دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

سفرنامه یک سفرِ یک روزه(1)

روز ۵شنبه صبح کاملا یهویی از طرف خاله دعوت شدیم به یه مسافرت یک روزه.مامان که معمولا خیلی کار داره و راضی نیست وقتی بهم گفت و مکث منو دید شروع به تعریف کرد و گفت که خیلی خوبه میریم یکم حال و هوامون عوض میشه و راهم که نزدیکه.پدر هم در کمال تعجب بدون اصرار سریع موافقتشو اعلام کرد.و این شد که زنگ زدیم و اعلام موافقت کردیم به خاله و مشغول مهیا کردن وسایل سفر شدیم و برای ساعت ۵ بعدازظهر فلان جا قرار گذاشتیم.

با کلی تاخیر راه افتادیم و منتظر موندن واینا میتونم بگم حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تو راه  بودیم .

ساعت ۸شب بودیم که رسیدیم دیگه هوا تاریک شده بود اطراف خیلی دید نداشتیم. 

ادامه مطلب ...

شهریور

این شب های تابستون و خنکای صبح های شهریور رو خیلی دوست دارم

عیدتون مبارکا

سلاااام

خیلی وقته ننوشتم...هربار میخواستم بنویسم هی به خودم میگفتم حالا بعد بنویس، اول این کارو بکن بعد بعد....همینطوری به بعد موکول کردن شد یک ماه و نیم بعد.

حالا هم دوباره میخواستم به بعد موکول کنم که اینبار به کارای دیگه گفتم بعد میام سراغتون.

عیدتون مباااااارک.....با خودم گفتم چه روزی بهتر از امروز که شروع به نوشتن کنم دوباره.

چند وقت پیش هم اومدم وبلا گ(۱۳ مرداد بود) شروع به نوشتن کردم یه کاری ضروری پیش اومد ،گفتم آخر شب ادامش مینویسم که شبش هم خسته بودم و خوابم برد.

خیلی حرف ها تو دلم مونده...و این که این مدت واقعا به یاد وبلاگ و دوستای وبلاگی بودم حتی با اینکه اصلا وبلاگ نیومدم و پست هاتون نخوندم...

اعمال امروز هم براتون میذارم ،هرقدر تونستید انجام بدید

اینم از اعمال امروز:

♡روزه و غسل

♡یه نماز دو رکعتی که هر رکعتش یه حمد، ده تا توحید، ده تا آیه الکرسی و ده تا سوره قدر باید خونده بشه

♡ صلوات زیاد

♡ زیارت امیرالمومنین

♡ دعای ندبه

♡ خوندن صد مرتبه دعای:

الحمدلله الذی جعَلنا من المتمسکین ... 

☆به‌علاوه‌ی

پوشیدن لباسهای نیکو

شادی کردن و شاد کردن شیعیان

صله رحم و اطعام دادن به اهل ایمان


روزِ خوبی داشته باشید

عیدتون خیلیییی مبارک

کنکور برای من چگونه بود؟

سلاااام  :)

حدود ۶ ساعت دیگه کنکور هست...

