دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

زندگی بی هدف

این چند وقته از حال و هوای زندگی هایی خبردار شدم که واقعا ناراحت شدم.چرا باید زندگی که با عشق شروع میشه اینجوری بشه؟ جوری که خانوم خونه فقط به خاطر بچش/ بچه هاش پای زندگیش وایسه در حالی که نمیخواد و نمیتونه ولی سعی میکنه تا اونجایی که میتونه تحمل کنه ،تحمل کنه و تحمل کنه...

تازه این بهترین حالته خیلی از افراد یا به اصطلاح جوونتر ها اصلا تحمل هم نمیکنن و سریع طلاق میگیرن حتی با داشتن بچه.

چی میشه زندگی به این نقطه میرسه؟

دلم میخواد ریشه یابیش کنم...!!


شرح بازگشت

خب راستشو بگم چند هفته پیش اومدم وبلاگ ولی پست نذاشتم وقتی اومدم فهمیدم چقدر دلم تنگ شده ‌و تلنگر برگشتن اونجا خورده شد.گاهی می‌اومدم سر میزدم ولی خاموش تر از همیشه تاااااا امروز .امروز که داشتم برنامه ماه‌عسل میدیدم یه جایی خانومِ شهید اقبالی گفتن من این اتفاقت تو دفتر خاطراتم مینوشتم اصلا عجیب یاد وبلاگم افتادم دیگه تا قبل از این که بیام بنوسم که میخوام برگردم همش یاد وبلاگ و خاطرات و اتفاقاتی که برام‌افتاد و کسایی که باهاشون آشنا شدم و همه و همه تو ذهنم رژه میرفتن و لحظه به لحظه شوقم برای برگشتن بیشتر میشد.وبالاخره وارد بلاگ اسکای شدم و چندتا وبلاگ ها رو خوندم و بلافاصله پست گذاشتم  و الان هم که در خدمتتونم...

عرضم به حضورتون که فعلا به روزانه نویسی هام ادامه میدم و اگه اتفاقی  یادم افتاد که در این چند وقت که نبودم افتاده  مینویسمش.

+امروز چندتا مقاله درباره مدیریت زمان و موفقیت خوندم که باعث شد برنامه ریزی‌ رو عوض کنم و یه برنامه جدید بچینم. چون از ۲۷ام امتحانام شروع میشه و تا ۱۲ تیر امتحان دارم.

+از چیزی/کسی بیخبرم و این اذیتم میکنه امیدوارم به زودی خبرای خوبی بشنوم...

Good day is comming....


بازگشت غرور آفرین

عاقا من برگشتممم

غلط کردم رفتم اصن.من نمیتونم اینجا رو ترک کنم.

خخخخ نه به جمله خودمونی اول.نه به جمله ادبی دوم.(منظورم خط بالاست)

برم سحری بخورم و بیام حرفامو بنویسم.

مهمانی تلخ

خیلی وقته نیومدم.دیگه مثه قبل خیلی به اینجا سر نمیزنم.اما امشب اندوه خفه ای تو سینه داشتم .

هرسال دوم فروردین برای شام یا ناهار خونه مامانجونیم.بهترین لحظات برای من هرسال اونجاست.اما امسال خیلی بد بود بغض داشتم اولین سالی بود که دلم میخواست زودتر بیام خونه.اولین سالی بود که داشتم از"همه" فرار میکردم از "همه". احتمالا نظر بقیه هم در مورد من تغییر کرده یه دختر عصبیِ بد اخلاق ....

مهم نیست برام.

کاش میتونستم خودمو آروم کنم...

خستم...

خسته از..‌.گفتنش دردی رو دوا نمیکنه تکرارِ مکرراتِ


هفته آخر دانشگاه

۵ سال پیش تصمیم داشتیم خونمونو بفروشیم خیلیییییییی دنبال خونه گشتیم مورد مناسب نبود یا خونه خوبی بود پولش به جیب ما نمیخورد.مورد مناسب پیدا شد اما دلمون باهاش نبود تا پای معامله رفتیم نشد.تا این که تصمیم گرفتیم خراب کنیم بسازیم.چون جای خونه بود متراژش متوسط بودو.... خلاصه کلام یعنی ویژگی های مناسبو داشت.حرف های خوبی به گوشمون نمیرسید.میگفتن خیلی پول میخواد خیلی سخته یه مرد میخواد خونه ساختن کفش آهنی میخواد و ... ولی ما تصمیم گرفتیم و پاش وایسادیممممم من که نه مامان و بابا و به خصوص "مامان" واقعا پاش وایساد واقعا کفش آهنی پاش کرد.نقشه هاشو که دیدیم ذوق کردیم تونستیم یه خونه خرابه بغل خونه مامانجون اجاره کنیم ذوق کردیم اسباب کشی کردیم ذوق کردیم خونه رو کوبیدیم ساختیم ذوق کردیم دیواراش میرفت بالا ذوق میکردیم نوبت انتخاب کاشی رسید با ذوق و شوق انتخاب میکردیم برای رنگ دیوارش مدل در خونه، رنگش،باغچه ،پارکینگ و... با کلی مشقت نه به همین آسونی ها چندتا از همسایه هامون اذیت کردن کارگر ها کار نمیکرد یه خراب میشد اون میگفت تقصیر اونه اون یکی میگفت تقصیر یکی دیگس.هیچکس سرکار نمیومد هماهنگ کردن اینا ....همه و همه کلییییی طول کشید کلی حرص خوردیم ترسیدیم لرزیدیم نذر کردیم پول کم آوردیم .من دوتا از مهم ترین سال های زندگیمو تو اون خونه گذروندم سال سوم دبیرستان و سال کنکور سخت بود خیلی سخت بود با مامان بابایی که خونه نبودن همسایه بودن با مامانجون موقع مهمونی ها و.... خیلی اذیت شدم خیلی ولی کنکور هم دادیم و گذشت دانشگاه قبول شدیم ولی هنوز نرفته بودیم تو خونمون .خونه ای هم که اجاره کرده بودیم کم مشکل نداشت ولی حالا هرچقدر هم من بگم و شما بخونین دردی رو دوا نمیکنه.میخوام بگم حالا تموم شد بالاخره تموم شد خونمون کامله کامل نه ولی شرایط زندگی برای ما درست شد.قراره آخر این هفته اسباب کشی کنن ولی من نیستم به خاطر این دانشگاه کوفتیه که ۲۳ام امتحان گذاشته اونم امتحان هماهنگ بین رشته ای .و من بر خلاف میلم باید دقیقا یه هفته دیگه اینجا بمونم در حالی که دارم بال‌بال میزنم برم خونمون.آرزو میکردم کاش اونجا بودم و اسباب هامونو خودم جمع میکردم.ولی.....هعی.....بچه ها هم هیچی نمیدونن و من دارم دق میکنم.با هربار تلفن مامان پرپر میزنم برای خونه.


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود 

تا دلم ،باز دلم،باز دلم دل بشود