سلام
18 روز تا محرم و 19 روز تا بازگشایی مدارس مونده.امسال دیگه مدرسه ها نمیتونن مثل هرسال اول مهر جشن بگیرن چون 1مهر مصادف با دوم محرم و پسردایی کوچولو هم که امسال میره پیش دبستانی 28 براشون جشن گرفتن.کلی ذوق داره.بچه از بس تو خونه بیکار بوده خوشحاله بالاخره یه جا مشغول میشه
برای بهار هم فرم مدرسش و کیف خریدیم امسال مانتو شلوارش صورتی و بنفشه.آستینای بنفش و سارافون صورتی یه پاپیون بنفش جلوی مانتوش و یه پاپیون بنفش هم رو مقنعش کنار گوشش.خیلی خوشگل و خوشرنگه.دبستان و راهنمایی که رنگ فرم ما همش تیره بود و یه مدل بیخودی داشت.دبیرستان هم از سرتا پا سورمه ای بودیم.ساده ی ساده.
قرار بود عروسی دخترخاله تابستون باشه ولی نشد.چون باید برن طبقه دوم خونه پدرشوهرش زندگی کنن و الان برادر شوهرش اونجا زندگی میکنه و باید بره دنبال خونه که نمیره و یه ملت معطل خودش کرده.از همین خونواده خالم پسرکوچیکه گفته من میخوام ازدواج کنم تو همین هیرو ویر ازدواج خواهرش
و بالاخره یکی پیدا شده و گویا مورد پسند واقع شده و دیگه ما یه عروسی و یه عقد در پیش داریم.در حالی که 18 روز تا محرم بیشتر باقی نمونده.عروسی که بعد از محرم و صفر هست.برای عقد هم که هنوز تکلیف خودٍ عروس دوماد با هم مشخص نیست.
منم وقت دارم برای لباسم فکر کنم.من اول تابستون موهامو کوتاه نکردم که برای عروسی بتونم یه حرکتی کنم.
خونمون هم که قرار بود تا چهاردهم پونزدهم شهریور تموم بشه تموم نشده و احتمالا اسباب کشی ما میفته به بعد از ماه صفر.اونوقت چی میشه؟؟ هم عروسی داریم هم عقد وهم اسباب کشی اگر قرار باشه منم جای دیگه قبول بشم.احتمالا فقط باید در رفت و آمد باشم.
من برای دانشگاه باید مانتو هم بخرم.وگرنه باید با همین مانتو های رنگی رنگیم برم.چون مامانم از رنگ تیره متنفره و میگه همیشه وقت داری تیره بپوشی من مانتوتیره ندارم فقط یه مانتو مشکی مجلسی دارم.که به درد دانشگاه نمیخوره.فک کن من یه روز آبی آسمونی بپوشم یه روز صورتی یا بنفش :|
یکم استرس دارم اگه بیفتم جای دیگه با خوابگاه ها چیکار کنم؟؟ با این وضع خوابگاه ها.جمعه شبکه افق دوباره مستند "میراث آلبرتا "رو گذاشته بود.اگر وضع بهترین دانشگاه کشور ما این باشه وای به حال بقیه دانشگاه ها.مامان میگفت مامان باباها بچه هاشونو با کلی امید و آرزو میفرستن بره فلان دانشگاه نمیدونن چ وضعی داره.
-الهی الهی که خدا خیرتون رو توی دل خواسته هاتون قرار بده
سلام
هرروز دلم میخواد بیام بنویسم ولی مگه میشههه؟ به محض این که بشینم سر کامپیوتر بهار کنارم تلپ میشه:)))منم بیخودی به چندتا سایت سر میزنم و قید نوشتن میزنم.
حس میکنم به معنای واقعی کلمه دیوونه شدم.اصلا تعادل ندارم!!! یه روز میگم اگر معماری همینجا رو آوردم که آوردم نیاوردم میرم آزاد از سال دوم سوم هم میرم تو این شرکت فامیلمون کار میکنم بالاخره از کارای بیخودی و بدون حقوق شروع میکنم تا کسب تجربه کنم+پیش خانوادمم هستم.
بعد میگم کاش گذاشته بودم واسه سال دیگه.نمیدونم بگم چقدددرررر آدم دیدم و شنیدم سال دوم کنکور دادن و چقدر رتبشون خوب شده و به دلخواهشون رسیدن.
بعد میگم ولش کن هررشته ای قبول شدم میرم بعد برای ارشد کنکور معماری میدم.ولی بلافاصله بعدش میگم چهارسال کم نیست از عمرم که بخوام بیخودی بگذرونم.
و....کلی فکرای بیخود و مسخره دیگه.
آخرش چی میشه؟؟؟به کجا میرسم؟؟
به این که من هیچ کارم!!بله من واقعا هیچ کارم.همش دست خداس.فقط و فقط دعا میکنم.به خدا میگم به خاطر دل مامان بابام نه به خاطر خودم.به خاطر مامانم من باید پیشش باشم باید کمکش کنم.مامان واقعا دیگه مثل قبل توان نداره فقط خدا خدا میکنه به خوبی بتونه بازنشسته بشه.
