سلام
به جز پارسال که کنکور داشتم تا حالا نشده بود ۱ تیر بیاد و من هنوز امتحان داشته باشم.
آخر هفته کنکوره و ما هم خوابگاهیم پارسال یادمه خیلییی به این فکر میکردم که یعنی سال دیگه این موقع دارم چیکار میکنم واقعا چه اتفاقی برام افتاده ...در چ حالی هستم...و چقدر زود گذشت و به نظرم چقدر دور میاد اون موقعها...
امتحان امروز واقعا خوب دادم به جز سوال ۱ احتمالا بقیه رو درست نوشتم ..تازه میگم احتمالا..خب معادلات واقعا سخته نمیشه گفت.
الهام امروز حالش خیلی بد بود و همچنان هم.(تقصیر خودشه اصلا مراعات نمیکنه)حالا داشت میگفت پام درد میکنه.بهش میگیم کجای پات درد میکنه؟ میگه همون پام که به کمرم وصله!! ما :

الهام:

سپیده میگه دقیقا گفتی کدوم پات؟؟؟

کاملا مشخصه حالش خوب نیس.
یه بارم یکی از بچه های کلاس الهام اینا ازش جزوه گرفته بوده کپی کرده بعد تو کتابخونه الی دیده یکی از سوالارو بهش نشون داده گفته استاد اینو چ جوری حل کرده؟الی نگاه کرده بعد بهش گفته بزارین یه لحظه از رو جزوه خودم نگاه کنم .یارو بهش گفته این جزوه خودتونه کپی کردممم.واااای دیگه نگم براتون که سپیده که بغل الهام نشسته بوده داشته زمینو گاز میزده از خنده دیگه خوده این یارو و دوستش که هیچی دیگه

...سکوت کتابخونه هم به فنا رفته.
این همکلاسیش پسر بود...الهام میگفت وای دیگه نمیخوام برم سرکلاس...دیگه از اونروز خجالت کشیده خوش خط مینویسه... یعنی حتما باید سوتی میداد تا خوب بنویسه ها

