امروز یعنی دیروز صبح رفتم کتابخونه بالاخره اما دم دمای ظهر بود.بعد از دوساعت به شدت خوابم میومد :/
عصر هم رفتم یه جلسه زبان کنکوری کانون که مثلا یاد بگیرم چجوری کنکوری بخونم .خیلی خوب بود همایش های این استاده رو رفته بودم.امروز آخر کلاس گفت امسال آمادگی اینو داشته باشید که هرچی دختر مجرد تو فامیل هست ازدواج کنه.
هرکی بچه نداشته،4،3 قلو بچه به دنیا میاره.
همه یه دفعه سفر زیارتی میرن..
باباتون که هیچوقت شمارو مسافرت نمی برده تصمیم میگیره ببردتون کوآلالامپور!!!همه ی این اتفاقات در سال کنکور شما می افته.بعد سال بعدش که شما یه سال درس خوندین خسته شدین یه سکوت مطلقی تو فامیل برقرار میشه.
من که از خنده مرده بودم.یا مثلا یه جا بود می خواست معنی press (فشار دادن) بگه گفت رو در مغازه هارو دیدین؟ یه طرفش نوشتن فشار دهید یه طرفش نوشتن بکشید بعد آدم وقتی به در میرسه هول میشه برعکسشو انجام میده مثلا باید درو بکشه ولی با زور فشار میده .وااااای من خیلی این اتفاق برام پیش اومده بود.تقریبا اون حالت رامبد جوان می طلبید که با دست میزنه رو پاش میخنده.ولی خب باید آبرو داری میکردم و ملیح میخندیدم چون نه من رامبد جوان بودم نه اونجا خندوانه بود.
بعد هم اومدم ماه عسل دیدم و چقدر آروم آروم گریه کردم (آروم آروم چون نمیخواستم اعضای خانوادم متوجه بشند.)من خیلی گریه کردم سر اون برنامه امید و مادرش که بعد از 36 سال بهم رسیدن .سر اون برنامه علیرضا که معتاد بود و خواهرش گریه میکرد از وضع برادرش و از رفتاری که باهاش داشت پشیمون بود.من حتی سر اون برنامه شایان هم گریه کردم برای شایان که از نا آگاهی مجبور بود 8 سال از بهترین سالای عمرشو تو زندان بگذرونه.انشاالله که یه فرجی بشه براش ببخشنش.
نه این که آدمی باشم که خیلی گریه و زاری میکنه من تموم سعیمو کردم خانوادمم نفهمن ولی از چشمام و از نوک بینیم که زود قرمز میشه متوجه میشدند.من درسته به ظاهر جدی میام درسته بعضا" بهم گفتن مغروری ، مامانم همیییییشه بهم میگه خیلی بداخلاقی ،سر هر چی میشه میگه از بس اخلاقت تنده (آره من گند اخلاق و تند ومغرور ولی حداقل تو که مادرمی نباید یه ذره هوامو داشته باشی؟ درسته اخلاقم بده ولی هی نباید بزنی تو سرم.)شاید اینا نقاب های من شدن که به وسیله ی اینا خودِ واقعیم پشتشون قایم شدم.من با همه ی این اخلاق ها خیلی حساسم زود احساساتی میشم شاید زود عصبانی شم اما زودم فروکش میکنه عصبانیتم سعی میکنم هرجوری باشه دل طرف بدست بیارم .اما پشت همه ی این نقابا یه آدم تنها اینجاس یه آدم خسته.کسی که تا حالا با هرکی دوست بوده تا آخرش باهاش بوده ولی بعد ولش کردن.