یه قراری با خودم گذاشتم. یعنی میخوام یکی از اخلاقای بدم رو پاکش کنم.اونم بد اخلاقیمه.من بد اخلاقم.محض رضای خدا یه لبخند نمیزنم حداقل یکی منو می بینه دلش واشه!!!تصمیمم جدیه جدیه.یه امکاناتی هممیخوام براش فراهم کنم که مینویسمشون بعدا.
الهی که خدا خیرتونو توی دل خواسته هاتون قرار بده
آمین
سلام
این چندوقت حالم خوب نبود.چه از لحاظ جسمی چ روحی.هی میخواستم بیام بنویسم گفتم ولش کن حداقل حال همون چند نفری هم که اینجارو میخونن بد نکنم.
هفته پیش فهمیدم یکی از دوستای صمیمی راهنماییم دو رقمی شده .براش خیلی خوشحال شدم.ولی وقتی یادم افتاد که اون موقع از لحاظ درسی یکی بودیم و حالا رتبه ی اون چی شده من چی شدم؟؟ چرا انقدر کنکورو خراب کردم؟؟؟ انگار تازه به عمق فاجعه پی بردم.راستش نذاشتم مامانم بفهمه چون مامانم هم خودشو هم مامانشو میشناخت.میدونستم واسم خیلی ناراحت میشه.قطعا به من نمی گفت ولی خیلی ناراحت میشد.این جرقه بود.هرروز بدتر شدم.انگار فکرای منفی هم بیشتر خودشونو نشون میدادن.
نذاشتم دیگه بیشتر از این حالم بد بشه.با آشپزی شروع کردم.خیلی خوشم میاد از آشپزی.دیروز برای اولین بار خودم تنهایی قیمه درست کردم.یه سری چیزا رو از مامان پرسیدم تلفنی.و با یه دستور که از اینترنت پیدا کرده بودم ترکیبش کردم.از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بهتر شده بود.خیلی خیلی بهتر.باورم نمی شد طعمش و رنگش انقدر خوب بشه.
امروز ژله درست کردم.به رسم قدیما عکسشو میذارم بعدا
جمعه پدر و همسر محسن حججی رو تو یه برنامه آورده بودن.چ قدر زندگی این آدم هدفمند بوده.متولد سال 70 بوده.سال 91 یعنی در سن 21 سالگیش(به گفته همسرش)گفته میخوام ازدواج کنم خودش مشخصات داده گفته میخوام فلان خصوصیات رو داشته باشه .که یکیش این بوده که اسمش زهرا باشه.سال 91 عقد کرده.اونم نه ازدواج بیخودی با اون سن و سالی که داشته.از زنش خیلی خوشم اومد.فوق العده خانوم و باوقار و محکم بود.خیلی محکم،خم به ابرو نیاورد.
راستش دلم خواست سال های بعد اگه پسری آوردم بتونم یه محسن حججی تربیت کنم.به قول یه بنده خدا: "مرد،مرد که میگن ایشونن."
یکی از علت های این حال خرابی این بود که عقیدم کم شده بود به خدا .نعوذباالله خدا رو دست کم گرفته بودم.
یه حدیث قدسی داریم :
فرشته ها 2 جا به آدم ها میخندن:
1) وقتی که خدا بخواهد چیزی را به کسی بدهد و همه ی اهل زمین جمع شوند تا آن چیز به دست او نرسد
2) وقتی که خدا بخواهد چیزی به دست کسی نرسد و همه ی اهل زمین جمع شوند تا آن چیز به دست او برسد.
ما هیچی نیستیم.واقعا هیچی نیستیم.
بعد از کنکور یه موردی پیش اومده بودکه تصمیم داشتم بعد از اعلام نتایج نهایی پیگیریش کنم.ولی قبل از این که من قدمی پیش بزارم خدا خودش درست کرد.
"مگر میشود زندگی مرا به هم ریخته آفریده باشد خداوند دانه های انار"
سلام
بالاخره تصمیممو گرفتم.تکلیفمو با خودم روشن کردم.مامان بابا دوست دارن در هر صورت همینجا بمونم.حتی اگه آزاد باشه!!
علت سردرگمیم مشورت با آدمای ناموفق و شکست خورده بود به نظرم.
ولی خودم دانشگاه شهرستان نزدیک رو ترجیح میدم به خصوص که فهمیدم سطح علمیه بالایی هم داره.
واسه خوابگاه و اینا هم خیلی نگران نیستم.شهرستان هم تا اینجا دو ساعت بیشتر راه نیس و این هم جزو محاسنش هست.
یه پست نصفه نوشته بودم درباره فرآیند انتخاب رشتم و اینا ولی در نهایت خلاصه بودن داره طولانی میشه!و منم یخیال گذاشتنش شدم
روزام با آهنگ و شنا و آشپزی و کتاب و تلویزیون و البته تلگرام و اینستا میگذره.
فقط 36 روز تا پاییز مونده
تا آغاز فصل دوم زندگیم