سلام، بعدازظهر پنجشنبه تون بخیر.بالاخره اولین هفته هم با تموم سختیاش گذشت.فعلا فقط هندسه امتحان دادیم بقیه رو کنسل کردیم.....
خب از جمعه هفته پیش شروع میکنم.قرار بود مثل هرسال ۱۳بدر بریم باغ.من که هنوز تکلیف هامو کامل نکرده بودم هندسه و عربی که اصلا سمتش نرفته بودم، جبر و حسابان هم جبر یکمش مونده بود حسابان فقط یکمشو نوشته بودم!!! خواهرمم از پیکش مونده بود و ما دیر رفتیم باغ چون تقریبا بیرون شهر و دور بود.ساعت یک بعدازظهر رسیدیم.باغ مثل بهار هرساله قشنگ و خوشگل شده بود و تغییراتی رو هم ایجاد کرده بود.مثلا یه آلاچیق روی استخر درست کرده بود که عاااالی بود ولی خب هنوز کامل نشده بود و کار داشت.ناهار قرار بود جوجه کباب کنیم و برنج رو هر خونواده ای برای خودش پخته بود.برنج مارو زحمت پختنش زن داییم کشیده بود،شب قبل با اصراااار به مامانم گفته بود که میپزه .مامانم کلی ازش تشکر کرد چون ما شب قبل کلی مهمون داشتیم و و شنبه هم هممون میرفتیم.بابا و مامان سرکار و من و خواهرم مدرسه.واسه همین مامان خیلی کار داشت .خلاصه وقتی جوجه ها کباب شد خواستیم بخوریم فهمیدیم درحالی که کلید توی ماشین بوده در ماشین قفل شده و برنج ها هم تو ماشین بود.خلاصه که با کلیی زحمت پسرداییم تونست با یه سیخ قفل باز کنه و ما دیرتر از همه ناهار خوردیم.عصر هم با دوتا گروه ۶نفره همه اسم فامیل بازی کردیم و خیلیییییی خندیدیم و کیف داد.مثلا یه جا بود که اون یکی گروه رنگ با «چ» رو نوشته بودن چلویی ....خخخخخ عصر هم آش خوردیم که توی هوای سرد خیلی چسبید.بعد هم من توی راه برگشت یه چرت زدم و وقتی برگشتیم زوووووود جبر نوشتم و تمام شد.برگه های عربی رو هم گذاشتم فردا تو مدرسه از روی بچه هابنویسم. و زود خوابیدم خیلی خسته بودم.فرداش هم تو مدرسه بدو بدو همممه رو کپی کردم. و دادم.دیگه روزها به همین ترتیب گذشت تا دیروز دیگه روزها به همین ترتیب گذشت تا دیروز که امتحان هندسه داشتم و اصلا خوب ندادم.عصر هم رفتم کلاس خیلی خوابم میومد و با غرغر رفتم وقتی هم رفتم کلی خندیدم خیلیییییییییی باحال درس میده لا مصب.یه تیکش که خودشم داشت از خنده میمرد.بعد هم رفتم پیش پشتیبان جان، باهم حرف زدیم و خیلی خوب بود.بعدم رفتمم کتابخونه ثبت نام کنم که گفت ظرفیت سالنامون پرشده و مرداد ماه بیا.-_____- و من با حس و حالی دگرگون برگشتم.حیف شد من تازه خو گرفته بودم اونجا. خلاصه برگشتم خونه و شهرزاد دیدم و گریه کردم. خیلییی بد بود.کاش حداقل خوب تموم شه و مثل بقیه فیلم ها آدم از دیدنش پشیمون نشه.
امشب اگه بشه میخوایم بریم معجون انار بخوریم.واااای عالیییه
همین دیگه .خیلی دیربه دیر میام.کلی کار دارم.تو این هفته یه اتفاق وحشتناک دیگم افتاد که الان وقت ندارم بگم ولی حتما میگم.
