سلام ، روز اول هفتتون بخیر و خوشی انشاءالله.
دیروز آزمون داشتم خیلی خوب داده بودم 400 تا پیشرفت داشتم.میزان رشد نمودار 49 بود!!!
و من هم بسی خوشحال بودم.دیروز عصر هم رفتیم بستنی ایتالیایی خوردیم.بعد هم رفتیم باغی پر از گل و خیییییلی قشنگ بود و کلی عکس گرفتیم.
امروزم رفتم برای برنامه ریزی، خداروشکر خداروشکر چقدر پشتیبان امسالم خوبه.خیلی دختر خوب و خانمیه و خیلی هم برامون زحمت میکشه.واقعا تلاش میکنه.
انشاءالله که نتیجه بگیریم هممون.
دیشب توی اخبار نشون میداد رفته بودن خونه رتبه 1 تجربی.آفرین واقعا تلاش کرده و پشتکار داشته.میگفت زیست حدود 20 دور خونده.مدت زمان خوندنشم 9 ماه بوده 9 ماه روزی 14 ساعت بعضی موقع ها به 16 ساعت هم میکشیده.
واقعا نشون داد هییییچ کاری غیر ممکن نیست.در واقع
«کار نشد نداره.»
موفق و پیروز و شادااااب باشید.
خدایا شکرررت
با این روزگاری که حالا داریم و این آدما و این زندگیا والا هرکی تونسته خودشُ شاد نگه داره و بی خیال باشه و سخت نگیره ،خوشبخته.از همممه خوشبخت تر.
من که هرچی میخوام سخت نگیرم نمیشه که نمیشه.آخرش یکی پیدا میشه که بره رو مخم و بیشتر اوقات هم کسی نیست جز......
امروز رفتم کتابخونه و خیلی خوب بود.من که میدونم برم کتابخونه بهتر درس میخونم ،چرا نمیرم؟؟؟؟؟؟
اینجاست که شاعر میگه: آخه من مرض دارم،آخه من مرض دارم....!!
حس میکنم چند وقته بهتر میتونم بداخلاقی های بهار رو تحمل کنم.کمتر با هم کلکل میکنیم.نمیدونم باصبر و حوصله تر شدم، یا بزرگ تر شدم عاقل تر شدم شایدم سنم رفته بالا حوصله ندارم باهاش بحث کنم!!!
+امروز فهمیدم چقدر دوست دارم با جانماز و چادر"خودم " وسط هال تو "خونه "نماز بخونم.
+چقدر قرآن خوندن بهم آرامش میده،آرامش عجیبی که هیچیییی نداره.
+میخوام نذرمو بعد از یک ماه اینجا معرفی کنم.
شب خوش، خوانندگانی که کامنتی نمیذارین اما تعداد بازدید کنندگان ردپاتون رو نشون میده.
زیر قولم با خودم زدم.میخواستم یه هفته نیام وبلاگ ولی نتونستم.نتونستم تاب بیارم.فقط شنبه و یکشنبه رو تونستم صبر کنم...البته که من کم صبرم .
نمیدونم گفته بودم یا نه ولی دوباره میگم کلاس گسسته به خاطر نیومدن معلمش تعطیل شد و شعبه ی دیگری از آموزشگاه معلمی پیدا کرد و قرار شد همه برن اونجا خب به خونه ما خیلی دورتر میشد.ساعت 6عصر اونجا خیلی ترافیک بود. و مسیر اتوبوس رو خوبی هم نداره که خودم بتونم برم حداقل 1ساعت تو راهم.حالا همه اینا به کنار کاش معلمش خوب بود.کاش خوب درس میداد.معلم که بی اعصاب ، جو کلاس هم خشک.قبل کلاس هم که هی تعریف تعریف از این دبیر.که توی یکی از بهترین مدارس تهران درس میده ،که دبیر یکی از این رتبه های تک رقمی ریاضی همین امسال بوده.البته که به نظر من هیچ کدوم دلایل موجهی نیستن که دبیر خوبیه.خلاصه که با مشورت با چندتا پشتیبان های خوبِ کانون.متوجه شدم زیادم خوب نیست. پشتیبان ِخوب که میگم از لحاظ صادق بودنه.چون خودِ پشتیبانه اعتراف کرد که به ما میگن تعریف کنین از همه دبیرا و حتما توصیه کنین ولی من دارم راستشو میگم چون دلم میخواد دانش آموزم نتیجه بگیره.همون موقع تو دلم گفتم خدا خیرت بده.و نتیجه بر این شد که انصراف بدم از گسسته و فرم پر کردم.تا پیگیری بشه و کنسل بشه.
