سلام
سه شنبه ساعت 8شب رسیدم خونه.دلم تنگ شده بود براشون .واقعا خوابگاه موندن از دوهفته به بعد خیلی سخته.شایدم واسه من چون اولین بارمه سخته.واسه همه درسا میان ترم گذاشتن.میان ترم تاریخ تحلیلی رو دادیم.خوب بود به نظرم البته اگر ایراد داغون نگیره.
هفته دیگه هم میام
چون یکشنبه هفته بعدش تعطیله منم که نه چهارشنبه کلاس دارم نه شنبه.پس میام.این هفته دوست جان در حال تدارک تولد برای همسرجانشون بودن.از من نظر پرسید و من خر نفهمیدم این هفته تولده شوهرشه فکر کردم هفته دیگس.
مسئله ای پیش اومده که نگرانم کرده یکم امیدوارم مشکلی پیش نیاد.نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم.
هفته سوم آذر عروسی دخترخاله هستش .فعلا مشکل لباس دارم آرایشگاه هم حله.فکنم قراره آرایشگاهمون با عروس یکی باشه.
اینجا مثل بیابون شده همه میان رد میشن هیچکس نمیمونه رد میشه میره.
*دو ساله شدن وبلاگم مبارک....
سلام
این هفته نرفتم خونه و خوابگاه هستم.این دومین باریه که میمونم. بار اول که پنجشنبه داغون گذشت سرماخورده بودم و همش خواب بودم.ولی خداروشکر این دفعه خوب بود و درس خوندم:))
خوابگاه خیلی سوت و کوره فکنم این هفته 80٪ بچه ها رفتن.یکی از همکلاسیام طبقه بالا ماست.گفت همممه هم اتاقیام رفتن من تنهام. بهش گفتم اگه میخوای بیا اتاق ما، ما 5 تاییم.هنوز که نیومده .مامان میگه نباید میگفتی اگه میخوای، باید دستشو میگرفتی میاوردی اتاقتون!!! راست میگه.ولی خب من باهاش صمیمی نیستم در حد همین همکلاسی با هم سلام علیک میکنیم.گفتم اگه دوباره دیدمش بهش میگم حتتتما بیا اتاقِ ما.ولی دیگه ندیدمش اتاقشونم نمیدونم کدومه.
یکم کدورت پیش اومده بین بچه های اتاق.البته مشکل 5 نفر با 1 نفر بود و من بیطرف بودم.ولی با اتفاق اخیر که اصلا ازش انتظار
نداشتم منم با اون 5 نفرم.رفتارش خیلی بی ادبانه بود.به نظرم
اساسی ترین مشکلش اینه که میخواد تلافی کنه.ما 7 نفریم تو
اتاق.طبیعیه باهم اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داشته باشیم.و خب
باید کوتاه بیایم باید به هم احترام بذاریم و حرمتا رو نگه داریم.خداروشکر تا حالا حرمت ها حفظ شده و از بین نرفته ولی فکرمیکنم همینجوری پیش بره ممکنه حریم بین دونفر از بین بره.
امشب با توافق بچه ها میخوایم پیتزا بخریم.خب دلم میخواست از مامان اجازه بگیرم و مامان هم همیشه با سوسیس کالباس بیرونی مخالفه.بهم میگه هرچیزی ولی بدون سوسیس و کالباس.و من بین این دوراهی.
قرار بود یه پست از خاطرات کویربزارم و به خاطر همین تاحالا پست روزمره نذاشته بودم.امروز تصمیم گرفتم پست بذارم.منصرف شدم از گذاشتن اون پست !
همه دارند به پابوسی تو می آیند
طبق معمول منِ بی سر و پا جاماندم...
سلام
مهرهم تموم شد.با یه چشم به هم زدن.انگار همین دیروز بود که اومدم خوابگاه باورم نمیشه یک ماه گذشت!!!
خب سریع بریم سراتفاقات اخیر.تو خوابگاه و با گوشی نمیتونم خیلی پست بزارم.