یاد این شعر افتادم:
من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام
آدم بدقلقی که رگ خوابم شعر است
اما با همه اینا خدا رو دارم دلم به همین خوشه
خدایا شکرررت
خب قرار شد از دوشنبه بگم، 2شنبه صبح یکم دیر از خواب بلند شدم و به جای 9:30 ساعت 9:40 رسیدم از پله ها که رفتم بالا درو باز کردم خانم ص دم میز پذیرش دیدم بهم گفت جلسه شروع شده و سالن بالاست وقتی رسیدم دیدم خانم رئیس آزمونه داره یه چیزایی رو تخته مینویسه و تعداد کمی هم نشستند چندتا از بچه ها رو هم دیدم که خیلی عقب و اون کنار نشسته بودند براشون دست تکون دادم و رفتم جلوتر و ردیف دوم روی صندلی که قسمت وسط بود نشستم بعد جلسه گفت بشینید با پشتیبان هاتون عکس بگیرید و یه برگه هست پر کنید سریع رفتم پیش خانم مدیر آزمونه و خودمو معرفی کردم و گفتم پشتیبانم کیه؟گفت بهت میگم منم نشستم برگه رو پر کردم فقط جلوی نام پشتیبان خالی گذاشتم و فهمیدم دوستام پشتیبانشون خانم ص .راستش دیگه بدم نمیومد پشتیبانم همین خانمه باشه ولی خب چند دقیقه بعد مدیر آزمونه اومد گفت پشتیبانت خانم ک است و با اونم عکس بگیر.خوشحال شدم و گفتم باشه.از شانس گندددد من اول نوبت بچه های خانم ک بود عکس بگیرن اونم تک نفری.واسه من خیییلی سخت بود که جلوی چشم خانم ص برم با خانم ک عکس بگیرم خییییلی سخت بود فقط سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم و سریع رفتم پایین دوتا کتابی که لازم بود خریدم و اومدم خونه همینجور که خودخوری میکردم یه زنگ به مامان زدم و بهش گفتم چه اتفاقاتی افتاده و گفت اصن به این چیزا اهمیت نده و مهم نیست ولی خب واسه من خیلی مهم بود.دیگه یه لیست از کارهایی که باید انجام میشد نوشستم تا در اسرع وقت انجامشون بدم که مهم ترینشون دکتر رفتن برای چشمم بود و یکم لوازم التحریر که لازم داشتم و خرید یه کوله پشتی .عصرهم میخواستم زود برم باشگاه با مربیمون حرف بزنم که تازه 5 دقیقه هم دیر رسیدم.ودیگه نشد بعد کلاس یه موقعیتی پیش اومد که خودش ازم پرسید کلاس چطوره؟ گفتم خیلی خوبه فقط وقتی میرم خونه بدنم یکم درد میکنه!!!(یکم؟؟؟ تو بدنت یکم درد میگیره؟نمیدونم چرا گفتم یکم!!!) اونم گفت خب طبیعیه مشکلی نداره بعدشم یه خانمه دیگه بهش گفت تلفن باهاش کار داره و رفت.اومدم خونه دخترخاله بهم گفته بود که امشب بریم بیرون هات چیپس بخوریم.و زنگ زد گفت میای؟گفتم آره.قرار بود ساعت 10 بیاد دنبالم بریم.که یه ربع بعد افطار زنگ زد گفت نمیتونم بیام و داشتم ایمیل هامو چک میکردم دیدم دانشجوهام برام ایمیل زدن کی برگه نمره هامونو میزنید؟ و باید بشینم برگه هاشونو صحیح کنم.یکم دپرس شدم ولی بعد گفتم بی خیالش.وگذشت و دیروز عصر رفتم دکتر برای چشمم گفت 0.75 بیشتر شده گفتم چی؟؟؟ گفت طبیعیه تا 25 سالگی بیشتر میشه و واسه همینه که 6ماه به 6ماه باید بیای معاینه.بعد هم رفتیم سر یه لوازم تحریری بزرگ خیلی خوب بود دلم میخواست بشینم کل مغازه رو بگردم و نگاه کنم.خیلی چیزای قشنگی داشت.واقعا حالم خوب کرد.