خوب شد خیلی خوب شد.حالا تعداد کلاس ها استاندارد شد و روزاش هم خوب شد.
+رابطم با سارا خیلی خوب شده خیلی بهتر از قبل شدیم خیلی صمیمی شدیم.
+از جمعه یه کار خوب شروع کردم و نذر کردم تا روز کنکور ادامه بدم.(شاید گفتم.)
+یه چیز عجیب ،شباهت فوق العاده زیاد دبیر هندسه با محسنِ.عجیب شکلش شبیه اونه.فقط شکلش نه قد و هیکل نه طرز صحبت کردنش.فقط شکلش مخصوصا وقتی میخنده!!!
----------------------------------------
چیزی که چند وقتی دلم میخواد بدونم اینه که واقعا هیچکس وب منو نمیخونه؟هییییچکس؟چرا اعلام وجود نمیکنین؟ بگین تا آشنا شیم باهم.دلم میخواد دوست مجازی داشته باشم.
از اول هفته تا حالا انرژی نداشتم.حس میکنم ساعت طولانی خونه تنها بودن و یکم درس خوندن کسلم کرده. جمعه مهمونی نوبت ماست که خونه مامانجونم گرفتیم.کاش خوش بگذره ، مثل بقیه مهمونیا تنها نباشم و ترک های دیوار رو بشمرم .دلم میخواد هفته آخر شهریور که کلاسا تعطیله یه مسافرت دوسه روزه بریم.اگه بریم شمال که عالیه ولی نمیریم چون اگه بخوایم بریم یه روز کاملشو فقط تو راهیم.اشکال نداره ما به همین دورو اطراف شهرمونم راضیم بخدا.یه ویلا بگیریم دو روز بریم.البته تنها باید بریم چون خانواده اون خالم که همیشه پایه مسافرتن دارن توی خونشون یه تغییراتی ایجاد میکنن.و نمیتونن خونه رو ول کنن بیان.ما تا حالا خانوادگی همین خودمون 4تا تنها به جزمشهد مسافرت دیگه ای نداشتیم همش با خاله ها بودیم و خیلی هم خوش میگذره.بهترین خاطرم برای شمالِ.شمال سه سال پیش خییییییلی خوش گذشت.زهرا اینا که همیشه شمالن.کلاردشت و رامسر واینا.همیشه عکساش میزاره اینستا تو عید رفته بودن حالا رفتن پارسال هم ،هم عید رفتن هم بلافاصله بعد تموم شدن امتحانا.گفتم خوبه خسته نمیشن همش میرن شمال.
-فکنم این که آدم دلش یه دوست بخواد که باهاش بره ،یه کافی شاپی یه خریدی چیزی خیلی زیاد باشه.چون من تا حالا همچین دوستی نداشتم.
-سارا ازم خیلی سوال میپرسه درباره این که چی میخونم چ کلاسی میرم و اینا نمیدونم باید مثل نگین همه رو براش بگم یا مثل حدیث از گفتن در برم و هی بحث بپیچونم اگه هم خیلی پافشاری کرد جواب سربالا بدم.نمیدونم ...واقعا نمیدونم کار درست چیه؟؟!!
خدایا شکرررت