دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

گلودرد و دلتنگی

سلام

گلوم  درد میکنه تازه الان نسبت به صبح خیلی بهتره.امروز همش خواب بودم.صبح که رفتیم همایش خوب بود همایشش ولی من خیلی خوابم میومد حالم هم بد بود بعد از صحبت های نفر اول و دوم اومدم خوابگاه و خوابیدم. یه ربع به 2 از خواب بیدارشدم ناهار املت خوردم و دوباره 3 ساعت خوابیدم.خوبه مامان مواد لازم برای سوپ گذاشته.الان سوپ گذاشتم.امیدوارم خوب بشه! از طرف دیگه خیلی دلتنگ خونم دلم میخواد زودتر چهارشنبه بیاد و برم خونه.توی کانال انجمن دانشکده‌مون اعلام کردن چهارشنبه از ساعت11 تا 23‌میخوان ببرن کویر برای رصد.خییییییلییییییی دلم میخواد برم ولی‌ ترجیح میدم زودتر برم خونه‌.آخر هفته تو خوابگاه بودن و حال بد جسمیم و دلتنگی خونه باعث شده بی حوصله و دمغ باشم. 

دل دل نکن عزیزمن

 سلام

آهنگ  « دل دل نکن از حامدبرادران و ایمان ابراهیمی»  عاااالیههههه . خیلی عشقه.از اون آهنگاس که شونصد بار پشت سرهم هی گوش میکنم و خسته نمیشم :))) 

فقط میخواستم با همین حس و حالم ثبتش کنم 

دلم میخواد برم خونهههه

سلام

نشستم رو تختم و دارم تایپ میکنم.همه سرگوشی هستن و یکی هم آهنگ گذاشته برامون .یکی از بچه ها یکم مخالف آهنگ گذاشتنه یه بار گفت حالا درس نداریم آهنگ میزارین بقیه موقع ها نزارینا. حالا از اون شب تاحالا  وقتی تو اتاق نیس بچه ها مسخرش میکنن.من خوشم میاد ازش دختره خوبیه ولی اون شب اولین بحث جدی بود که پیش اومد .حالا هم یبار به دوستم گفت صداشو کمتر کن.

امروز  از اون روزا بود که عمودی رفتیم افقی اومدیم :) از‌ 8 صبح تا 4 بعدازظهر  پشت سرهم کلاس داشتیم.له بودم واقعا .یکی از پسرا با یکی از دخترا‌ دوست شده تو گروه هم دعوا شده بوده دوستم دیروز برام میگفت .گفت آخر دعوا هم گفته دیگه نبینم کسی در موردش حرفی بزنه!!! بعد هم پیاما رو پاک کردن اینه که من ندیدم.بچه هامون جوگیرن.

شنبه از واحد مشاوره دانشگاه زنگ زدن گفتن 5شنبه همایش مهارت های زندگیِ بعد هم گفت 5شنبه این هفته میای یا اون هفته؟ منم دیدم این هفته دیگه تماااااام وسایل موردنیازم رو آوردم گفتم این هفته

 میام.یکم غصه دار شدم که این هفته نمیرم خونه.از طرفی هم تاحالا خیلی‌ پول بلیط دادم همینجوری پیش بره   ¾ پولام برای بلیط  رفته.این بار که میخواستم بیام بعد از خداحافظی با مامان و

 بهار تا ترمینال آروم گریه کردم.فکرکردم حالا زود تموم میشه گریم ولی همینجور اشک از چشمام میومد بابا هم فهمید ولی به روی

 خودش نیاورد یکم خواست فضا رو عوض کنه ولی نشد .

فعلا همین

خدافس


روزانه ها

سلام

برای امروز صبح ساعت 8 بلیط داشتیم.من و گندم و فاطمه.یکی دیگه از هم اتاقیا هم امشب میره انگار .ولی اون 3تای دیگه هستن و این هفته نمیرن.وسایلم زیاده و جا هم کمه.نمیتونم همه وسیله هامو توی این کمد کوچولو جا بدم.بالای تخت هرکسی یه قفسه کتاب چوبی جمع و جور هست.دوتا کتاب هم بردم اوقات فراقتم بخونم.با هم اتاقیا باهم بیشتر صمیمی شدیم ساعت های زیادی هم با هم هستیم البته هنوز هم خیلی درس نداریم و بیشتر باهم صحبت میکنیم.شب ها هم میزگرد داریم و راجب چیزهای مختلف بحث میکنیم این بحث هامونو خیلی دوست دارم همه افکار و عقایدشونو میگن و راجبش باهم بحث میکنیم.خیلی هم میخندیم و خوش میگذره.بچه های خوابگاه هم خیلی راحتن .پارسال یکی از وبلاگیا که دانشگاه قبول شده بود و رفته بود خوابگاه نوشته بود "شب ها اینجا سالن مده."خوابگاه ما به این شدت نیست ولی بعضیا هم دیگه یه جوری لباس میپوشن...

