دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

من در این روزها+مراسمه پیشِ رو

کلی حرف تو دلم مونده.دیگه به هم چسبیدن و بیرون نمیاد‌.لحظه های سختیه امسال فشارش سنگینه برام. من هنوز هم به وضعیت مطلوب نرسیدم و فقط مقاومت میکنم‌.میدونم نبایدفکرای منفی به ذهنم راه بدم وخوش بین باشم.ولی من میترسم! از روی مامان و بابام خجالت میکشم.از نتیجه ای که باید میگرفتم و هنوز نگرفتم.امسال هم همه چی افتاده تو هم انگار.یاد حرف معلم زبانه افتادم که جلسه ی اولشو رفته بودم تو تابستون،اینجا هم نوشتم حرفاشو که یکیش این بود که کسی از فامیلتون که ازدواج نکرده (و به عبارتی ترشیده،این تیکه حرف منه)امسال ازدواج میکنه.این که دخترخالم چقدر  برای من عزیزه و چقدر دختر شایسته و با کمالاتیه قابل وصف نیست.ویژگی های یه دختر ایده آل برای ازدواج رو داره .واقعا داره. و خب بعد از رد کردن  کلی خواستگار‌.یکی قبول شده.و خب حق هم داره،از خودش بگذریم خانواده ی خیلی خوبی داره ،خالم و شوهر خالم به قدری مهربون و مهمان نواز اند.و بچه های بسیار خوبی هم تربیت کردند.که موفق هم هستن.البته که دختر خالم سنش خیلی بالا نیست و سنش هم اصلا بهش نمیاد.۲۷ سالشه.دیر هم نیست ولی مردم همیشه حرفی برای گفتن دارن.به نظر من آدم دیر ازدواج کنه خیییییلی بهتر از اینه که با یه آدم ناشایست ازدواج کنه و بقیه عمرشو هدر بده و شاید هم نسلی از خودش بزاره که ....قابل جبران نباشه.

خلاصه از شوهرش خوشم اومد، پسر مودب و زرنگیه جمعه ۱۷ دی عقدشونه و قبل از محرم هم مجلس نامزدی شون بود.اولین چیزی که از شوهرش دیدم و خوشم اومد کاری بود که توی مجلس نامزدی انجام داد.خواهرش (خواهر داماد) اصرار و اصرار به داماد که عروس رو ببوس!! من خودم خیلی تعجب کردم  آخه یکی نبود به این بگه بابا این دوتا تازه محرم شدن تازه دوماد داره عروس رو بی حجاب میبینه، همین جوریش انگار یه ذره از هم خجالت میکشیدن.حالا اولشه حداقل تو مجلس عقد بگو یا عروسی.اصلا چه اصراریه دوماد عروس رو ببوسه جلوی ملت؟خلاصه اصرار اصرار و عروس و دوماد هم هردو انکار. من و یکی دیگه از دختر خاله هام هم نقش عکاس باشی رو داشتیم من کمتر و اون بیشتر عکس میگرفت.اون با گوشی داماد من با گوشی مامانم.بعد وسط این اصرار ها و انکارها دوماد یه دفعه خیلی سریع پیشونی عروس رو بوسید.من و همکارم(!) هم سریع دوربین ها رو تنظیم کردیم ولی دوماد سریع تر از این حرف ها بود چون عکس من تار شده بود و همکار هم انگار نتونسته بود عکس بگیره چون به دوماد گفت یه بار دیگه لطفا ،نشد عکس بگیریم.دوماد هم گفت"همین یکی هم مشکل بود حالا شما میگی یه بار دیگه؟"راستش دقیق یادم نیست همین کلمه ی مشکل گفت یا چیز دیگه.ولی از این که یه دفعه و خیلی سریع و بهترین جا رو بوسید خوشمان آمد.بحث رو خاتمه داد.گویا هردفعه هم رفته خونه خالم دست پر رفته و برای عروس خانم یه چیزی خریده بوده.انشاءالله که به حق علی خوشبخت بشن.

حالا چه روز فرخنده ای هست این 17 دی .جمعه هستا ولی من 6 ساعت کلاس فوق العاده دارم.از 8 صبح تا 2:30 بعدازظهر.که احتمالا 3 برسم خونه.روز بعدش هم که شنبه باشه امتحان ترم گسسته دارم.و بعد هم باید بریم سرکلاس اینجوری نیست که بیایم خونه.امتحان چیکار کنم؟؟؟؟؟ مشکلات چی بپوشم هم که یه پروژه است برای خودش.