دیشب نشستم برای امروز یه برنامه ریزی توپ کردم ولی تا حالا اصلن طبقش پیش نرفتم و اعصابم داغووونه واقعا نمیذان درس بخونم صبح که فقط حدود نیم ساعت داشتم به خواهرم صبحانه میدادم و خودشم بیکار نشسته شبکهپویا میبینه.بعدم که هی حرف میزنه بامن. بعد از اون پشتیبان پارسالیه کنه زنگ زده و کلی چرت و پرت حرف میزنه.بخدا من خودم خودمو بهتر میشناسم که الان روزی چند ساعت درس بخونم و چی بخونم اصلن حوصله حرف زدنش نداشتم.بعد مادربزرگم زنگ زده پرسید بهار(خواهرم) کجاست و برای افطار غذا دارین؟ جواب دادم و اومدم یه چیز دیگه بگم یه دفعه صدای بوق بوق اومد.واااا یعنی مامانجون کارش که تموم شد قطع کرد؟ بدون خداحافظی؟البته مامانجون بعضی موقع ها وقتی زنگ میزنه سلام نمیکنه و کارش میگه و بعد هم بدون خداحافظی قطع میکنه.اینه که فکر کردم این دفعه هم مثل قبله.بعد دیدم تلن زنگ خورد و مامانجون بود دوباره تا دکمه زدم که جواب بدم دیدم مامانجون تقریبا با عصبانیت
داره میگه چرا تلفن قطع کردی؟؟؟
گفتم بخدا من قطع نکردم
اتفاقا من فکر کردم شما قطع کردین گفت وا من برا چی باید قطع بکنم؟بعدم زود گفت بهاربا من میاد مسجد؟ گوشیو بده بهش.حس کردم انگار حرفمو باور نکرده مامانجون با اینکه فوق العاه مهربونه اما یه اخلاق های خاصی داره که بعضی موقع ها آدمو واقعا ناراحت میکنه
حالا موندم واقعا چیکار کنم؟آخه آدم اینطوری یتونه برای کنکور بخونه؟کی تا حالا اینطوری خونده و رشته ی خوب و دانشگاه خوب قبول شده؟؟واقعا علاه بر اینکه خستم میکنن اعصاب و حوصلمم داغون میکنن
الان کی میتونه وقت از دست رفته ی منو جبران کنه؟بهار که الان نمیفهمه و خیلی کوچیکه مامانجونم که اصن متوجه نمیشه مامان هم که سرش شلوغه و خستس و در صورت درس نخوندن و نمره بد و...توبیخ میکنه بابا هم که کلا من براش اصلاااا مهم نیستم اصلن خونه نیست که بخواد بفهمه چی به چیه کی به کیه؟همش برای خودش بیرون میگرده به قول مامان بچه 5 ساله نیست که درو روش قفل کنم و نذارم بیرون بره.من با این شرایط و با این وضع درس خوندنم چطوری میتونم موفق بشم؟دلم میخواد برم کتابخونه تنها جاییه که میتونم بی هیچ دغدغه ای درس بخونم.
دلم یه دفتر پلنر رنگی رنگی هم میخواد احتمالا سفارش میدم.
خدایا شکرررت
چهارشنبه همه ی ذوق و شوقم به این بود که برم باشگاه .خواهرم از صبح پیشم بود.صبح رفتم سراغ برنامه درسیم که درس بخونم.بعد طی یه تصمیم خیلی یهویی کللل کمد ریختم بیرون و تمیز و مرتبش کردم.دیزاین دکور اتاقم عوضش کردم.خیلی خوب شد وقتی میام تو اتاق یا وقتی میخوام چیزی از توش بردارم خیلی کیف میکنم و به قول معروف کیفمو کوک میکنه.دیگه از ساعت حدود ۱۲بود نشستم سر کمد ساعت ۴ بود تموم شد البته خیلی بینش وقفه افتاد اینجوریم نبود که ۴ساعت تمام فقط کمد درست کنم.خیلی خرت و پرت انداخته بودم کمد و کلی هم برگه چک نویس بیخودی بود که همه ی اینا با یه پلاستیک بزرگ از خونه رفت بیرون.بعدش رفتم حموم و بعد هم باشگاه خیلی خوووووب بود.خیلی خوش گذشت همشون از من بزرگتر بودن فکنم دیگه حداقلش، ۷،۶ سالی از من بزرگتر باشن.یه خانمی هم بود فکنم حدود ۳۵ سالی داشت .بعد از تموم شدن کلاس یه آهنگ عربی پخش شد تقریبا همه وایساده بودن.(روزه هم که الحمدالله هیچکس نبود، همه یکی یه بطری آب کنارشون بود قلپ قلپ میخوردن منظورم اینه که ماه رمضون اصلا حس نمیشد...)
