دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

چالش

*  مرسی پرستش جون واسه دعوتت  *

چالش اگه ... بودم؟؟؟ 

✘ اگه اسم پسر بودم؟؟؟ سامیار


✘ اگه اسم دختر بودم؟؟؟ آیسان


✘ اگه نوشیدنی بودم؟؟؟ دمنوش


✘ اگه ماشین بودم؟؟؟ فراری

 
✘ اگه بازیگر بودم؟؟؟ شهاب حسینی


✘ اگه میوه بودم؟؟؟ سیب، هلو


✘ اگه رنگ بودم؟؟؟ آبی آسمونی


✘ اگه بازیکن فوتبال بودم؟؟؟ مسی


✘ اگه بازیکن والیبال بودم؟؟؟ سعید معروف


✘اگه صفت بودم : مهربان 
 
 

اگه رمان بودم؟؟؟ دالان بهشت


✘اگه فیلم بودم ؟؟؟ پسران برتر از گل

 ✘اگه خواننده بودم؟؟؟ بنیامین بهادری/ محمد علیزاده

✘اگه ساز بودم ؟؟؟ پیانو


✘اگه بازی بودم ؟؟؟ ماشین بازی


✘اگه هنر بودم ؟؟؟ نقاشی


✘ اگه شغل بودم؟؟؟ استاد دانشگاه


✘اگه شهر بودم؟؟؟ گیلان / اصفهان


✘اگه ورزش بودم ؟؟؟  والیبال


✘ اگه غذا بودم ؟؟؟ ماکارونی / لازانیا


✘اگه گل بودم ؟؟؟ نرگس


✘ اَگ.. حِس بودَم؟؟؟بینایی 


✘اَگ.. لِباس بودَم؟؟؟ پیراهن


✘ اَگ.. دَرس بودَم؟؟؟ فیزیک / دیفرانسیل


✘اَگ.. شئ بودَم؟؟؟  آینه


✘اَگ.. کـِشوَر بودَم؟؟؟ کانادا 


✘اَگ.. سِنـَّم دَس خـُودَم بود؟؟؟ 20


✘اَگ ..گـُنا ه بودَم ؟؟؟ نمیدونم!


✘اَگ ..تاریخ بودَم ؟؟؟12/6/92

ناکام ماندن از شیرینی دلخواه

سلام عصرتون بخیر.اووووف چقدر هوا گرمه.با این اتاقی که من دارم ، اگه کباب نشده باشم تعجب داره.یه اتاق کوچیک که اسما" مال منه اما در باطن اتاق همه هست.چون کمد و لباس های همه در این اتاقِ.اما چون تخت و همممه ی وسایلم تو این اتاقِ به اسم اتاق من شناخته شده.این اتاق دریچه کولر نداره ، جای بخاری هم نداره.فول امکاناته. اما به این امید میگذرونیم که انشاءالله میریم تو یه خونه نو و ترتمیز.بله دیگه اصلا "آدمی با امید زنده است."....خب جمعه که آزمون داشتم و در کمال ناباوری خیلی بد دادم.ولی من کوتاه نمیام و تلاش میکنم واسه آزمون بعدی.این هفته به جز شنبه هرروز 7 صبح  از  خواب بلند شدم و به فراگیری علم و دانش پرداخته ام!!! از من بعید بود این کارا تو تابستون.جدیدا تو خونه درس میخونم و کتابخونه نمیرم.یعنی خونه رو کتابخونه کردم.فعلا که خیلی خوب بوده .مامان های بچه های کلاس بهار اینا از قبل ماه رمضون قرار گذاشته بودن که بعد ماه رمضون برن پارک و معلمشون هم بیاد.و امروز ساعت 6 قرار گذاشتن.هرکی یه چیزی تقبل کرده بیاره و مامان هم کیک خریده براشون.صبح که گفت از شیرینی فروشی کنار محل کارش کیک خریده.خودبه خود ذهنم رفت سراغ شیرینی رولتی و کیک خامه ای و.... و گفتم بیخود برای دوستای بهار کیک خریدی و نبر ببراشون.بزار برای خودمون باشه.مامان گفت باشه و گفت که پول کیک ها هم زیاد شده.منم خوشحال تر که برای خودمونه کیک ها.خلاصه ساعت 3 بود مامان رسید خونه و منم ناهار نخورده بودم که با مامان بخورم.بهار هم خونه خالم بود.و بابا هم ساعت 6 عصر میاد و ناهار رو سرکار میخوره.بدین منظور یه سفره دونفره چیدم با کلی مخلفات.و منتظر مامان شدم.مامان اومد و بهار رو هم از خونه خاله اورده بود چون عصر میخواستن برن پارک.و چیدمان منو دید و خیلی هم خوشحال شد.ومنم خوشحال شدم مامان خوشحال شده و رفتم در جعبه شیرینی باز کردم و ناگهان همه ی افکارم پودر شد.کیک ها نه تنها چیزی نبود که من فکر میکردم بلکه با تفکرات من خیلی هم فرق داشت.منم که ناکام مانده بودم‌، دست از پا دراز تر به اتاق آمده و به بلاگ اسکای آمدم......  بله گاهی هم اینچنین میشود.راستی امروز یه کلاس داشتم که لغو شد.گویا استاد مربوطه کاری براشون پیش آمده و نتوانسته اند از تهران بیایند.یکی از معایب کلاسایی که استاداش پروازی اند هم اینه دیگه! البته که من بسیااااااار مشعوف شدم (。♥‿♥。)