دیگه برم به کارام برسم.

خدایا کمکمون کن.التماس دعا

من و مدرسه و کلاسا

سلام.بعدازظهر سه شنبه تون بخیر.خوبین؟

یادش بخیر چقدر میومدم اینجا قبلنا.دلم تنگ شده بود.روزها تند تند میگذرن و سعی میکنم مفید بگذرونم.از شنبه تا سه شنبه مدرسم. چهارشنبه ها تعطیلیم.شنبه و دوشنبه ها هم تا 2:30 هستیم.بعضی موقع ها از راه مدرسه میرم کتابخونه و بعضی موقع ها میام خونه و بعد میرم.کلاسام افتاده یکشنبه دوتاش پشت سر هم و هییییییچ کاری هم نتونستم بکنم برای این که اینطوری نباشه.یکشنبه تا 1 مدرسم و بعد با یکی از دوستام میریم آموزشگاه و تا 9:30 شب کلاسم.سعی میکنم درس های فردا رو تو فاصله ی دو تا کلاس و آنتراک ها بخونم که وقتی رسیدم خونه یه مرور کنم و نوشتنی ها رو بنویسم.هندسه هم که 5شنبه هاست و مشکلی نیست.فعلا تا حالا تونستم یه کم ،فقط یکم ،از سطح کلاس برم بالاتر.آزمون ها که همچنان به تراز مطلوبم نرسیدم.ولی دلم روشنه.پشتیبانم خیلی کمکم میکنه خیلی راهنماییم میکنه.خدا خیرش بده.یکی این ، یکی هم کلاسا ، عالین دبیراش اصلا خستگی رو آدم حس نمیکنه.این هفته که کلللی خندیدیم سرکلاس.رابطم خوبه با بچه ها.با سارا که خیلی خیلی بهتر شده.امروز فهمیدم دوست صمیمیم از یکی از بچه ها که باهام میاد کلاس خواسته جزوه های کلاس رو براش بیاره و امروز که میخواست بهش پس بده کیفش برد سریع از تو کیفش درآورد داد بهش.فهمید که من فهمیدم.اما من ناراحت شدم از دستش.نمیدونم چرا به خودم نگفته جزوه رو براش بیارم.من به روی خودم نیاوردم و تا لحظه ی آخر که تو اتوبوس خداحافظی کردیم هیچی نگفتم.مثل قبل بودم باهاش ولی حالا که اومدم خونه میبینم نمیتونم هنوز هم نگاهم بهش مثل قبل باشه.دلخورم.کلا از آدما خستم،از این که اونجوری نیستن که من هستم باهاشون از اول دبستان همینجوری بوده من هرچی میدونستم گفتم اما بعدها فهمیدم خیلییی چیزها بوده که من نمیدونستم در مورد آن ها.ظاهرا صمیمی هستیم اما باطنا نه.هعی...........

چون یکشنبه ها کلاس دارم و باید با مامان درارتباط میبودم گوشیم رو از پشتیبان جان گرفتم و دادم به مامان.مامان هم فقط یکشنبه ها بهم میده و من بهش پس میدم.خوبه ، اینجوری راحت ترم واقعا خیلی موقع ها گوشی نمیزاره به درس هام برسم.دیشب هم فهمیدم تاریخ عقد دخترخالم 17 دی شده.فکنم تو امتحانات ترم اول باشه.واقعا نمیدونم با این یکی چیکارکنم؟؟؟ راستش دلم نمیخواد برم.اصلا هیچ حسی ندارم.خوشحال که نشدم هیچ تازه عزا گرفتم امتحان فرداشو چیکارکنم؟امروز هم تولد عروس خانمه و دیشب با نامزدشون رفتن بیرون و اطلاع ندارم کادو چی بوده البته که بعد میفهمیم.

به چندتا وبلاگ ها هم سر زدم ولی فقط چندتا پست آخر رو خوندم.

حالا چندتا خاطره بگم از کلاسا.فقط میخوام ثبت بشن و اگه این وبلاگ موند این ها هم بمونن.به ما که خیلی خوش میگذره سرکلاس.مخصوصا کلاس فیزیک.