بعد همون خانمه که گفتم اومد گفت ای جان خانما میخوان رقص عربی یاد بگیرن یکم عربی رقصید و گفت خیلی تمرین نیاز داره و به ۲نفرم گفت که استعدادشون خیلی خوبه.لباس پوشیدم اومدم خونه ولی جنازه بودم دلم میخواست یه چیزی بخورم خیلی خسته بودم ولی خب انرژی خیلی خوبی هم گرفته بودم.میخواستم برم یه دوش بگیرم ولی جونی برام نمونده بود واقعا.بعد از افطار هم رفتیم مسجد برای مراسم دعایی که بابا برای پدربزرگ و عموی شهیدم گرفته بود.(توی مسجد محلمون هرسال ماه رمضون هرشب دعای ابوحمزه ثمالی خونده میشه هرشبی رو هم کسی تقبل میکنه و مسئولیت پذیرایی به عهده ی اون خانوادس.)رفتیم و ساعت ۱۱:۱۵ بود رسیدیم خونه دیگه تا اومدیم بخوابیم ۱۲:۳۰ ، ۱ شب شده بود.من که دیگه داغون بووودم.وای که چشمتون روز بد نبینه وقتی صبح ۵شنبه چشمامو باز کردم نمیتونستم چشمامو باز کنم تموم بدنم گرفته بود حس کردم فلج شدم!! ماهیچه پایین پشت پای راستم که تا دیشب درد میکرد و نمیتونستم درست راه برم خیر سرم.
جمعه از مدرسه برای بابا پیامک زده بودن که یکشنبه آخرین فرصت ثبت نامه.قرار شد شنبه خودم برم خودمو ثبت نام کنم.میموند خواهرم که قرار شد اونم سحرمامان و بابام ببرنش خونه خاله چون اگه قرار بود با من بیاد خسته میشد.خلاصه منم تا ۹:۴۵ خوابیدم و بعد آماده شدم برم که با این که یه ربع منتظر اتوبوس بودم و خیابون ها هم خیلی شلوغ شده بود اون موقع ساعت ۱۰:۴۵ دم در مدرسه بودم رفتم ثبت نام کردم که یکم ناقصی داشتم عکس و فتوکپی کارت ملی نداشتم گفتم بعد براشون میبرم.خانم ع هم باهام دست داد و گفت نماز روزت قبول و احوالپرسی مامان و کرد.
صبح وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم حالم میخواد بهم بخورد ولی داخل مدرسه که شدم خوب شدم به جاش برگشتنه دوباره حالم بد شد.منم رسیدم خونه روزمو خوردم.بعدشم دیگه کارامو کردم و یه بطری آب برداشتم رفتم باشگاه.یه خانمه دیگه تمرین میداد با دنبل هم کار کردیم وای بعضی حرکت ها رو دیگه مُردم تا تونستم بزنم وقتی رسیدم خونه بلافاصله پریدم حموم و یه دوش گرفتم ولی هلاک بودما.دیگه بعدم دراز کشیدم و خوابم برد تازه اذان گفته بودند که مامان صدام زد گفت خیلی خسته بودیا.دیگه گفتم براش که مربیمون یه خانمه دیگس و ۴شنبه نیومده بود و امروز دنبل زدیم . همین که اینو گفتم مامان گفت دنبلللل؟ بیخود بهتون دنبل داده روز دومه که تو رفتی و خیلی زوده و ...بعدم گفت خودم زنگ میزنم باشگاه!! دیگه بهش گفتم نمی خواد زنگ بزنی و من دوشنبه خودم میرم باهاش صحبت میکنم.قرار بود ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه خالم اینا بیان دنبال مامانم آخه همون پسر کوچیکه خاله سومی بود که گفتم رفتن خواستگاری و خوششون اومده و به جلسات بعدی کشیده ؟ بعد قرار بود برن یه کافه که هم تیپ بیرون اومدن دختره رو ببینن هم صحبت های بعدی زده بشه و مامان منم که همش دنبال خودشون میکشن میبرن ولی مامان گفت اونا زیاد مهم نیستن من میخوام برم با دختر خاله صحبت کنم که فردا شب براش خواستگار میاد اگه خوب بودن کاری نکنه خواستگارش بپره و خوب باهاش صحبت کنه و خواسته هاشو مودبانه بگه. دیگه مامان ساعت ۱۱ بود هنوز نیومده بود خواهرم هم هی گریه که چرا مامان نمیاد ،چرا دیر کرد؟ البته راست هم میگفت خواهری که از صبح مامان ندیده بود وقتی هم که اومد خونه مامان رفت.