اول از کلاس بگم، تو گروه بچه ها باهم راحت حرف میزنن اما تو کلاس نه! تقریبا با تموم دخترای خوابگاهی کلاس دوست شدم دخترامون بچه های درس خونی ان. هروقت رفتم سالن مطالعه خوابگاهمون یکی دوتاشونو دیدم.
-----------
یه پست طولانی نوشتم نت قطع شد پست هم داشت ذخیره میشد پرید.فقط همین تیکه بالا مونده!
-----------
چهارشنبه رفتم کویر بینهایت خوش گذشت که انشاءالله تو یه پست جداگانه همه رو مینویسم.
الان تو اتوبوسم و حدود 1 ساعت دیگه میرسم خوابگاه.
چهارشنبه اولین کوئیز رسمی رو داریم.کوئیز ریاضی.
بچه دخترخالم به دنیا اومده.دومین بچش و دومین پسرش.خودش خیلی دلش دختر میخواست ولی قسمتش نشد دیگه.حق داره.نمیتونم منکرش بشم منم حتما دختر میخوااااممم.دختر یه چیز دیگس.
شبتون آلبالویییی
سلام
بعد از اندکی تامل یه تصمیم درست و حسابی گرفتم چهارشنبه میرم رصد دوستمم میاد.دوستِ مکانیکم :))) بقیه ی بچه ها نمیان .با این که بینهایت دلم میخواد زودتر برم خونه ولی با یه روز تاخیر یعنی ۵شنبه میرم.و انشاءالله شنبه هم برمیگردم.من که چهارشنبه و شنبه ها کلاس ندارم.ولی به جاش بقیه روزا 10 ساعته کلاسم :|
دوستم نامزد کردههههههه.شنبه بهمون گفت .گفت یک ماهه میشناسن همو و انشاءالله بعد از ماه صفر عقد میکنه.این همون دوستمه که با هم همرشته ایم از ترم دیگه احتمالا انتقالی میگیره میره.
باورم نمیشه.حس میکنم مسیرهامون از هم جدا شده . چون جنس دغدغه هامون باهم فرق میکنه.
من تا حالا اسم هایی که تو نوشته هام به کار بردم از اطرافیانم اسم واقعیه خودشون نیست.و از این به بعد هم نخواهد بود.صرفا خواستم قبل ازگفتن این خاطره تذکر داده باشم.
یه اتفاق باحالی که چندوقت بود داشتیم سرکلاس این بود که یکی از پسرا اسمه یکی دیگه از پسرارو مسخره میکرد و به محض ورودش تو کلاس با صدای زنونه و خیلی ظریف میگفت مجییییید.خودش و دوستاش بلند بلند میخندیدن بچه ها هم تک و توک میخندن ما هم به صورت سایلنت غش میکردیم از خنده.
سلام
دیشب خیلی حالم بود و با اون حالم اون پست نوشتم.ساعت 22:30 هم درحالی که بچه ها باهم حرف میزدن خوابیدم. صبح هم 8:45 بیدارشدم!!! صبحانه خوردم و رفتم سالن مطالعه.خیلی عقب موندم خیلی کار دارم .تنبلی کردم .الان دارم خوب میخونم امیدوارم برسم .دلم میخواد تا 3شنبه همه درسام بخونم وقتی میرم خونه از اهل منزل حسابی فیض ببرم. خداروشکر خیلی خیلی بهترم و خبری از سردرد و بدن درد نیست.گلوم هم بهتره و یکم آبریزش بینی دارم.
نظرم عوض شد.میرم کویر برای رصد فقط امیدوارم تا اون موقع پر نشده باشه.
دیشب چندباری به مامان زنگ زدم برای این که بپرسم چی بخورم و چکارکنم.طفلک کلی هم ناراحتش کردم اونقدر که صبح زود زنگ زده بود حالم بپرسه و گفت دیشب خوابمو میدیده .خدایا منو ببخش.
برم سر درسام دیگه.
خدافظ