به امید مموفقیت روزافزون همه.
امروز روز مادر و از همین تریبون روز مادر به همه مادرا تبریک میگممم.
انشاالله که سایه شون بالا سر ما باشه.اامسال میخواستم برای مامانم عطر بخرم.
عطری که چندوقت پیش دخترعمم زده بود مامانم خیلی خوشش اومده بود.میدونستم که میخوام از کجا بخرم و لازم نبود دنبالش بگردم.به خاطر همین دیروز عصر وقتی مامانم خواب بود
وخواهرم داشت تلویزیون میدید.با بابا زدیم به چاک!!! البته به خواهرم سپردم که سروصدا نکنه که مامان بیدار نشه تا ماهم زود برگردیم. خلاصه رفتیم سر عطرفروشی دیدم عطر فروختهههه تازگی فروخته بود چون چندشب قبل که رفته بودیم سرش داشت.واااای خیلی ناراحت شدم و گفتم کاش همون شب خریده بودم.بابا میخواست چند جای دیگه ببرتم اما میترسیدم عطرهاشون فیک باشه.و دیگه بیخیال شدیم.بعدشم رفتیم شیرینی ناپلئونی خریدیم چون مامان خیلی دوست داره.و بعد هم گل خریدیم.گلمون گرون شد. ااینم از عکس گلی که برای مامان خریدیم.

این هفته هرروز رفتم کتابخونه و خیلی خوب بود.به جز شنبه که آزمون بود و دیروز که خونه خاله سومی مهمونی بودیم.خیلیییییییی خوبه کتابخونه توی یه پارکه و تایم استراحت بین درسام پیاده روی میکنم و آهنگ گوش میدم.چند وقت پیش از یه جا سمینارهای موفقیت دکترفرهنگ دانلود کردم با گوشی مامان و نشد که بهشون گوش بدم.مامان گوش کرده بود و خیلی خوشش اومده بود. منم امروز به جای آهنگ اونارو گوش کردم و عااااااااااالی بود.اگه شد حتما میزارمشون که شمام گوش کنید.میتونید هم خودتون سرچ کنید و دانلودش کنید.
این هم عکسای پیاده روی....
اینجا هدفم از گرفتن عکس، این رنگین کمان زیبا بود....

تصمیم داشتم دیگه از روزهای خوبم بنویسم.از شادی ها اما بازم نشد.من که کسی رو ندارم باهاش دردودل کنم. کسی نیست که من باهاش حرف بزنم و خالی بشم. نمیخوام اون فرد چیزی بگه -اگر گوش بده و راهنماییم کنه که چه بهتر- فقط گوش کنه تا حرفامو بهش بزنم.تا خوب گریه کنم.تا همین یک ساعت پیش خیلی خوب بود.امروز برای اولین بار رفتم کتابخونه.خیلی خوب بود.خیلی خوب درس خوندم.از ۸:۳۰ صبح تا ۱:۳۰ بعدازظهر اونجا بودم.عصرهم میخواستم برم دوباره اما حیف که تا ۴ بیشتر نیستن و منم نمیدونستم.ولی خب ظهر که اومدم خونه به خودم پیتزا جایزه دادم و یه پیتزای خیلی خوشمزه برای خودم درست کردم.موادشم از قبل داشتیم و به خاطر همین اصلا اذیت نشدم.عصر رفتیم خونه خالم و اونجا هم خیلی خوب بود.منم کلی آهنگ گوش کردم و حال دلم خیلی خوب بود! میگم بود چون الان نیست قضاوت های عجولانه بقیه دلم شکست. جالبه حتی دیدن گریه منم براشون مهم نیست.خونه کسی نیست اما منم نمیخوام باشم.دوست دارم کتابخونه رو.چندوقتیه دلم نمیخواد دانشگاهم شهر خودمون قبول بشم.