب درس و دانشگاه بیخیال
از نظر من که شمارش معکوس تموم شدن سال 1400 شروع شده
امروز 9 بهمنه
دقیق تر بخوام بگم 50 روز تا سال نو باقیمونده
باید حواسمون جمع کنیم
یادته اول امسال چه هدفایی توی سرت بود؟
هدفات کجای مسیرن؟ تو کجای مسیری؟
این جمله EXITO MAG که امروز خوندم خیلی به دلم نشست
بذارید اینجا هم بنویسم شاید یکی داشت رد میشد خوند یه تحولی توی زندگیش به وجود اومد:
<< حسی که قراره توی سال 1401 تجربه کنی
می تونه خیلی باب میلت باشه!
فقط کافیه این چند وقتی که مونده تموم تمرکزت رو بذاری روی زندگیت و به هرچیزی که از مسیر دورت می کنه ، "نه بگی" ،
اصلا گم و گور شو! بذار همه بگن کم پیدا شدی...
کارایی که باید برای حس خوب سال بعدت انجام بدی رو بذار بالای بالای لیست.بذارشون اولویتت >>
نشستم روی یه برگه تموووم کارایی که دوست دارم تا آخر امسال انجامشون بدم نوشتم
همه ی کارای نصفه و نیمه که باقی مونده
همه ی دوره هایی که رفتم و جزوه هاشون نصفه نیمه است
جایی که از خودم انتظار دارم باشم دقیقا توی روز 29 اسفند 1400
میخوام آخر امسال خوب تموم کنم تا سال 1401 با حس و حال خوب شروع کنم 
بیاید همه باهم همراه بشیم
آماده این؟
فکرکن اگه یه کار کوچولو رو تا آخر امسال هرروز انجام بدی میشه 50 بار اگه هرروز 1درصد در نظر بگیریم تو 50 درصد پیشرفت کردی
حتی اگه نیم درصد هم در نظر بگیریم میشه 25 درصد پیشرفت
و این فوق العادس
![]()
![]()
من اولین نفر آمادگیمو اعلام می کنم
![]()
![]()
![]()
دیروز دلم نمیخواست درس بخونم و حسش نبود
البته نه فقط دیروز به نظرم حدود یه هفته ای میشه ولی دیروز دیگه به اوجش رسیده بود
یه لحظه احساس کردم متنفرم از رشتم و همین تحمل امتحانها هم برام سخت شده
چه برسه به ادامه تحصیل
احساس میکردم خیلی آدم مزخرفی شدم،
آدمی که هیچ کارخاصی تو زندگیم نکردم
آدمی که اگه الان بمیرم و کتاب زندگیم ورق بزنن فقط نوشته بیدارشد ،رفت ،اومد ، خورد ،خوابید، یکمی هم خوند و همین تکرار میشه
هیچ کار هیجان انگیزی نوشته نشده
پر از کارای نصفه نیمه و رها شده
روزی دو سه ساعت سرم تو گوشیه و از این زمان نهایتا نیم ساعتش چیز به درد بخور ببینم بقیش تماشای زندگی و کار و بار بقیس
احساس میکردم اصلا همین گوشی هم نمیتونم ولش کنم
مامان دیروز خسته از سرکار اومد و ساعت 21:40 خوابید!!! چون خیلی خسته بود
منم کاپوچینو خوردم به گمان اینکه بیدار بمونم و برای امتحان بخونم اما همه کار کردم به جز درس خوندن:)
امتحان ولی به خیر گذشت و بیشتر از اون قسمت هایی بود که خونده بودم
امروزم یاد یه نقطه ضعف از کودکی افتادم که باهاش بزرگ شدم و حال خوب بعد از امتحانم خراب شد
دخترخاله ها اومده بودن خونه ی مامانجون، هم دلم میخواست برم هم دلم نمیخواست
مامان میگفت برین منم از سرکار میام منم دلم خواست بریم بهار اما کلی بهونه میاورد اول گفت بریم ولی دیر بریم بعد هم گفت من نمیام اگر تو میخوای برو
مامان بعد زنگ زد بیام دنبالتون؟ منم گفتم ما نمیریم
خودش رفته بود وآش هم برامون آورد ناراحت شدم فکرنمیکردم بدون ما بره
گریه هم که شده دوست نزدیک این روزهام
و از دیروزکه اتفاقی توی استوری های اینستاگرام ویژگی های افسردگی میخوندم و دیدم تعدادیشونو دارم
فهمیدم این سایه سیاهِ افسردگیه که افتاده روم
خیلی سخته وقتی حرفای یکی که بهت آرامش میداده دیگه آرامش بخش نباشه
اینکه حوصله خوندن کتاب محبوبت نداشته باشی
اینکه میفهمی وقتت تلف می کنی ولی نمیتونی براش کاری کنی
اینکه دست به دامن لذت های کوتاه بشی در حالی که بعدش حالت خرابتر میشه
اینکه چیزهایی که قبلا باهاش خوشحال میشدی دیگه خوشحالت نکنه
اینکه کلی راهکار خوندی برای همچین روزهایی ولی الان هیچکدوم به کارت نمیاد و حوصله اش نداری
بله
این افسردگیه
اینکه هیچکس درکت نکنه و نبیننت هم سخت ترش میکنه
حالم این روزها خوب نیست
.
.
.
بالاخره هر امید و انگیزه دهنده ای هم یه روزهایی دچار افسردگی میشه و این پشت صحنه رو هیچکس نمی بینه...