شب بخیر...
رک بگم از فوتبال هیچی بلد نیستم طرفداری هام همینطوری بوده ولی امشب بازی خیلی بهم چسبید دسته جمعه هم بودیم خیلی خوب بوددد سالن تلویزیون داشت میترکید.یعنی منی که خیلی به فوتبال آشنایی نداشتم چشم از تلویزیون بر نمیداشتم....
خیلی بازی خوبی بودددد.همتون عااالی بودین وای چقدر برای سعید عزت اللهی و علیرضا جهان بخش و طارمی و رضاییان جیغ زدیممم
در سالن مطالعه بلوک خودمان نشسته بودم و درس میخواندم جز من ۲ نفر دیگر هم بودند.انگار نه انگار که کولری روشن بود.هوای داخل سالن دم کرده و بسیار گرم بود.خانمی جوان و بلند قد و چادری وارد شد با یک لبخند برلب.قبلا دیده بودمش و از صحبت هایش فهمیده بودم مربوط به امور خوابگاه است و پیگیر حال رفاه بچه ها.از بین ما سه نفر در سالن مطالعه فقط من داشتم خیره خیره به او نگاه میکردم.او هم که دید فقط من نگاهش میکنم ترجیح داد مزاحم آن دو نشود(!!) و از من بپرسد.پرسید: مشکلی ندارین؟همه چی خوبه؟ من هم گویا تحت تاثیر ارامش و لبخند گرم او قرار گرفته بودم بلافاصله گفتم بله ممنون!!! از سالن بیرون رفت به خودم گفتم کاش حداقل گفته بودم یه فکری به حال کولر بکنند.چرا انقدر گرم است؟؟تو این گرما که نمیشود درس خواند. توی همین افکار غوطه ور بودم (شاید نهایتا ۴۰ثانیه از رفتن خانوم گذشته بود)که یکی از ان دو نفر که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود پرسید: این خانم الان اومدن پرسیدن مشکلی هست؟ گفتن :بله. کمی عصبانی ادامه داد : وشما گفتین نه؟؟؟!!!! با یه لبخند زورکی گفتم بله.بدو بدو به سمت بیرون رفت و صدا امد که داشت در مورد همین کولر لعنتی حرف میزد.
بعد که به اتاق رفتم و ماجرا را تعریف کردم به محض این که بچه ها فهمیدن من به آن خانوم چی گفتم:سریع بهم گفتم گلی ما واقعا مشکلی نداریم؟؟ یکی دیگه میگفت باید میگفتی کولر سالن مطالعه را درست کنند. یکی دیگه که انگار دق و دلیش حسابی پر بود گفت گلی واقعا همه چی خوبه؟؟ باید میگفتی کولر سالن را درست کنند.چندتا میزو صندلی درست و حسابی برای سالن بیاورند یه نگاه به صندلی های اتاق بکن باید میگفتی صندلی های اتاق ها را عوض کنند. منم بهش گفتم هنوز دیر نشده خانم طبقه پایین است و تو میتوانی بری و همه ی این مشکلات را به او بگویی. جواب درست و درمانی نداشت بدهد.اصولا وقتی قرار است من حرف بزنم میگویند چرا این گفتی چرا اونو نگفتی و... ولی وقتی نوبت خودشان است هیچ حرفی نمیزنند.
تازه همه ی این های که هم اتاقیم میگفت به جز مشکل کولر،مشکل های مهم و قابل تاملی نبودن!!! چرا که میز های سالن مطالعه کاملا درست است بدون هیچ شکستگی یا خرابی فقط گوشه و کناره "بعضی" هایشان بچه ها شعری یا فرمولی نوشتند ولی نه آنقدر بد که قابل استفاده نباشد و شاید حتی با کشیدن یک دستمال و تمیزکننده پاک شوند. ضمن این که میز های همه ی بلوک ها همین است و حتی شاید کثیف تر.صندلی ها هم همینطور.اینجور نیست که همه بلوک ها و اتاق ها وضعیت خوبی داشته باشند وفقط وضعیت اتاق و سالن مطالعه ما افتضاح باشد.
ضمن اینکه این خانوم عمه و خاله من نبود که سریع به حرف من گوش کند و همه چیز را برایم فراهم کند.
بعد که از اتاق بیرون آمدم و به سالن مطالعه برگشتم تمام این حرف ها در ذهنم رژه میرفت و نمیذاشت درس بخوانم میخواستم برگردم و همه ی این ها را به خودش بگویم(به هم اتاقی ام)ولی بیخیال شدم حوصله بحث ندارم.در واقع حوصله هیچی به جز درس ندارم!!
وای آخیش انگار که خالی شدم.همه این حرف ها توی دلم مانده بود.
برم ادامه درسم بخونم که فعلا فقط این به دردم میخورد.ساعت ۱۴ امتحان دارم .لطفا برام دعا کنید.
سلام
دیشب پست خانم هیلا رو که دیدم راستش ترسیدم یکم. خواسته بود دعا کنیم براشون.همون لحظه دعا کردم و خواستم خدا کمکشون کنه.تا چند دقیقه پیش که فهمیدم چ اتفاقی واسه بچه شون افتاده خیلیییییی ناراحت شدم واقعا حالم گرفته شد حالا هم کاری به جز دعا از دستم بر نمیاد...شما هم دعا کنید...
پارسال استاد هندسه کنکورمون جلسه آخر یه صحبت های قشنگی داشت امسال هم طبق روال وقتی داشته صحبت میکرده یکی از بچه ها ازش فیلم گرفته و گذاشته بود...خیلی خوب بود خیلی دلم بدای کلاسمون تنگ شده خیلیییی.لعنتی چرا آنقد تو جذابی آخه...
من با امتحان تفسیر نهجالبلاغه چ کنم؟؟...
شعری که استاد اخر کلاساشون میخونن:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
رهرو گر صد هنر دارد "توکل" بایدش
از حضرت حافظ
سلام
اومدم خوابگاه با بچه ها دیداری تازه کردیم و نشستیم سر درسامون.من و نازی هم اومدیم سالن مطالعه.یادم افتاد میخواستم پست بزارم حالا هم اومدم پست بزارم یادم نیس میخواستم چی بگم...
فعلا همه چی آرومه ما هم خیلی خوشبختیم که جامون تو جدول گروهمون تو جام جهانی عالیههه.وای خدا چ خوش بگذره فوتبال دیدن تو خوابگاه.
خدّاافظ(با لحن جناب خان بخونید)