دیگه رفتم کامپیوتر روشن کردم و رفتم نت گردی با خواهری توی این سایت های آشپزی. البته چند وقتی بود دلم میخواست یه ژله درست کنم یه گشتی زدیم و بین ژله رولتی و ژله رنگین کمان مونده بودم که بالاخره از ژله رولتی بیشتر خوشم اومد و قرار شد یه شب اونو درست کنم با خواهرم.دیگه هرچی دنبال یه نوشیدنی خنک و آسون گشتیم پیدا نکردیم.و نق نق های خواهری هم شروع شده بود و مامان هم هنوز نیومده بود دیگه آخر سر یه فکری اومد تو ذهنم و هندونه با یخ ریختم تو مخلوط کن تا یخ دربهشت هندونه ای بخوریم و خوشمزه هم بود دیگه برای مامان هم یه لیوان گذاشتم و دیگه 11:۳۵ بودفکنم مامان اومد. دیگه خوابیدیم و سحر که مامان و بابا میخواستن خواهر و ببرن خونه خاله مامان هرررچی صداش کرد دید بلند نمیشه و دیگه نبردنش.صبح که تا ۱۱ خواب بود منم ۱۰ بود بیدار شدم دیگه یه سر به اینستا زدم و گفتم خوبه بیام بنویسم هم این که خواهر خوابه هم حال درس ندارم الان.همین که شروع کردم دیدم خانم تازه از خواب بیدار شد و بهش سلام کردم و فرستادمش دست و صورتش بشوره و بیخیال نوشتن شدم بعد اومده میگه مامان چرا منو نبرده خونه خاله و یکم گریه کرد و اعصاب منم خورد کرد دیدم اینطوری نمیشه رفتیم باهم پودر ژله و بستنی بخریم که همون ژله ای که دیشب عکسش دیدیم درست کنیم و رفتیم خریدیم و بعد هم بهم کمک کرد درست کردیم و عااااااالی شده بود من که داغون بودم از دیروز کمر و پام درد گرفته بود با خودم گفتم دیگه نمیرم.عصر هم بردمش کلاس تو اوج گرما و آوردمش.مامان هم کهاز سرکار اومد و ژله هارو دید خیلی خوشش اومد و کلی دوسش داشت.شب دیدم روی گوشیم sms اومده که فردا با اولیا تون بیاید کانون پشتیبان شما ص. گفتم واااای من که گفتم به اونخانم مدیر آزمونه چرا اینو گذاشت پشتیبانم؟؟ مامان گفت زود بهش زنگ بزن یکم دست دست کردم و آخرش زنگ زدم .جواب نداد براش sms زدم من فلانیم باهاتون کار دارم و لطفا باهام تماس بگیرید.خودش زنگ زد و باهاش حرف زدم و قرار شد فردا حتما ببرم ولی پشتیبانم عوض کنه.مامان هم باهاش حرف زد و OK شد.یکم استرس داشتم ولی سپردمش به خدا و خوابیدم.
خب فقط روز دوشنبه و امروز مونده امروز که اتفاق خاصی نیفتاد ولی دوشنبه که یه روز تاریخی شد برا من.فردا میام مینویسم بقیه رو .از ژله ها نتونستم عکس بگیرم ولی خب از یه طرفی ممکنه روزه دارها بیاند ببینن و دلشون بخواد.
پ ن: دستور ژله ها رو از سایت سوران دیدم همون که از روش ژله خرده شیشه رو درست کردم.به اسم «ژله فرفره ای یا ژله رولتی (فوق العاده شیک و آسان) » حتماااا درست کنید واقعا آسونه و برای مهمونی هام خیلی مناسبه از این جهت که میتونید روشو با اسمارتیز و چیپس شکلاتی یا ترافل رنگی ها تزیین کنید بعد هم توی این کاغذ های کیک تک نفره بذارید و بعد هم بزارید سر سفره تازه دست زده هم نمیشه چون تک نفره اس.این مزیت خیلی خوبیه.
دعای مجیر یادتون نره بخونید
خدافظ
خدایا شکرررت
سلام ولادت امام حسن مجتبی (ع) و آغااز تابستون تبریک میگم.هرچی شروع کردم این چند روزه یه پست بلند بالا بنویسم یه کاری پیش اومده و نشده حتی تو چرکنویسم ذخیره کردم ولی بازم نشد کاملش کنم.
خب تا کامل کردن پست اومدم بگم که دعای"مجیر" رو حتما بخونید.دعای بسیار مُجَرّبی هست تو ماه رمضون.داخل مفاتیح قبل از شروع دعا اینطور نوشته که:
هرکس این دعا را در ایام البیض ماه رمضان بخواند گناهانش آمرزیده شود اگرچه به عدد دانه های باران و برگ درختان و ریگ بیابان باشد و برای شفاء مریض و قضاء دین و غناء و توانگری و رفع غم خواندن آن نافع و دعا این است:
«سُبحانَکَ یٰا اَللّٰهُ تَعاٰ لَیْتَ یا رَحْمٰنُ اَجِرْنٰا مِنَ النّٰارِ .....»