از وقتی یادم میاد همیشه با خودم دعوا داشتم و از خودم بدم میومده ...اینکه چرا اینطوری بودم ،اونطوری حرف زدم و....
بعد از هر اشتباه ، با خودم دعوا میکردم
بعد از توبه کردن و دوباره لغزیدن ، از خودم بدم میومد
بعد از همه دوست نداشتن های خودم و خودخوری ها،برای این اعتماد به نفس از دست رفته و شاید بازیابی انرژی ، انتظار محبت داشتم، شایدم طلب محبت از خانواده، دوستام، اما غریبه نه...افراد نزدیکم ...تایید اونا رو میخواستم
خب گاهی تایید میشدم گاهی هم نه ،گاهی انرژی از دست رفته بر میگشت ، گاهی بحث پیش میومد و به آغوش گریه پناه میبردم و میخوابیدم...
خواب ، درمان 99درصد دردها برای من!
اما حالا با گذشت زمان ، به این نتیجه رسیدم که خودم ، خودم رو باید بغل کنم، باید تکه هام جمع کنم و ادامه بدم و امید به آینده داشته باشم...
فهمیدم اگه خودم، خودم دوست داشته باشم بقیه هم دوستم خواهند داشت...
اگر با خودم در صلح باشم ، با جهانم هم در صلح خواهم بود...
با وجود همه عزیزان کنارم، اما فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم،
طبیعیه که همیشه پر انگیزه نباشم
یه موقع هایی حالم بد باشه
طبیعیه که برای اشتباهاتم ناراحت بشم
برای شکست هام ناراحت بشم
اما میدونی نکته کجاست؟؟
ناراحتی اوکی، فرصت بده یکم زمان بگذره ،دلایل شکست بررسی کن و بگذر
مشکل اینجاست که ما توی اون حال بد میمونیم
توی غصه و ناراحتی میمونیم
این بده!!!
باید یاد بگیریم از زندگی،یاد گرفتن فقط برای مدرسه و دانشگاه نیست
لحظات زندگی هم پر از درسه و شاید اگه اون درس یاد نگیریم آنقدررر تکرار میشه تا یادش بگیریم...
دیروز یه جمله خوندم خیلی به دلم نشست،نوشته بودن:
(( معتقدم...
مدرسه،شاید بتواند شرایط زندگی واقعی را تا حدی شبیه سازی کند
اما "زندگی واقعی"، شرایط یک فضای آموزشی را به طور کامل داراست.))
به نظرم بهترین کار اینه توی هر شرایطی قرار گرفتیم بپرسیم خدایا میخوای چی بهم یاد بدی؟
همین که بفهمیم مشکل خودش کم کم رنگ میبازه
شاید به نظر ساده بیاد اما واقعا ساده نیست...
شب یلداتون مبارک

شیرینی و خوراکی های های شیرین کم بخورین
میگم یه وقت زشت نباشه یه ماه از تولد 6 سالگی وبلاگم گذشته و من یادم نبوده پست بذارم؟!
اشکالی نداره :) الان میگم
6 ساااال شد
کلللی اتفاق های مهم و مختلف برام افتاده توی این 6 سال
بزرگ تر شدم
پخته تر شدم
و از وبلاگ و حرف های بعضی از بزرگان خیلی یادگرفتم
جنس نوشته ها و دغدغه هامم فرق کرده...از روی نوشته ها کاملا مشخصه
این وبلاگ و نوشته هاش بخشی از عمر منه
چه ساعت هایی که اینجا نوشته های دیگران میخوندم چه موقع هایی که خودم پست میذاشتم
امروز یه نوشته ی کوتاهی خوندم که یه خانمی به مناسبت تولدش گذاشته بود...حقیقتش بعد از خوندنش عجیب به فکر فرو رفتم
نوشته بود :
((عدد های روی کیک نمیگن چندسال داری...،بلکه دارن میگن تو چند سال رو دیگه نداری!!!
اونها رو که فوت کردی و رفت ،حالا این تو و این باقیمانده عمر،
از اینجا به بعد رو چه میکنی؟ میسازی یا ویران میکنی؟ ))
درسته و کمی هم تلخ
البته تلخ و شیرین بودنش به تو بستگی داره ، اینکه بعد از خوندنش چه تصمیمی میگیری؟
اینکه مهربون تر باشی؟ بیشتر کمک کنی؟ بیشتر تلاش کنی؟ سعی میکنی حداقل حال یه نفر خوب کنی؟
یا میخوای بشینی و غصه بخوری؟؟ بهونه و دلیل واسه غصه خوردن و ناراحتی هم که الا ماشاءالله هممون تو جیبمون داریم
تاریخ نوشته های اینجا نشون میده که 6 سال گذشته و دیگه برنخواهد گشت
6 سالی که اتفاقات زیادی برام افتاده و شاید بشه گفت مهم ترینهاشون رو اینجا نوشتم
دیگه برنمی گردن
اما من نمیخوام روزهای دیگه رو از دست بدم
میخوام بیام اینجا بنویسم که به رویام رسیدم ،بگم من تونستم پس توهم میتونی...
آره میخوام رویام زندگی کنم
اگه داری این نوشته رو میخونی فرقی نمیکنه کی هستی پاشو و برای رسیدن به خواسته هات تلاش کن
بعد هم بیا برام بنویس که بهشون رسیدی
منم خوشحال میشم