با این که از سختیاش باخبرم.میدونم خوابگاه ها چقد داغونه اما دلم میخواد از همه اونایی که میشناسمشون و میشناسنم.دور باشم. میگن دوری و دوستی،منم میخوام دور باشم. شاید به نظر بیاد انگار دارم فرار میکنم از چیزی که هست.آره دارم فرار میکنم شرایطم جوری شده که دلم میخواد هرجایی باشم،به جز اینجااا.تازه فهمیدم که چرا بیشتر نوجوان ها از خونه فرار میکنن و معتاد میشن.چون درک نمیشن توسط خانواده هاشون.و این چقدررررر بده. کاش وقتی دونفر که به هم نمیخورن ازدواج میکنن. طلاق بگیرن زود نزارن بچه بیارن ، زندگی نابود کنن شمایی که باهم تفاهم ندارین بیخود میکنین بچه میارین و زندگی اونم نابود میکنین.دیشب وقتی پشت چراغ خطر بودیم ماشین کناریمون از این آهنگ های دوپس دوپس گذاشته بود.شیشه ها پایین یه پسر جوون پشت فرمون بود یه دختر هم کنارش.دو پسر جوون دیگه هم عقب نشسته بودند و صدای خندشون کل خیابون برداشته بود همه ماشین ها داشتن بهشون نگاه میکردن.دختره میخندید اما مثل اینا که میگن « خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است» واقعا یه دختر باید به جایی رسیده باشه که اینجوری آرایش کنه؟ به جای این که با خانوادش باشه با سه تا پسر باشه؟ حالا میخواد فامیل باشه با اونا میخواد نباشه که قطعا نبود.پدر و مادرش کجان؟
چه وظیفه سنگینی دارن پدر مادرها، بزرگ کردن فرزند صالح چ دختر چ پسر خیلییی سخته.
نمیدونم چرا از اونجا رسیدن اینجا.اما این روزها تنهاییم خیلی خودشو به رخم میکشه.بیشتر از هرموقع دیگه ای دلم تنگه.همه حرفا رو که نمیشه این جا زد.
هعییییی
خدایا.......شکرت
سلاممم.اول از همه به خوانندگان جدید وبم خوش آمد میگم.
امیدوارم ساعات خوبی رو بگذرونید و خوشتون بیاد
خب بریم سر کار اصلیمون.دیشب به همراه خانواده عزیزتر از جانم رفتیم فروشگاه خرید.و کلی چیزای خوشمزه خریدیم
خیلی خوش گذشت ما بیشتر قسمت موادغذایی و بهداشتی بودیم و خیلی خوب بود جذابترین قسمتش خریدن چیپس و پاستیل بود که اگرچه با چشم غره ی مامان بود(وزیربهداشت خونمون) اما من و خواهرم با یه لبخند ژکونددد برداشتیمم.و خریدن آلو جنگلییی که عاااالی بووود.واااای میترسم آخرش از بس این چیزای ترش میخورم فشارم بیفته کف زمین دق کنه،که بیخود میکنه باید از من اجازه بگیره
.بله پس چی؟ امشب هم مطلع شدم چند تن از افراد بیکار فامیل (انشاالله به راه راست هدایت شوند.) برنامه ریزی کردن به همراه کل فامیل امروز ساعت ۷صبح ، تشریف ببرن پیاده روی و صبحانه را هم همان جا در دل طبیعت میل بفرماینددد.من هم گفتم که نمیامممم( وا خب اونا بیکارن من که بیکار نیستم.خیر سرم درس دارم کنکوررر دارم.) ولی خب خداییششنبه آزمون دارم و فردا روز جمع بندیه.