یکشنبه وقتی دینامیک رو شروع کرد گفت متاسفانه مطلع شدم که توی کتاب زمین شناسی تجربی ها نوشته شعاع کره زمین رو یه فرد خارجی(اسمش یادم نمیاد الان)حساب کرده. در صورتی که شعاع کره زمین را عمرخیام حساب کرده با یه نخ یه متری.که خب واقعا جای تاسف داره که به جای دانشمند خودمون اسم یه دانشمند خارجی رو نوشتن.خلاصه میگفت خیام خیلی باهوش بوده و طی یه آزمایشی با یه نخ یک متری شعاع 6400 کیلومتری زمین رو اندازه گرفته.حالا به شما یه نخ یه متری بدن چیکار میکنین؟؟از این بازی ها هست که با نخ میکنن دونفری بعد دست آخر برج ایفل درست میشه.ادای اونا رو درآورد.ما:بعد ادامه داد یا خانوما اینجوری میکنن و ادای بند انداختن خانوما رو درآورد که قیافشون چه جوری میشه.وای که دیگه کلاس ترکید وقتی قیافش رو اینجوری کرد.ما:بعد گفت حالا به ما آقایون بدن به عنوان نخ دندون استفاده میکنیم.واداشو درآورد من که دیگه مرده بودم از خنده از طرفی هم تو دلم داشتم بهش میگفتم چقدر بیشعوره. به خاطردومیه.

میخواستم یه چندتا دیگه هم بگم.ولی وقت ندارم دیگه.بعد میام مینویسم انشاالله .(تا این بعد کی بیاد؟زود بیاد کاشکی)

راستی یه سر به این وبلاگ هم بزنین:

http://khodaaramejanha313.blogfa.com/

از اتاق فرمان اشاره میکنن یه سالگیه وبلاگ هم نزدیکه

خدایا شکرررت

سلاااااااااااااااااااااااااااام

سلام ،وای چقدر دلم تنگ شده بود.باورم نمیشد اییییین همه روز نیام وبلاگ.البته که دیگه عادت کردم و تا کنکور قضیه به همین منواله.اول دلیل نیومدنم بگم من اون اول که این وبلاگ زدم زیاد بهش سر نمیزدم ولی با دنبال کردن چندتا وبلاگ دیگه زیاد سر میزدم.از بعد از تعطیل شدنم هم خیییییلی سر میزدم به وبلاگ جوری که حتی به روزی 5 ، 6 بار هم میرسید!!! خودمم فهمیده بودم زیادی میام در حالی که اتفاق خاصی هم نمی افتاد انگار عادت کرده بودم و نمیشد خودم یه تصمیماتی داشتم ولی عملی نکرده بودم.آخرین پستی که گذاشته بودم جمعه بود درباره همین قضیه بازی بدمینتون من و بهار شنبه که رفتم پیش پشتیبان جان (آهان اینم بگم که اکثر اوقات با گوشیم میومدم وبلاگ) گفت تو جزو بچه هایی هستی که استعداد داری و میتونی به گروه برتر ها برسی(خرم کرد با این جملش)بعد هم گفت من هم برنامه دارم واسه بچه هایی که اینطورین و میخوام گوشیشون بگیرم.من قبلا نوشته بودم اینجا که اینستا رو پاک کردم تلگرام هم که خداروشکر اصلا نصب نکردم.فقط اینستا رو داشتم که پاکش کردم.بهش گفتم من که هیچ برنامه ای ندارم رو گوشیم (اینو قبلا هم بهش گفته بودم ازم خواسته بود همه ی برنامه های مجازی رو پاک کنم که قبل از این که بگه من این کارو کرده بودم.) گفت میدونم نداری.منم فکر کردم میخواد دوهفته بگیره فقط یعنی تا آزمون بعدی به خودمم گفتم تو که هیچ برنامه ای نداری! از چی میترسی بده بهش که باورش بشه.و گوشیو خاموش کردم دادم بهش.هفته اول خیییییلی سختم بود و واقعا برای خودم ثابت شد که با این که هیچ برنامه ای رو ندارم اما عادت کردم به گوشی و سخت تر از اون وبلاگ! میتونستم با کامپیوتر بیام اما خودمم میخواستم پیشرفت کنم.این بود که مقاومت کردم.سخت بود اما تونستم.هفته دوم کامپیوتر رو برای یه مشکلی که خیلی وقت بود داشت دادیم درست کنن و واقعا هیچ جوره نمیتنستم بیام وبلاگ میخواستم بیام اما نمیشد.گذشت تا آزمون بعدی و تایم برنامه ریزی بعدی فکرکردم حالا گوشیمو میده اما نداد.راستش رومم نمیشد بهش بگم و اون موقع بود که فهمیدم گوشیمو تا کنکور ازم گرفته.به اون هیچی نگفتم ولی اعصابم خورد بود، تا بالاخره چند روزی که گذشت تکلیفم با خودم روشن شد ولی هنوزم میخواستم گوشیمو ازش بگیرم چون اولا من هیچ برنامه ای نداشتم دوما هم توی اون 2 هفته عادت کرده بودم.تصمیم داشتم بهش زنگ بزنم و یه روزی برن گوشیمو بگیرم.خیلی فکر کردم در این مورد،خیلی زیاد.حتی به این که سیمکارتمو بردارم و یه گوشی ساده داشته باشم.ولی یه دفعه همه چی عوض شد(ضمن این که برای این ک کامپیوتر اساسی درست بشه دقیقا دوهفته کامپیوتر نداشتیم.) وقتی پشتیبان زنگ زد بهم تا گزارش کار بهش بدم قبل از این که من بهش بگم بهم گفت دلم میخواد بعدا که نتیجه ی خوب اوردی بگی من از همه چیم زدم.... اصلا این جملش چنان تاثیر عمیقی روی من گذاشت.منم تصمیم گرفتم بی خیال گوشی بشم و وقتی کامپیوتر اومد بیام اینجا و خداحافظی کنم.