کلاس ها هم خوبه جمعیت مون بیشتر شده یه جورایی مصداق همونه که میگفتن خوشگلا هفته دوم میاناستاد هامونم خوبن.از همه عالی تر هم استاد ریاضیه واقعااااا عالیهههه.عشق میکنم سرکلاسش با ریاضی.پسرا خیلی مزه میپرونن و استادا رو اذیت میکنن.دیشب یکی از کلاس رفت بیرون (از استاد اجازه گرفت .البته خوده استاد هم گفته بود که برای بیرون رفتن حتما اجازه بگیرین.وبه قول یکی از بچه ها منظورش این بود سرتونو مثه .... نندازین برین بیرون.)بعد اومد درو باز کرد گفت استاد آقای فلانی باید بره.بعد استاد پرسید کجا؟یکی از پسرا گفت مامانش براش لقمه آورده.همه خندیدن بعد خوده پسره گفت ببخشید استاد من بلیط دارم باید برم استاد هم گفت بفرمایید.ولی عصبانی بود.از بس که اذیت میکردن بچه ها.

گروه هم هنوز پابرجاست منتها با این تفاوت که مدیر گروه تاکید کرده این گروه فقط برای بحث های درسیه و یه گروه دیگه زدن برای چت.و لینکش رو توی گروه فرستادن.من دیگه توی اون گروه نرفتم.بچه ها هم کااااااملا گوش دادن و فقططططط بحث درسی میکنن(افعال معکوس)

درس عمومی بهمون تاریخ تحلیلی دادن به پسرا هم اندیشه اسلامی.استادمون خانومه.جلسه اول وقتی فهمید ترم یکی هستیم میگه هیچکس این درس رو ترم یک برنمیداره.چرا به شما دادن؟بعد زنگ زدم به دخترخالم ببینم کتاب تاریخ تحلیلی رو داره میگه من ترم 7 گرفتم تاریخ تحلیلی رو!!!!

همه بهم امیدواری دادن در مورد این درس خاص!!!


"با"حسین   از   "یا"حسین

یک نقطه کم دارد ولی 

با حسین بودن کجا و

یا حسین گفتن کجا



اندر احوالات خودم

سلام

دیشب داشتم کتاب معجزه ذهن رو میخوندم .نوشته بود هرچی که تو ذهنتون تصور کنین بهش میرسین.یه لحظه فکر کردم یادم اومد سال کنکور دلم نمیخواست جو بین بچه ها خیلی صمیمی باشه جوری که بخوایم به اسم کوچیک همدیگه رو صدا  بزنیم.که خداروشکر نشد اینجوری.با این که دلم میخواست شهرمون قبول شم ولی اون ته تهای  دلم میخواستم خوابگاهی بشم دلم میخواست فاصله داشته باشه تا خونه .که اینم شد.یه سری موارد دیگه هم تقریبا همشون دارم.جالب بود اولین بار بود بهش فکرمیکردم.

امروز کنار در ورودی خوابگاه یکی از دوستای صمیمی دبستانم رو دیدم.به قدری از دیدنش خوشحال شدم که حد نداره.به نظرم رشته ای هم که قبول شده خیلی بهش میاد!!!  خیلی هم براش خوشحال شدم.فقط از یه چیزی خیلی ناراحت شدم برای بار هزارم واقعا

 نمیفهمم چرا امسال کنکور گند زدم .دوباره به خودم قول دادم.قول که داده بودم تاییدش کردم.با خودم عهد بستم.من حقم این نبود.

خب بسه دیگه حرفای منفی.

چهارشنبه دوباره برمیگردم تا آخرین چیزهایی که نیاوردم بیارم .حس

 میکنم یه سری چیزها میخوان اعصابمو خورد کنن.ولی جواب من به این اتفاقا اینه: همه ی زورت همین بود؟؟؟

من خودمو آماده کردم و اومدم وای به حال این که آماده نمیکردم.

الان که دارم مینویسم دل شوره دارم یکم .

خوبه گفتم حرفای منفی بسه ولی بازم میگم!!!!

فردا  تا 8 شب کلاسم.البته بینش تایم خالی هم دارم ولی کمه .براساس حروف الفبا فردا موقع ثبت نام حضوری هستش .هم کلاس و هم ثبت نام .امیدوارم همش به خوبی تموم بشه.


امیدوارم بزرگترین آرزوتون کمترین چیزی باشه که خدا بهتون میده.