موفق باشید
خدایا شکررررت
یکشنبه رفتم کارناممو گرفتم اولین چیزی که دنبالش گشتم معدلم بود هرچی برگه رو زیرورو کردم دیدم نیست بعد پرسیدم پس معدل چی؟گفت حالا فعلا نمراتو دادن حدودا 10 روز دیگه معدل میدن با بقیه درسا.یه نگاه کردم اولین چیزی که خوب تو دید بود و خیلی به چشم میومد دینی بود دینیم 15/25 شدم!!!میدونستم گند زدم ولی نه در این حد! فیزیک 19/5 شدم حسابان 18/75 هندسه رو که فک میکردم گنددد زدم 18 شده بودم شیمی 18/25بقیه هم بین 16تا 18تاب میخورد زبان فارسی هم خیلی بد بود 15/75. دیگه به جز دینی و زبان فارسی بقیش قابل قبول بود برام.یعنی زیر 15 نمره نداشتم :)))وااااای یکی از بچه های کلاسمونو دیدم درسش خیلی خوبه نفرسوم شد ترم 1. بعد گفت فیزیکشو 14/5 شده!!!!!!!! یه نگاه کردم به کارنامه تو دستش کردم خودشم برگه رو جلوتر آورد دیدم آره راست میگه نزدیک بود شاخ در بیارم حسابانشم 16/5 شده بود.اونم تعجب کرده بود از نمره فیزیکم
تا دیگه خودم نشونش دادم
بعد یه زنگ زدم به مامان و یه مشورتی هم باهاش کردم و نمره هامو خوندم براش و یه نگاه رو لیست اعتراض ها کردم بچه ها اکثرا برای دینی اعتراض زده بودن. دیگه منم برای دینی و جبر اعتراض زدم از معاونمون پرسیدم گفت ممکنه هم کم بشه نمره ولی اکثر مواقع تغییری نکرده.تو دلم گفتم کاش کمتر نشه حداقل...
بعدم رفتم پارک چون با پشتیبان پارسالیه قرار داشتم 3ساعت حرف میزدیم البته من بیشتر حرف زدم خیلی در مورد خودم و زندگی که تا حالا داشتیم باهاش حرف زدم اونم یکم از خودش گفت که دلش میخواد بره بیرون از این شغل و منم خوب منصرفش کردم
بعدم برام برنامه ریزی کرد فعلا برای یه هفته ساعتاشم کم در نظر گرفتیم که فعلا خسته و زده نشم.
دیروز رفتم تو یه باشگاه نزدیک خونمون ایروبیک ثبت نام کردم .روزهای زوج از 5:30 تا 6:30 بعدازظهر.ساعتش خیلی خوبه گفت برای لاغری میخواین؟ یکم گنگ نگاش کردم و بعد سرمو تکون دادم بعد مامانم برای خودش ازش پرسید که بهش گفت اگه کمردرد و زانو درد دارید ایروبیک به دردتون نمیخوره و اسم یه چیز دیگه رو گفت که جنبه درمانی داره و قرار شد مامان یه بار سانس آزادش بیاد اگه خواست ثبت نام کنه.منم که از همین فردا میتونم برم کلاس.
بعد رفتیم کانون و کلاس فیزیک و دیفرانسیل ثبت نام کردم و یکی از پشتیبان های اونجام رو مخ من و مامانم راه رفت که گسسته هم ثبت نام کنم منم اصلا دلم نمیخواد بیشتر از دوتا کلاس ثبت نام کنم قرار شد یکم فکر کنم و بعد اگه خواستم برم ثبت نام کنم.بعد با مامان, با مدیر آزمون ها صحبت کردیم و ازش خواستم منو تو گروه یه پشتیبان خوب بزاره.
امروزم ساعت 7 تا 8 همایش هست و میخوام برم حتما.همایش برای کنکوری های96 که ما باشیم. که چندتا توصیه بکنن بهمون.روش درس خوندن بگن و تندخوانی و...بیشتر جنبه مشاوره ای داره.
حالا مشکل جدید اینه که فردا میخوام برم باشگاه چی بپوشم؟؟!