الان هم رای همین اومدم تا خداحافظی کنم.شاید ماهی 1 بار بتونم بیام ولی پست خاصی نمیذارم و میخونمتون.

توی این چندوقت اتفاقات زیادی افتاده که مهم ترینش ازدواج دخترخالمه.من از بین دخترخاله هام با دوتای آخری از همه صمیمی ترم شاید چون سنمون نزدیک تره. که یکیشون همینه که میگم.البته سنشون هم زیاد نزدیک نیست یکیشون 10 سال و اون یکی 8 سال از من بزرگترن.که دیشب مراسم نامزدی اونی بود که 10 سال ازم بزرگتره.شوهرش به نظرم خوب بود به هم میان.انشاالله که خوشبخت بشن.که صحبت کردن درباره ازدواج دخترخاله مراسم دیشبش خودش یه پست جدا میخواد.فقط همینقدر بگم که تو فامیل پدری تک دختره و نه عمه داره نه دختر عمو.و خب دیگه مراسم مفصلی هم دوست دارن بگیرن براش.دیشب که فقط نامزدی بود عقد و عروسی مونده فعلا که همین مراسم نامزدی هم عجله ای شد.چون محرم زدیکه.

همین دیگه.فقط برامون دعا کنید اول برای همه ی بچه ای کنکوری بعد هم من. کنکور به تنهایی نمیتونه سرنوشت یکیو رقم بزنه ولی حداقل 60 درصدش رو رقم میزنه.

