امشب تو کوچمون خیلی شلوغ پلوغه کلی ماشین پارک کردن و پلیس اومده بود برای هدایت ماشینا!!!همشم به خاطر جشنیه که تو پارک نزدیک خونمونه. علی ضیا و مجید اخشابی هم اومدن .صدای بلندگو هاشون انقدر بلنده که من با اینکه تو اتاقم نشستم و فاصلمون تقریبا دوره شنیده میشه.خیلی دلم میخواد برم اما کسی نیست که باش برم:( مامان که طبق معمول خستس و سرش درد میکنه و با خواهری رفتن خونه مامانجون که تنها نباشه، بابا هم که نمیاد ،بیاد هم فایده ای نداره. خودمم که نمیتونم برم ،کجا برم 12 شبِ آخه؟؟ اوووف فقط باید صدای جیغ و آهنگ هاشون و بعضا فشفشه هایی که میزنن بشنوم.تلویزیونم که خیرسرش نشون نمیده.مثل همیشه چرت و پرت گذاشته! 

سلاااام.وااای چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا.کلی حرف دارم.کلی اتفاق .خب باید به خودم تبریک بگم بخاطراین متحول شدن، که البته باعث و بانیشم پشتیبان جان بووود مثل اینکه خودشم میخواد کنکور ارشد بده و میره کتابخونه. وبه منم گفت برو کتابخونه و خیلی عالیه و... خودمم میدونستم خیلی خوبه ولی واسه اون موقع که تو عید بود هم خلوت بود و هم از صبح تا عصر بود.نه حالا که من ساعت 3 میرسم خونه.بعد تندتند یه ناهاری بخورم و یه نمازی بخونم و اگه خدا بخواد خیرسرم حداقل یه نیم ساعتی بخوابم.به من میگه 4 کتابخونه
باش وا من نمیدونم یا این نمیفهمه من چی میگم یا من نمیفهمم این چی میگه!! یکی نیس بش بگه آخه دخترجان منو چی فرض کردی؟ فکنم حدود29 یا 30 سن داشته باشه.احتمالا ازدواجم نکرده . فکر کرده منم مثل خودشم (اصن فکرم نکرده) .
خب بسه دیگه فعلا از بحث این پشتیبان جان بزنیم یه کانال دیگه.وای این هفته بهمون گفتن همممه امتحانا لغو تا بچه استراحت کنن و آرامش فکری داشته باشن!!!! ما وقتی فهمیدیم یه جیغی کشیدیما ولی خب هم من میدونستم هم بچه ها که نه حسابانِ کوتاه میاد نه جبر. حالا حسابان حداقل دو،سه تا کوئیز ازمون گرفته بود یه نمره ای داشت.ولی جبر هیچی نمره نداشت منم که از ولی جبر هیچی نمره نداشت منم که از قبل که یه سوال بلد نبودم یه صفر داشتم.دیگه فقط نمره این امتحانه بود. گفتن امتحانا لغوِ ولی شنبه ما شیمی دادیم.یکشنبه هم حسابان داشتیم.که همونطور که گفته بودم اصصصلا راضی نشده بود نگیره و فقط کمش کرده بود.که خب حالا همونم خوب بود.ولی بازم جبر.حجمشم خیلی زیاد بود.از اونجاییم که 5شنبه مدرسه بودم و شنبه و یکشنبم امتحان داشتیم و واقعا وقتی نبود برای اینکه زودتر بخوام بخونم.و روز قبل بالاخره با تلاش های من و نسیم لغو شد.
و خیلی خوووب بود و حس خوبه بعدش بهتر بود.ولی خب امتحان کامپیوتر برقرار بود و اونم داشتیم.
وااااااااای یه اتفاق خیلی خوب پیداشدن دفترچم بود دیگه تقریبا مطمئن شده بودم گمش کرده بودم و هی میگفتم خوش به حال کسی که پیدا کنه.که وقتی توی کمدم دنبال یه چیز دیه میگشتم اینو پشت کتابام پیداش کردم و حالمو خیلی خوب کرد.
دیگه این که از 4شنبه هفته پیش تا حالا اینستا رو پاک کردم و خیلی سرم خلوت تره (البته ناگفته نمونه که شارژ اینترنتمون هم تموم شده)برای خودم تو خونه میچرخم و هرکار دلم بخواد میکنم.به یاد قبلنا که ازین برنامه های مجازی نبود.که بخاد مارو درگیر کنه.
دیگه اینکه خیلی ناراحتم ،دپرس داغون ،بی حوصله شدم دلم یه همدم میخواد، که باهاش حرف بزنم.این هفته هم که خودش مزیدی بر علت شده که کلا اعصاب مصاب نداشته باشم.به قول یه دوستی میگفت خوش به حال بچه ها وقتی ناراحت باشن به یه آغوشی پناه میبرن و گریه میکنن.آدم بزرگ که میشه باید بغض هاشم با خودش دفن کنه.
5شنبه عید مبعثه هعی یادش بخیر تا همین 6سال پیش هرسال عیدمبعث خونه پدربزرگم جشن میگرفتن.وای که چقدر خوش میگذشت .ناهار هم میدادیم که خوشمزه ترین قسمتش همینجا بود.ما (بچه ها)سر دیگ بزرگ قابلمه با تدیگ .....بهترین روزای زندگیم بودن.
