فردا از ساعت ۸ صبح تا خودِ ۶ کلاس دارم و فقط دو تا استراحت یک ساعته از ۱۰ تا ۱۱ و ۱۲ تا۱۳ دارم.یک ساعت دوم که قطعا صرف ناهار و نماز میشه و بدو بدو کردن از سلف به نمازخونه و از نمازخونه به کلاس.اما یک ساعت اول کلی براش نقشه کشیدم که نمیدونم کدوم اجرا کنم؟یا بهتر بگم کدوم اجرا میشه؟؟
فردا دوتا آزمایشگاه دارم که هر دوتاشونو خیلی دوست دارم ولی در مورد استادهاشون چیزای خوبی نشنیدم باعث شد یکم دپرس شم...اما به خودم یاداوری میکنم که نظرها متفاوته و دانشجوها هم متفاوت تر.
سلااااام ،
شبِ بیست و دومین روز مهرماه ۹۷تون به خیررررر.
امروز تا ۶ عصر، البته عصر که چه عرض کنم حقیقتا هوا تاریک بود و شب شده بود، کلاس داشتم. وقتی از در دانشگاه بیرون اومدم باد نسبتا تندی میومد و گرد و خاکش چشمم اذیت میکرد ولی آسمون زرشکی بود و من پیش بینی میکردم بارون بیاد.عاقا ما سوار اتوبوس شدیم و چه بارونی گرفتتتتت ....به شدت تندددد...با کلی رعدوبرق...وای که چقدر هوا عاااالی بود،خیلی خیلی خیلی عالیییییییی.خیلی خوشحال بودم که بیرون بودم اون موقع حتی تو اتوبوس!!!
البته خانواده هم بیرون بودن اون موقع و قرار شد من جایی قبل از اینکه سوار اتوبوس دومی بشم بهشون بپیوندم.راستش دلم میخواست تا خودِ خونه پیاده برم.از اتوبوس پیاده شدم و دیدم واااااای چ وضعیه تو خیابونا سیلاب راه افتاده بود.
خلاصه که هوا این روزا به شدت دلبری میکنه و فکنم یکی دو درجه با بهشت تفاوت داره.
انشاءالله که این بارش و رحمت الهی ادامه داااررر باشه و باعث شادی همه بشه.
خدایا شکرت
سلامممم
عرضم به حضورتون که بارون به پریروز ختم نشد و دیروز از صبح هوا گرفته بود .فکنم حدود ساعت 16:10 بود که هوا بارونی شد و منم سر کلاس کنار پنجره ای بودم که پردش کشیده بود. کلاسش بزرگ بود و هر ردیف صندلیاش پله میخورد میرفت بالا حس میکردم دستم نمیرسه کامل پرده رو جمع کنم و از طرفیم نمیدونم چرا خجالت میکشیدم وقتی استاد داره حرف میزنه پاشم پرده رو کنار بزنم!!! عاقاااا نمیدونین یه بارونی بووود خیلیییییی تند .تگرگ هم اومده بود.ما بعد که رفتیم بیرون دیدیم :|
کلاسمون از ساعت 4 تا 6 بود.بچه ها ساعت 4:30 به استاد میگفتن استاد خسته نباشید
یکی دونفرم گفتن استاد ۱۰ دقیقه آنتراک بدین.اما استاد انگار نه انگار اصلا هیچ عکس العملی نشون نمیداد.منم که بال بال میزدم.حس میکردم نمیتونم رو درس تمرکز کنم.آخر سر یکی دیگه گفت استاد، بچه ها بارون ندیدن اجازه بدین برن ببینن. بی تربیت خودشیرین. اما استاد که انگار تو یه دنیای دیگه سیر میکرد.منم دیگه فکرم متمرکز شد و بی خیال شدم ولی حیف بود.ولی به خودم قول دادم وقتی استاد شدم انقدر بی توجه نباشم .حداقلش اینه که اگر پرده ها کشیده بودن میگم پرده ها رو کنار بزنین بیرون ببینیم .بعد هم پرده کنار خودم کنار میزدم.
استاد باید پایه باشه.
+چند وقتیه یه درگیری ذهنی پیش اومده برام.دلم میخواد بنویسم در موردش ولی فکر میکنم با نوشتنش بیشتر بهش دامن میزنم تو ذهنم.حس میکنم اینجوری بیشتر ریشه پیدا میکنه.نمیدونم چ جوری باهاش کنار بیام فقط میدونم که فقط خدا میتونه کمکم کنه.
+امروز یزرگداشت مولانا و حافظ داشتیم تو دانشگاه.خیلی دلم میخواست برم.روی پوسترش نوشته بود همراه با حافظ خوانی و موسیقی و آواز .وقتی رسیدم یه دختره یه کتاب حافظ جلوم گرفت که بین صفحه های کتابش فال حافظ گذاشته بودن من بدون نیت یکی برداشتم فکنم خط رو خط افتاد و فال یکی دیگه برام اومد.شایدم مال خودم بود.اما جناب حافظ توصیه کرده بودن که:《 در زندگی بیشتر از عقلت کمک بگیر و کمتر به دنبال کارها و رفتارهایی باش که از احساس سرچمشه میگیرند ، چون که سودی برایت ندارد.》
در هر صورت منم گفتم چشم جناب حافظ
شاید بی ربط به مورد قبلی نباشه