و احتمالا من که کنکور میدم همممه سرشون شلوغ میشه.همه این بیکارای فامیل هم کار پیدا کردند و دیگر بیکار نیستند.و کسی نیست که برنامه ریزی کنه همه رو هم اجبار کنه و وقتی باز هم قبول نکردند به هیکل بیریختشان ایراد بگیرد و بگوید افسرده شده اند که باید حتمااا یک روز صبح جمعه به همراه اعضای خانواده به دل طبیعت بروند پیاده روی کنند و صبحانه بخورند.تا آن افراد گول خورده مجبورشوند بروندددد.تا به تناسب اندام ایده آل برسند
و با نشاط شوند
و آن فردی را هم که مجبورشان کرده ،دعا کنند.
بله ما چنین افرادی داریم . باشد که رستگار شوند و دعای خیر عمه هایشان بدرقه راهشان شود......

سلام ....یه چیز جالب!الان که داشتم برای عنوان تاریخ میزدم فهمیدم دقیقا یک ماه دیگه تولدمه
همین... همونطور که گفته بودم امروز برای ناهار خونه مادربزرگم بودیم وخیلی خوب بود همه بهم گفتن مدل مانتوت و رنگش خیلی قشنگ و شیکه ،جایی ندیده بودیم ، از کجا خریدی بلا؟؟ ومن هم میگفتم دیگه دیگه یه لحظه میخواستم بگم آقامون(همون آقای نداشتم) برام خریده.بعد به خودم گفتم خاک توسرت دخترندید بدید.و این شد که تا همین دیگه دیگه بسنده کردم فقط به دخترداییم گفتم از کجا خریدم که چون فاصلمون تقریبا زیاد بود فکنم همه فهمیدن
دیگه این که ۲تا از دخترخاله هام باردارن و قراره بعد از ۵ سال دوتا نی نی دیگه به جمع خانوادگیمون (که روز به روزم داره بزرگتر میشه بگو ماشالا) اضافه بشه. آهان امروز برای چیدن ناهار و اینا خیلی کمک کردم و آقای میم خیلی نیگانیگا میکرد و من باز هم از شوهر نداشتم یاد کردم که اگه بود میومد چشماشو از کاسه در میورد.
پ هم یه سوال خیلی ضایع ازم پرسید که منم جوابشو دادم و یکمم حالشو گرفتم که دیگه چرت و پرت از من نپرسه فک کرده منم مثل خودشم هه.به جاش امید خیلی گرم باهام سلام و احوال پرسی کرد و منم متقابلا جوابشو دادم وااااااای عزییییییزم صدرا(۴سالشه) وقتی رسیدم دستشو اورد جلو و بهم دست داد منم یه ماچ از اون لپاش کردم آخ که چقدر حال داد و اونم برام خندید و من متوجه شدم لپ هاش انقدر کپل شده که دیگه وقتی میخنده اون تو رفتن لپ هاش کمتر شده.
وقتی هم اومدم از خونه مامانجون خوابیدم و بعد که بلند شدم پشتیبان محتررررمه زنگ زده میگه تو این هفته یکی دو روز بیا پیشم از اینایی که خوندی امتحان بگیرم ازت .
منم هیچی نگفتم بار اول، بعد که دیدم دوباره تکرار کرد گفتم نمیاااام.ولمون کن بابا تو عیدیه .من میخونم درسمو (اگرچه به این صراحت و با این لحن نگفتم، من خیییییلی مؤدبانه صحبت میکنم
بله .....
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه فقط دیشب با مامانم کلی حرف زدیم و من کلییییی خودمو بهتر شناختممم .
با خدا قرارداد بستم همه نمازهامو دیگه تو این سال جدیدیه سراذان بخونم .یادمه سال اول معلم دینیمون میگفت برای تقویت اراده باید یکاریو (همون که میخوایم همیشگی انجام بدیم یا ندیم)به مدت ۴۰ روز انجام بدیم. منم دیشب قرار داد بستم با خدا اما میدونم تا میام اراده کنم دوباره اون مهمان ناخوانده که الانا دیگه وقت اومدنشه میاد و همه چیو بهم میریزههههه.
خب دیگه برای امروز کافیه، باید برم به کارام برسم.