موفق و سالم باشید

خدانگهدار

توپ بدمینتون

عصر با بهار داشتیم توی حیاط خیلی خیلی خیلی کوچولوی خانه اجاره ای بدمینتون بازی میکردیم.(خانه اجاره ای ،خانه در حال حاضرمونه، انشاءالله سال دیگه این موقع توی خونه خودمونیم.)حالا این که میگم بدمینتون بازی میکردیم، از بازی فقط راکت بدمینتون و توپش واقعی بودن. به این صورت که ما هنگام بازی نه تنها از راکت بلکه از تمام اعضای بدن برای فرستادن توپ استفاده میکردیم . از اونجا که حیاط کوچیکه و امکان این که توپ بره بیرون خیلی زیاد بود و اصولا هم همش من توپو میفرستم بیرون بهار‌ گفت که من پشت به دیوار همسایه بایستم و خودش پشت به دیوار خونه مامانجون اینا(همسایه اونطرفی) که اگه توپ خیلی بالاتر رفت و خواست بره بیرون حداقل بیفته تو حیاط مامانجون اینا.نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که بهار طی یک پرتاب بلننننند توپو انداخت خونه همسایه.و تقریبا یک دقیقه ای سکوت برقرار شد بعد از این که توپ رو کاملا بدرقه کردیم.بعد بهار به من میگه تو چرا نپریدی بالا توپو بگیری!!!!! توقع داره من 3متر قد داشته باشم.(مثل این دفاع های بازی والیبال،وقتی معروف و موسوی میپرن بالا)بعد بهش میگم حالا برو توپو بگیر.میگه خجالت میکشم .دیگه یه چادر انداختم سرم زنگشونو زدم.صدایی نیومد بعد دوباره زنگ زدیم،دوباره سکوت دیگه داشتیم میرفتیم تو خونه ،من که اومده بودم تو کاملا بهار دوید گفت جواب دادن.منم سریع دویدم دیدم (شنیدم)یه خانمه میگه بله؟؟ گفتم ببخشید خانم‌ توپمون افتاده تو  حیاط تون میشه بهم بدین.(بعد اینا یه سگ دارن تو خونشون من که تاحالا ندیده بودمش، بهار و مامان دیده بودنش.که بهار گفته بود از این سگ پاکوتاه سفید پشمالوهاست که تو خودِخونه هم میبرنش که اینو از تو تراس دیده بود.)تازه اون لحظه هول شدم میخواستم بگم توپ خواهرم بدین،گفتم توپمون.نگفتمم توپ بدمینتون ،بیچاره فکنم رفته تو حیاط دنبال توپ بسکتبال!!! چون اومد گفت  توپ‌ تون کجا افتاده؟ بهش گفتم چطوری افتاده و این که یه توپ بدمینتونه.بعد تو این لحظه کوتاه که دیدمش به نظرم اومد یه دختریه حدود ۲۴، ۲۵ ساله‌.که با تاپ و شلوارک اومد دم در البته اولش درو کامل باز نکرد.یکم لای درو باز کرد.بعد که دید من دخترم نیمه باز کرد.یه چیز جالبم این بود که در که نیمه باز بود و سرش کرده بود بیرون اون سگ کوچولو هم سرش بیرون کرده بود خیلی بامزه بود.و بعد هم رفت آورد بمون داد و من بالاخره سگه رو دیدم ،سگه باحال بود.البته که هم میترسم از سگ هم خیلی بدم میاد .دلمم برای این سگه میسوزه آخه بعضی موقع ها که صدای هاپ هاپش میاد و کلی هاپ هاپ میکنه خانومه میاد دعواش میکنه.داییم میگه دعواش میکنه چون همسایه ها میتونن برن ازش شکایت کنن به جرم همسایه آزاری! احتمالا میترسه!

+امروز آزمون داشتم.عمومی ها رو خوب زدم.برعکس دفعه قبل!

+خدایا خودت کمکم کن توی این راه سرنوشت ساز.


خدایا شکرررت


شااااااااد باشییییییید

سلام، صبحتون بخیر.بلند شین برین پیاده روی ،چارتا  آهنگ  گوش  کنین، چندتا نفس عمیق بکشین.و از لحظه لحظه ی زندگیتون لذت ببرید.

بیخود حرف منفی نزنین.بله من خیلیم به این‌چیزا اعتقاد دارم.

+خوش به حال اونهایی که هوای صبحشون نم نم بارونه.

وقتو هدر ندید بجنبین برین بیرون.

+به قول رضا رشیدپور توی برنامه حالا خورشید میگه: «امروز اولین و آخرین باره که 9/شهریور/1395.همچین روزی دیگه توی تاریخ تکرار نمیشه.»

+دیشب توی خندوانه کیمیا علیزاده رو آورده بوددد من ندیدمتکرارشو میبینم حتما

+آهنگ پیشنهادی من :

آهنگ «بارون از مهدی شکوهی»

بارون نم نم /چتر و خیابون/بازم دلم هواتو کرده زیربارون

.

.

.

می دونم روزای خوبی توی راهه


اصلا هم انگار نه انگار که دیشب حالم خیلی خوب بوده (افعال معکوس) :|


خدایا شکررررت