فردا کارنامه ها رو میدن.از وقتی فهمیدم خواب از چشمم پریده.مدام هی فکر میکنم چند میشم هی میگم نکنه درسی رو افتاده باشم؟
فقط دعا دعا میکنم معدل کتبیم خوب شده باشه
نمیدونم چرا آنقدر هول کردم و استرس دارم
-واااای. خییییلی خوشحالم.بالاخره بلیط مشهد گرفتیم از 16تیر تا 20ام.به قول مامانم 5روز و 4شب.خیلی خوووبه فکنم امسال از هرسال دیگه بیشتر میریم.باید برم و از امام رضا بخوام کمکم کنه واسه امسال.سال سرنوشت ساز.
-دیشب رفتیم فیلم"من سالوادور نیستم "دیدیم قشنگ بود و خنده دار.بین این فیلم و فیلم "ابدویک روز" مونده بودم ولی خب چون با مامان و بابا و خواهرم میرفتیم مخصوصا که خواهرم کوچیکه و ممکن بود خوشش نیاد و زده بشه.مامان و بابام هم از فیلم های غمگین زیاد خوششون نمیاد.حالا اشکال نداره این دفعه که خیلی دوست داشتن یعنی میشه مقدمه دفعه های بعدی رو فراهم کرد.البته دفعه های بعدی هم فقط ابدو یک روز دلم میخواد حتما ببینم و 50کیلو آلبالو رو هم صرفا فقط به خاطر این که صحنش چی بوده که اکرانش متوقف شده.
-امشب خونه دایی افطاری دعوتیم.خوشحالم فکنم حدود 1ماهی باشه ندیده باشم فامیلو.
-چهارشنبه با خواهرم رفتیم مدرسشون کارنامشو بگیریم انگشت شست پام که واقعا داغون شد از بس با اون کفشام پیاده رفتم.فقط حیف که ماه رمضون بود چون دلم میخواست باهم چیز میخریدیم میخوردیم.خودم که فک نمیکردم بتونم باهاش برم تو این گرما و زبون روزه ولی خداروشکر تونستم و خیلی خوب بود.
-دارم کتاب "قورباغه رو قورت بده " رو میخونم.واقعا کتاب عاااااالیه.
-دارم شبی 20تا کلمه زبان میخونم خیلی خوبه.کاش بتونم تا آخر تابستون یه دور کلمه زبان های 4سال دبیرستان مرور کنم.
خدایا شکرررررت
چقدر من بداخلاقم.حالم از خودم بهم میخوره بس که بدخلقی میکنم و بیشتر از همه زورم به این خواهرکوچک میرسه .حالم از خودم بهم میخورهههههه
قبلا میدونستم بداخلاقم مخصوصا این که مامان بارها بهم گفته بود حالا فشار امتحانای تموم شده استرس کنکورͺ حس میکنم این گرما و روزه داری هم مزید برعلت شده که بدخلق تر بشم.چیکار کنم خدایا؟؟؟ چرا اروم نیستم؟
خستم
به انرژی مثبت نیاز دارم
سلام نماز روزه هاتون قبول.خیلی سخته روزه گرفتن تو این گرما.یادمه اون سالای اول که میخواستم روزه بگیرم دوبار یواشکی روزمو خوردم یه بار دیگه که میخواستم اینکارو بکنم یادمه ساعت 2بعدازظهر بود از کلاس برگشته بودم و خسته و گشنم بود مامان و بابا هم سرکار بودن تلفنی داشتم با مامان حرف میزدم و میگفتم خیلی گرممه و گشنمه و.... آخرش گفتم مامان میشه روزمو بخورم؟(دقیق یادم نیست اذان مغرب چ ساعتی بود.حالا مثلا 6ساعت دیگه اذان بود)مامان گفت میدونم خسته ای و خیلی سختته ولی حیف نیس؟فقط 6,5 ساعت دیگه مونده تو که اینهمه صبر کردی ,یکم دیگم صبر کن تازه ثوابم داره.
