دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

عیدتون مبارک

سلام عیدتون مبارک.

فردا به سلامتی عازم مشهدیم.دعاگوتون هستم.

خدایاااا شکررررت

منِ تنها

ساعت 9 از خواب بلند شدم و 9:30 کتابخونه بودم.مامان ساعت 11 زنگ زده کجایی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ میگم کتابخونم و گوشی سایلنت بود.میخواستم خودم همین الان بهتون زنگ بزنم.ولی لحن مامان سروسنگین‌تر از این حرفاس.نه ب خاطر این موضوع بلکه چند وقت اینطوریه.حالمو گرفت.مگه میتونم بگم زنگ نزنین حالمو میگیرین؟اصلا مامان از من نپرسه در چ حالی هستی؟ هیییییچکس دیگه نمیپرسه.بعد صحبت با مامان رفتم روبه روی آبنمای پارک نشستم روی یه نیمکت یه جای دنج.

به خودم میگم : این حق توِ که به خاطر تموم تنها بودنات به خاطر تموم تنها قدم زدنات به خاطر تمام وقت هایی که هیچکسو  نداشتی باهاش حرف بزنی.بعدا یه همراه و همدم خوب داشته باشی؟ این حق من نیست؟

نه تنها حق من بلکه تموم کسایی که این وضعیت دارن ،حق آنها‌ هم هست.

دلم میخواد خودم تنهایی میرفتم مشهد و فقط توی حرم میموندم و گریه  و دعا میکردم.

«خدایا خودت یه دوست خوب سرراهم قرار بده.

الهی آمین»


خدایا شکررررت


جمعه و دیروز و امروز

جمعه برای افطار باغ دعوت داشتیم.باغِ دوست شوهر خالم. باغشون نزدیک تر از باغِ خودمون بود و ماهم دیر رفتیم تازه اذان تموم شده بود که ما رسیدیم.جمعیت زیاد بود. غذا خوشمزه بود و خیلی چسبید.دختر عمو دخترخالم هم بود فکنم 2، 3 سالی بود ندیده بودمش 19 سالشه.  قیافش دیگه شیطون نمیزد بزرگتر و خانوم تر شده بود آخرین بار که تو عروسی دخترخالم دیدمش یه پیرهن بدون آستین که خیلی برق میزد پوشیده بود و دریغ از این که یه لحظه بشینه یا میرقصید یا عکس میگرفت.یا تیپش جلف تر بود و آرایشش زیاد تر.ولی جمعه یه آرایش ملیح داشت ،و لباساش خیلی بهتر بود.البته نمیدونم چرا من اصلا حوصله نداشتم و حالِ حرف زدن با کسی هم نبود بعد افطار هم بلند شدم یه چرخی زدم توساختمون باغ و دیدم یه تلویزیون خوب تو یه اتاقه و پسردخترخالم بازی والیبال میدید.منم از خدا خواسته نشستم کنارش و دیگه بیرون نرفتم.پسردخترخالم 6 سالشه و عاشق والیباله برعکس بقیه بچه ها که فوتبال دوست دارن و اسم تموم والیبالیست ها رو هم بلده.منم دیدم با هر امتیاز ما چقدر ذوق میکنه باهاش همراهی کردم.سِته دوم بود که فعلا 1-0 اونا جلو بودن.دیگه کم کم اتاق شلوغ شدو پسرا و بعضی از آقایون اومدند .من روی یه مبل نزدیک تلویزیون نشسته بودم و پسردختر خالم هم کنارم بود.من تنها خانوم جمع بودم و یه جورایی معذب بودم.یکی از مردا که تقریبا نسبت فامیلی دوری هم داریم باهاش هِی متلک میگفت و تیکه مینداخت و باعث خنده همه شده بود منم نگاهم به تلویزیون بود و بعضی جاها واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم و خندم میگرفت.بین دوتا سِت که فاصله افتاد همه رفتن بیرون و منم رفتم بیرون یه سرکی کشیدم ببینم چ خبره دیدم، دوتا دختر خاله هام و دخترعموی دخترخالم  دارن باهم صحبت میکنن و حسابی سرگرم بودن البته این سه تا باهم صمیمی اند و جمع سنیشون به من نمیخورد 27،25،19 این رده سنیشون بود.یکم چرخیدم و دوباره برگشتم اتاق و داشتم فکر میکردم چی باعث شده که من والیبال دیدن رو به جمع دخترونه اونا ترجیح بدم البته که باید بگم چندباری که تو جمعشون بودم از موضوع های صحبتشون زیاد خوشم نیومده و خیلی موقع هام حرفی برای گفتن باهاشون نداشتم.شاید هم از بس همش تنها  بودم عادت کردم حتی به تنها بودن در جمع.نمیدونم در هر حال فکر میکنم بعضی  از اخلاق های دخترونه رو ندارم.