خدایا شکرررت

کلاس های کنکور

این هفته جلسه اول کلاس هام بود و شروع یه سری کلاس های دیگه که جلسه اولشون میتونستم شرکت کنم.من دیفرانسیل و فیزیک فقط ثبت نام کردم.به خودم هم قول دادم از این دوتا بیشتر نشه.هی به خودم گفتم گول اینارو نمیخوریاااا ،وقتتو الکی صرف این کلاس و اون کلاس نکن حالا تابستونه بعد تابستون و با وجود مدرسه که نمیشه... 

اینا حرف های من باخودم بود و شرط و شروطی که گذاشتم با خودم.یکشنبه که 6 ساعت کلاس داشتم دیفرانسیل و فیزیک از 11 صبح تا 6عصر که خب یه یک ساعتی بین دوتا کلاس فاصله بود که با بچها 5تایی رفتیم فلافل  خوردیم و خیلی چسبید.بعد کلاس یکی از دوستام دیدم که دوسال پیش دو ترم کلاس زبان باهم بودیم .امسال کنکور داد با چندتا از دوستاش بود نمیدونم چرا اونجا بودن 3روز بعد از کنکورشون.ولی وقتی باهاشون صحبت کردم و مشورت کردم درباره کلاس ها و معلما و پشتیبانا خیلی خوشحال شدم و دست افشان و پای کوبان اومدم خونه. خودِ دوستم (شکیبا) میگفت دیفرانسیل و فیزیک و هندسه میگفت من گفتم هندسه لازم نیست برم کلاس ولی بعد توش موندما.گفت گسسته هم خیلی سنگینه دوستش میگفت نه گسسته رو بنویس خیلی سخته بعدم بهش ضریب سختی میخوره.گفتم پس گسسته رو مینویسم بعد پیش خودم گفتم مثلا میخواستی دوتا کلاس بیشتر نریا.گفتم حالا اشکال نداره 3تا دیگه نهایتا حالا خوبیشم  اینه که دیف و فیزیک تو یه روزه و گسسته هم یه روز دیگس نهایتا 2 روزم میره.امروز که تشریف بردم کلاس هندسه دیدم اووووف هندسه چقدر خووووبه تا حالا نشده بود که هندسه رو آنقدر خوب بفهمم و بتونم سرکلاس ازش تست هم حل کنم.حالا موندم چیکار کنم؟؟؟ مثلا هم میخواستم دوتا کلاس ثبت نام کنم.حالا وقت گرفتن و تو رفت و آمد بودنشم هییییچی پولش چی؟ اونم با شرایط امسال ما با ساخت و ساز خونههه.

وای وای که دارم دیووونه میشم.گفتم خوبه فیزیکم کنسل کنم و به جاش برم هندسه.بعد کلاس زنگ زدم به مامان و بهش گفتم کلاس عالی بود و میگه انشاءالله یه دانشگاه خوب قبول بشی اشکال نداره.یعنی چنان بار عظیمی رو پشتم حس کردم که نگوووو.حتی نمیخوام لحظه ای به این فکر کنم که با وجود همه ی این ثبت نام ها و کلاس و آزمون ها قبول .........

واقعا موندم چیکار کنم؟؟؟چ خاکی تو سرم کنم؟؟

اینم بگم هر4تا دبیر عالی بودن هم درس دادنشون هم تواناییشون در خوب نگه داشتن جو کلاس.این برای من خیلی مهمه که من با این همه استرس کنکور و فشار های درسی از کلاس زده نشم خسته نشم.