یادمه که خیلی خوب قانع شدم و حرفشو قبول کردم الان خیییییلی از اون موقع گذشته ولی هنوز حرفش روم اثر داره بعضی موقع ها که دیگه صبرم تموم شده وقتی حرف مامان یادم میاد به خودم میگم اینهمه ساعت چیزی نخوردی حالا واسه چند ساعت مونده صبر نداری؟
خدایا شکررررت
سلاااام.خب از تاریخ آپ کردن پست قبلی دقیقا یک هفته میگذره و اتفاقات زیادی افتاده .دوشنبه ادبیات داشتیم و چهارشنبه هم زبان. ادبیات که خیلییییی بد دادم تو امتحانام بدترینشون ادبیاتِ.که بعدشم که رسیدم خونه و پاسخنامه رو دیدم دیگه گریه هم کردم!!!! اصولا کم پیش میاد واسه امتحانام گریه کنم مگر این که فقط امتحان نبوده باشه و اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه .خب از چهارشنبه شروع کنم چهارشنبه بعد از این که از امتحان اومدم خونه خیلی خوشحال بودم که 3 روز تعطیلم و مهم تر این که تقریبا خیالم از امتحان 1شنبه راحت بود و بلد بودم.عصر چهارشنبه خونه خاله بزرگه مهمونی دورهمی داشتیم و منم که در 2 مهمونی دوره ای قبل به خاطر درس و امتحانا نبودم همه وقتی منو دیدن گفتن چهههههه عججججب ! ما شما رو دیدییییم.منم یه بلوز بدون آستین لیمویی پوشیدم با یه دامن کوتاه مشکی که بهم گفتن خیلی قشنگ شدم و این رنگ بهم میاد.مهمونی هم خیلی خوب بود و خاله مثل همییییشه خیلی زحمت کشیده بود.این خالم خیلی آشپزی و کارهای خونه رو دوست داره واقعا نمونه ی کامل یه خانم خانه داره.روی تمیزی خونه هم خییییییلی حساسه و هرسال عید هم برای خونه تکونی کلللللللل خونه رو میریزه بیرون به طوری که هروقت میری خونشون بوی تمیزی میاد.البته بگم که بچه اول مادربزرگمه و 5 تا بچه داره که هر 5تا شون ازدواج کردن و هرکدوم 2تا بچه هم دارن به جز یکیشون که یه بچه داره و اون یکیشم تو راهه انشاالله 1 ماه دیگه میاد بیرون.خب چی داشتم میگفتم؟آهان از 4شنبه میگفتم که مهمونی عالی بود و دیگه حدود 10 شب بود رسیدیم خونه!!!! منم که خسته بودم و میخواستم نصفه فصل 1 حداقل بخونم که نشد دیگه و خوابیدم و خیلی زود هم خوابم برد.5شنبه صبح بلند شدم که خیر سرم یکم درس بخونم که دلم درد میکرد دیگه یعد کلی گشتن یه استامینوفن 500 خوردم تا تونستم یکم بخونم.5شنبه شب بابا ساعت 11 با اتوبوس از طرف محل کارش رفت مرقد امام.فکنم اولین بار بود بابا بدون ما و تنهایی جایی میرفت.جمعه صبح مامان گفت که عصر میخواد دوباره بره برای جلسه دوم خواستگاری پسرکوچیکه خاله سومی البته صبح خاله زنگ زده و گفته که هم خود پسرخاله میخواد هم خود ما(خانواده خاله) که مامانم دنبالشون بره.نمیدونم مگه مامان چندتا پسرداشته زن بده یا چندتا دختر داشته شوهر بده که حالا ازش میخوان بره!خلاصه مامان حدود ساعت 6 بود رفت و بابا ساعت 8 اومد خونه و صورتش یکم آفتاب سوخته شده بود و به شددددت پاش درد میکرد دیگه ساعت 9 بود مامان هم تشریف آوردن و چقدر تعریف از دختره و خانوادش میکردن چه خانواده تحصیل کرده ای عجب دختری و....که حسادت مارا برانگیختند
شب خوابیدیم در حالی که از 5فصل حسابان من فقط 1 فصل خونده بودم!و هی به خودم امیدواری میدادم تو میتونی ،اینارو همش بلدی، چیزی نیس و...خلاصه یک شنبه هم با تعریف های مامان از دختره ،صحبت های تلفنی مامان با خاله چون که خاله راضی نبودند،استرس من برای تمام کردن کتاب و امتحان ،پادرد بابا که آخرش مجبور شد دکتر بره و یه مسکن قوی مصرف کنه گذشت .شب تا حدود 2:30 بیدار بودم فقط برای این که کتابو تموم کنم و چقدر خودمو سرزنش کردم