شنبه که امتحان شیمی داشتم، بد نبود بعضی قسمت هایی که راحت میتونستم ازش نمره بیارم نیاوردم.
یکشنبه خیلی سنگین بود و واقعا خسته شدم.
دوشنبه امتحان عربی داشتم و به نظرم خوب دادم.
سه شنبه کوئیز حسابان داشتم که خیلی خوب دادم و دبیر فیزیکم نیومد و دیگه عاااااالی بود....
چهارشنبه خوب شروع نشد اما خیلی خوب تموم شد!!
چون مدرسه برامون جشن گرفتن و خوش گذشت و بعد هم تو راه برگشت خیلی خندیدیم.کلاسم خیلی خوووب بود.
عصر هم که مهربرون دختردایی بود شوهرش اهل یه جای دیگست و خانوادش اومده بودن برای مراسم.خود پسره خوشگل نبود و دختردایی واقعا ازش سَر بود.از نظر خانوادگی هم که مامان خیلی تعریفشونو میکرد.در هرحال که انشاالله خوشبخت بشن.ولی به جاش دونفر که واقعا حالمو بهم زدن با کاراشون....حالا بماند شاید بعدا گفتم.
امروزم که روز تولدم بوووووود و واقعا با چه روز خوبی مصادف شده بود به غیراز اینا عقد دختردایی هم بود. و دیگه سیل تبریکات بود که به سمتم سرازیر شده بود.
اکثرا تبریک گفتن یعنی فامیلای نزدیک و اونایی که یادشون بود ، ولی آخرش اونی که دلم میخواست تبریک نگفت.
اصلا شاید نمیدونست و نفهمیدم
اگرم میدونست...نمیدونم والا چی بگم
اصلا چرا من باید اینجوری باشم؟؟؟؟چرا باید برام مهم باشه؟؟
پس کی درست میشه؟ کی میشه دیگه برام مهم نباشه؟
لباس پوشیدنش
حرف زدنش
الان که سرش تو گوشیشه داره چیکار میکنه لامصب
چرا باید اینا برای من مهم باشه؟؟؟ هان؟؟؟ چون یذره زیاد بهت نگا کرد قرارت یادت رفت؟
به خودت بیا گُلی جمع و جور کن خودتو....
نمیدونم چرا خوب پییییییش میرم اما یدفعه میزنم خرابش میکنم.اه....
اینا درگیری های منن بعد از هر دوباره دیدنش
امروز یه ذره همچین حس کردم بقیه هم یک فقط ییکما روی ما حساسن، حساس که نه دقیقن حواسشون هست چجوری سلام میکنیم.
هعی.....تولدم اینگونه سپری شد...
سلآم.۵شنبه شب کلی چیز تایپ کردم ولی تقریبا آخراش بود که از شدت خستگی بیهوووش شدم. و همش پرید. نصفه شب با صدای شدیییییییید بارون که به شیشه میخورد بیدار شدم.ترسناک بود
بین خواب و بیداری ترسیده بودم. خخخخ.مامان میگفت بارون حدودا از ساعت 3 شروع شده و تا 7 صبح خیلی تند ادامه داشته.ساعت 9هم که من بیدارشدم هنوز خیلی خفیف ادامه داشت. 12 ظهر به پیشنهاد دخترخاله با مامان و خاله رفتیم کنار آب پیاده روی هوا عااااااالی بود، آب هم که باز بود شلوغ هم بود و کلیییی هم پیاده روی کردیم.بعد هم که اومدم فقططط شیمی خوندم، برای امتحان امروز جالبه که تازگیا برای امتحانام فقط میتونم مسئله هاش حل کنم.قسمتای حفظیش یادم نمیاد :((
دیگه این که قرار بود 5شنبه این هفته عقد داشته باشیم اما چون پسرداییِ پدرِ داماد فوت شده عقد کنسل و به زمان دیگری موکول شده.حیف شد دلم عقد میخواست.
امتحانامون هم از 25 اردیبهشت شروع میشه و تا 16 خرداد برای همه درسا تقریبا زمان مناسب هست به جز دینی.منم که دینیم عاااالی.
نمیدونم چرا هرچی تصمیم میگیرم ظهر کمتر بخوابم و زودتر درسامو شروع کنم تا شب بتونم حداقل نیم ساعت تا یک ساعتی برای خودم باشم ،نمیییییشه اه.
قراره پاور های ارائه بچه ها رو برای خانوم بزارم تو وبش ، تو بلاگفا وب داره منم نا آشنام با سیستم بلاگفا.خدا کمک کنه ضایع نشم
موفق باشید 
این تازه اول مبارزه است
مبارزه من و درونم
من برای پیروزی تمام تلاشمو میکنم
برررررررخیز
بیکار نشین و وقت تلف نکن،بدوووو
زود باش
یکی از راه های موفقیت اینه که وقتی همه بیکارن و وقت هدر میدن تو وقت هدر نده بلند شوووو زوووووود