هعی خدایا کمکم کن

خدایا شکرررررررت

طلاق

حدود دوساعت پیش خبری شنیدم که اصلا انتظار شنیدش رو نداشتم.خبر طلاق پسر دایی.هنوز کاراشو کامل انجام نداده اما به مامان گفته نهایتا 2 هفته دیگه همه چی تموم میشه.خیلی ناراحت شدم براش، خییییلی.

.....زنداییم خدا رحمتش کنه.من سوم دبستان بودم که فوت کرد. بیمار بود.سرع داشت.4تا بچه داشت.دوتا دختر دوتا پسر. کوچکترین بچش اون یه پسر داییمه که اون سال اول راهنمایی بود.بعد از مردنش غم بزرگی فامیل گرفت 4تا بچه که البته دختر دایی بزرگم تازه ازدواج کرده بود.هنوز یادم نرفته گریه های پسردایی کوچیک رو روی سنگ قبر مامانش.که هیچ جوری نمیتونستن آرومش کنن یه پسر که اول راهنماییه.سال های خیلی سختی رو گذروندن خییییلی سخت، پسر دایی کوچیک همبازی بچگی من بود.خیلی با هم بازی میکردیم من چون مامانم سرکار بود خونه مامانجون بودم و اونها   چون مامانشون بیمارستان بود اونجا بودن.خیلی بهم میگفتن هوای  پسردایی داشته باشم منم با همه کوچیکیم حواسم بهش بود و هواشو داشتم.داییم دوباره ازدواج کرد ،اما ناموفق و منجر به طلاق شد به خاطر انتخاب نادرست.دوباره ازدواج کرد اما این بار درست.یه خانم با شخصیت ،مهربان.اما دختردایی کوچیک باهاش نساخت و یه بار اومد خونه مامانجونم و با عذرخواهی گفت طلاق نمیخوام اما نمیخوام دیگه اونجا زندگی کنم.میرم بهشون سرمیزنم اما ازم نخواین باهاشون زندگی کنم.اشتباه از اونا نیست از منه(همه تقصیرا رو گردن گرفت.) مامانجون  هم خجالت زده بهش گفته هرجور خودتون میدونید.رفت خونه خودش اما به حرفش عمل کرد تو تموم مهمونیا با داییم اومد،همراهش بود و خیلی خوب حفظ ظاهر کرد جلوی غریبه ها که انگار مشکلی نیست.و همچنان همینطور  هم هست.... پسردایی بزرگ خیلی پسر زرنگ و کاری هست.دیپلم بیشتر نداره. چندتا شغل عوض کرد اما بالاخره تو یه شغل ثابت شد و موفق شد.خوش سلیقس و به تیپ ظاهریش خیلی اهمیت میده.تا بالاخره شنیدیم و بعد هم دیدیم که تونسته ماشین BMW بخره.تو دلم خیلی خوشحال شدم و تحسینش کردم.مامان میگفت بچه های این دایی چون تو زندگیشون خیلی سختی کشیدن، زرنگن و مستقل بار اومدن.پسردایی بزرگ فکر میکنم 28 سالش باشه.دقیقا یادمه.سیزده  بدر پارسال بود .سال 94 باغ خالم بودیم.پسردایی پشت فرمون  مامانم صندلی شاگرد.با مامانم صحبت میکرد که دایی رو راضی کنه با  دختر مورد علاقش ازدواج کنه.مامان میگفت از روی نشونه هایی که  خودش گفت از دختره، ازتو حرف های خودش بهش گفتم بدردت  نمیخوره. مامان عکسشم دیده بود میگفت قیافشم خوشگل نیست که  بگیم حالا فقط ب خاطر قیافش میخوادش.با نارضایتی همه این  ازدواج سر گرفت.همه منظورم پدرش،مامانم مادربزرگم و حتی  خواهرهای خودش.مجلس عقد توی همون باغ آخرهای اردیبهشت برگزار شد.از طرف ما خاله هام و دایی هام بودن به همراه بچه هاشون.از طرف اونا مادرش ،پدرش،خواهرش، برادرش و مادربزرگش ، بودن.فقط همینا فقططط.گفته بودن دیگه فامیل نداریم! تعجب آور بود و زنگ هشدار اما.....