و صبح هم ساعت 5:45 دقیقه بیدار شدم فقط 3ساعت ربع خوابیده بودم اما دیگه بلند شدم یکم از قسمت های کوچیک مونده بود بخونم و فقط رسیدم نمونه سوال خرداد پارسال حل کنم و دیگه رفتم مدرسه و چقدر از دیدن بچه ها خوشحال شدم دلم میخواست بعد امتحان با بچه ها میرفتم بیرون ولی اصلا همچین قراری نداشتیم خلاصه امتحان که سوالاش عاااالی بود دادم و اومدم پایین یه سوال داشتم از فاطمه پرسیدم ولی وقتی اومدم ازش بپرسم نسیم کنارمون بود و برای این که اعصابش خورد نشه رفت! منم یکم ناراحت شدم آخه بارمش زیاد بود اما نزاشتم خاطرم مکدر بشه و با فاطی اومدیم بیرون گفت که میخواد تا مدرسه خواهرش که یه چهارراه قبل مدرسه ما است پیاده بره و بعد هم از اونجا تا خونشون پیاده برند! درسته که خونه هامون نزدیکه ولی با اتوبوس اگه خیابون خلوت باشه یه ربعه رسیدیم و با ماشین هم 10 مین بیشتر طول نمیکشه ولی خب پیاده، خیلی زیاد بود ولی خب روز آخر بود و کاری نداشتیم و کسی هم حداقل در خانه ما انتظار اومدن من نمی کشید به خاطر همین بهش گفتم که منم میخوام باهاشون بیام . و رفتیم دنبال خواهرش تو مدرسشون و با هم اومدیم تو راه مغازه ها رو هم میدیدیم و خیلی خوب بود سر یه مغازه عروسکی هم رفتیم و من یادم افتاد که امروز تولد مامانه و اونا هم با شوخی بم گفتند که عروسک اسکندر (کارتون شکرستان) یا جناب خان بگیرم و بماند که از تصور قیافه مامانم وقتی ببینه اینارو براش گرفتم خندیدم.و بعد بستنی خریدیم و من تو راه یاسمین دیدم با دوستش که اتفاقا دوستش دبستان تو مدرسمون بود. و خیلی خوشحال شدم و خجالت کشیدم بگم به مامانت سلام برسون آخه مامانش پارسال دبیر ادبیاتمون بود.سرکلاسش خیلیم خوب بودم ولی نمیدونم چرا خجالت کشیدم !دیگه میخواستم ژله خورده شیشه درست کنم به خاطر همین چند رنگ ژله هم خریدم و باهاشون خداحافظی کردم و گفتم خییییییلیی خوش گذشت و اومدم خونه.و مرحله اول ژله رو انجام دادم و گذاشتم یخچال و بعد دورهمی دیدم دلم میخواست اینست رو نصب کنم دوباره و این چند روز بترکونم ولی مامان یکی از سیم های مودم جدا کرده بود به طوری که مودم اصلا روشن نمی شد!! روز قبل امتحان زبان این کارو کرده بود چون شب که میخواستم بخوابم حس کردم یه چیزی از مودم کم شده ولی زیاد اهمیت ندادم.دیروزم گفتم بیخیالش حالا مامان فک میکنه من منتظر اینترنت بودم و برای این که حساس نشه و فک نکنه خیلی وابسته نیسم دیروز کلا هیچی نگفتم و فقط ژله رو درست کردم و امروزم از قالب بیرون آوردم خیلی خوشگل شده ولی الان خونه تنهام و گذاشتم شب با مامان و بابا و خواهری بخوریم مخصوصا که بابا امروز پیشواز رفته و روزه گرفته. خواهرم میگفت اون وسطش که خالیه یه چیزی بزاریم راست میگه ولی نمیدونم چی بزارم؟پیشنهادی دارین؟
اینم از عکس ژلم
این دفع خیلی خوب شده نسبت به دفعه های قبل البته دفعه سوم که درست میکنم و دفعه اولم عکسشو گذاشتم .اینجاست
مامان برای مادربزرگم چندتا گل قشنگ گرفته بود که بکاره توی باغچه شون.اینم عکساش،من خودم گل صورتی(اولیه) رو بیشتر دوست دارم.
واااای خیلی کار دارم مامان هم حدود نیم ساعت دیگه میاد بدوم برم به کارام برسم بقیه رو فردا مینویسم البته اگه بتونم با وجود خواهرم که پیشمه.
خدایا شکرررت