سال ۹۶،روز چهارشنبه ۱۴ تیر، صبح مثل روزهای دیگه رفتم کتابخونه، همون جایی نشستم که هرروز مینشستم...کتابخونه خالی تر از روزای قبل بود...از دوستای هم رشته خودم تا اون جایی که یادم میاد کسی رو ندیدم،تا ظهر درس خوندم،فقط حفظی ها رو میخوندم تاریخ ادبیات و اینا...دقیق یادم نیس...ظهر هم همه کوله بارم جمع کردم رفتم خونه...ناهار با خانواده خوردم...فکنم تعطیل بود؟!...شاید هم نبود!!...راستش دقیق یادم نیس تا شب چه کارهایی کردم...تقریبا ریلکس بودم و خیلی استرس مِستِرِس نداشتم...راحت خوابیدم...صبح با اولین صدای مامان از خواب بیدار شدم، مامان و بابا خیلی طبیعی بودند اصلا انگار نه انگار،مثل صبحِ جمعه های آزمون...من هم خوب بودم...شاید چون اونا طبیعی رفتار میکردند... بعد به سمت محل آزمون رفتیم،محل آزمون دانشگاه فعلی بود...هرچی نزدیکتر میشدیم بچه های کنکوری رو میدیدیم ضربان قلبم بالاتر میرفت...هرچی جلوتر میرفتیم شلوغ تر بود تا جایی که من و مامان از ماشین پیاده شدیم و پیاده به سمت در رفتیم و خداحافظی آخر و من رفتم تو صف ایستادم،بعد که وارد دانشگاه شدیم من دنبال جمعیت میرفتم و محیط نمیشناختم اول اشتباهی رفتم یه دانشکده دیگه،کدوم دانشکده؟؟ دانشکده الان خودم :) اون موقع روحمم خبر نداشت قراره چه رشته‌ای   بخونم و این دانشکدمون میشه...بعد راه اضافه رو برگشتم و فهمیدم یه جا وسط راه باید میپیچیدم اما مستقیم اومده بودم، اهان اینو یادم  رفت بگم که تو راه با یه دختره اشنا شدم که اون صحبت شروع کرد با این سوال که محل ازمون شما کجاست؟؟ بعد که فهمیدم یه قسمتِ راهو اشتباه اومدم احساس میکردم تقصیرِ اونه که حواسمو پرت کرده و باعث شده اشتباه بیام و پیچوندمش... و لابه لای شلوغی‌ بدو بدو اومدم به سمت همون دانشکده محل آزمون و دیگه ندیدمش، فقط یادمه که ،دم در شماره ها رو زده بودن و شمارمو پیدا نمیکردم شاید از استرس بود ،به ساعت مچی‌ام نگاه کردم و دیدم وقت کمی مونده دم هر طبقه کارتمو نشون مراقبا میدادم و بهم میگفتن باید بری طبقه بالاتر،طبقه بالاتر تا بالاخره وقتی جامو پیدا کردم و نشستم...یه نفس عمیق کشیدم انگار همه استرسم رفت،جام خیلی راحت بود توی اتاق کنفرانس بودم که صندلیای باکلاس و راحتی داشت‌:)) 

وقتی از سرجلسه بیرون اومدم واقعا نمیدونستم چه جور بود...یه جورایی هم احساس میکردم گند زدم...بدترین اتفاق ممکن این بود که عصر کنکور همه رفتن بیرون و من خونه تنها موندم و رفتم سایت قلم‌چی و جوابای پیشنهادی همه‌ی درس ها رو نگاه کردم و حالم بد شد بغض کردم و گریه کردم حتی! این خیلی اتفاق بدی بود....

همیشه این اخلاقُ داشتم که بعد امتحان بیام بدو بدو جوابامو چک کنم برخلاف خیلی از دوستام...


اینا اتفاقاتی بودند که از روز کنکورم خیلی پررنگ تو ذهنم مونده،پارسال هم که روزِ کنکور خوابگاه بودم و بچه های کنکوری کمی آن طرف‌تر تو دانشکده ها داشتن آزمون میدادن


از صمیییییم قلبم برای تمااااام بچه های کنکوری که روز ۵شنبه و جمعه کنکور دارن،از خدا براشون آرامش و موفقیت میخوام... ان شاءالله همتون و همشون با موفقیت این مرحله رو پشت سر بگذارید...


و در آخر بگم که،


یعنی من نمیگم،خداوند در آیه۲۸۶ سوره بقره میفرمایند:


☆لا یُکَلِفُ اللّهَ نفساً الا وُسعَها

مطمئن باش خداوند آنچه را که از توان تو خارج است بر سر راهت نمیگذارد مگر اینکه توانِ مقابله یا تحملِ آن را به تو میبخشد...

.

.

‌.

هُوَ مَعَکُم

او با شماست