چیزی که حتی از فکر کردن بهش هم حالم خوب میشه اینه که چهارشنبه بلیط داریم برای مشهد و بی صبرانه دلم مشهد میخواد.گویا اون زمان که ما میریم دایی هم با ماشین خودشون میاد.اگه بیان که خیلی خوبه.

امروز نرفتم کتابخونه و به شدت پشیمونم.کاش بتونم بخونم همه ی درس های امروز رو.

سعی میکنم از مشهد هم پست بذارم...

-میدونم قالب جدید وبم یکم جینگیل بینگیل اما بیشتر به خاطر این منظره انتخابش کردم،دوست دارم خونم اینجوری باشه.

طاعات و عباداتتون قبول


خدایا شکرررت

شَنتیا

دیشب رفتیم بچه ی دخترخالم که تازه به دنیا اومده رو دیدیم.آخی عزیزمممم چقدر کوچولووو بود.

اسمش شَنتیا گذاشتن.من دیگه حرفی ندارم-__-

جمعه باغ دعوتیم واااای خیلی فرصت خوووبیه.

به چند نفر دانشجو رشته های مهندسی معماری، مهندسی شهرسازی،مهندسی عمران ، مهندسی پزشکی و مهندسی شیمی نیازمندم جهت این که درباره رشته شون چندتا سوال ازشون بپرسم برای انتخاب رشته خودم.

ممنون میشم بهم معرفی کنید.

نماز و روزتون قبول باشه انشاالله

خدایا شکررررررت

قدم نو رسیده

سلاااام 

5شنبه بچه ی دخترخالم به دنیا اومده.بچش پسره و یه دختر 6ساله هم داره.اسم دخترش سارینا ست.نمیدونم اسم پسرش چی گذاشته ولی امیدوارم سایه ی خودش  و شوهرش همیشه بالا سر بچه هاش باش.خودش خیلی ‌خوبِ.دبیر ریاضی راهنماییه(متوسطه اول) بین بچه های  خاله بزرگم این درسش ادامه داد و اول از همه شاغل شد. دانشگاه رشتش برق بوده ولی نمیدونم چجوری سر از معلمی داورده و چند سالیه ریاضی تدریس میکنه‌. خواستگار های زیادی داشته که بیشترشون استاد های دانشگاهش بودن.اما همه رو رد میکنه با‌ پسرعموش که  دیپلم داشته ازدواج میکنه.به صحبت های اطرافیان هم اصلا گوش نمیکنه.شوهرش خوشگل و خوشتیپ.حتی حالا که دیگه سنی ازش گذشته و دوتا بچه داره هنوز هم خوشگل و خوشتیپِ.به جرئت میتونم بگم بین داماد های خالم خوشگل ترین و خوشتیپ ترینشونِ.خودِ دخترخالم هم قیافه خوبی داره و هیکلش عالیه.اونموقع اطرافیان فکر میکردن  از تیپ و قیافه شوهرش خوشش اومده و بعد از یه مدت دیگه اهمیت قبل براش نداره اما سال ها بعد وقتی تا مرز طلاق پیش رفتند نشون داد عشقش عشق بیخودی  نبوده.حالا قضیش بماند...اما خداروشکر میکنم که از اون بحرانی که یه مدت دچارش شدند با موفقیت عبور کردند و حالا صاحب یک دختر و پسر اند.

-دیشب رفتیم احیا به اسم خواننده های وبلاگم براتون دعا کردم و خواستم بهترین ها رو براتون مقدر کنه.

اون وب هایی هم که خوانندشون هستم و التماس دعا داشتن هم تو ذهنم بودن.

-دیروز رفتم کتابخونه و 6ساعت مطالعه مفید داشتم.تا باشه از این اتفاق ها.