و حالا کمتر از یکسال....واسه خودش سخت تر از همه هست. خودش اینکارو با زندگی خودش کرد خیلیا باهاش صحبت کردن که این کارو نکنه،خیلیا بهش گفتن از نظر خونوادگی بهم نمیخوریم.بعد از فوت مادرش فکرمیکنم این دومین شکست عمیق باشه.خیلیا هنوز نمیدونن، خیلیا.مامان میگه خداروشکر که هنوز بچه نداشتن و سر خونه زندگیشون نرفته بودن.

نمیدونم چی بگم.....با انتخاب اشتباه تاوان بزرگی رو داد...دلم میخواد دختری رو که لایقشه باهاش ازدواج‌ کنه.اگرچه میدونم حالا حالاها به روال عادی زندگی برنمیگرده و طول میکشه‌.ولی خدایا خودت کمکش کن.کم کم همه میفهمن شاید دیگه تو هیچ مجلسی شرکت نکنه.تا حالا تو فامیل کسی طلاق نگرفته بود.دلم میخواد هیچ حرف و حدیثی پیش نیاد.از خدا میخوام تو این اوضاع داغون روحی مواظبش باشه و هدایتش کنه .کاش دست به کار خطرناکی نزنه.

حدود 11 ، 12 سالی ازم بزرگتره .جز سلام و احوال پرسی هییچ برخورد دیگه ای نداشتیم.اما خواهرانه نگرانشم.مثل برادر نداشتم.


خدایا شکرررت

شروع مطالعه جدی

سلام ، من یکشنبه ساعت 19:15 بود رسیدم خونه.مشهد عااااااالی بود خیییییییلی خوش گذشت.انشاءالله قسمت همه بشه‌.یکم هم خرید کردیم که بیشترش مربوط به مامان و بابا شد!!!!!! چون پارسال برای بابا که هیچی نخریدیم و فقط برای منو بهار خرید کردیم و چقدرهم عالی بود.اصولا هم وقتی میریم خرید بیشتر برای من و بهار خرید میکنیم!!!!! برای من هم چند مدل شال و روسری متناسب با لباس ها و مانتوهایی که براشون شال و روسری نداشتم خریدم.من خیلی سخت یه شال یا روسری میپسندم.بیشتر از طرح هاشون خوشم نمیاد.ولی ببینید این مغازه چقدر عالی بود و تنوع طرح روسری و شالش زیاد بود که من 4تا روسری خریدم ازش.

امسال که هتل محل کار مامان نرفتیم خیلی خوب بود و قیمتش هم خیییییلی کمتر و راهش هم نزدیکتر حرم بود.هتلی که از طرف محلِ کار مامانه و ما بهش میگیم هتلِ مامان خیییییلی تمیز و مرتب و خوشگلِ و قیمت ِ خوشگلی هم داره!!!!قیمتش تقریبا 7برابر قیمتی ست که این هتل اینبار رفتیم خب مکان شیکیه ولی قرار نیست که بریم بخریم اونجارو.آدم وقتی میره مسافرت قرار نیست که از خونه خودش بره تو یه خونه دیگه بشینه.میخواد بره تفریح گردش خرید کنه طبیعت ببینه و یه حال و هوایی عوض کنه.مشهد هم که خب معلومه همه بخاطر امام رضا(ع) میرن و حالا یه خریدی هم میکنن.و شاید یه سر موج های آبی و شاندیز و کوه سنگی و ....برن.اما بیشتر به خاطر حرم و امام رضا (ع) میرن.

دیروز با مامان رفتیم کانون و پشتیبان جدید رو از نزدیک دیدیم و بیشتر صحبت کردیم.من که خیلی خوشم اومد ازش.برام روزی 9 ساعت برنامه ریزی کرد!!!  من بهش گفتم فعلا 6 ساعته بریزین تا کم کم ساعت مطالعمو ببرم بالا گفت باشه اما بیشتر برنامه ریخت البته گفت که اولش یکم برنامت سنگینه وبعد عادت میکنی.امروز هم ۷:۳۰ از خواب بلند شدم و یه صبحانه توپ خوردم واومدم کتابخونه.

انشاءالله که خدا به همه کنکوریای امسال و سال دیگه کمک کنه رشته و دانشگاه دلخواهشون قبول بشن.

-پنج شنبه کنکور برگزار میشه به امید موفقیت همشون.

-اینستا و مرور گر اینترنت از گوشیم پاک کردم و اومدنم به وبلاگ خیلی خیلی خیلی کمتر میشه.