دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

آغاز‌ تعطیلات عید

عید شروع می شود...

من تصمیم گرفتم عید امسالمو متفاوت کنم خیلی سخته اما میشه باییییییدبشه.من میتونم .....آخ این جمله «قبلا میگفتم میتونم اما الان میگم باااااید بشه»  میخوام گزارش لحظه به لحظمماینجابنویسم تا انگیزم زیاد بشه.آخرش امروزم رفتیم مدرسه باور کنییییییین هییییییییچ کس نیومده بود فقط کلاس ما بودن که خیر سرمون برای فیزیک رفته بودیم اینم چه رفتنی من که ۷:۲۵ دقیقه بود رسیدم فکنم حدود ۱۰ نفر از بچه ها تا اون موقع اومده بودن.یکی یکی همه اومدن. و همه هم میگفتن خااااااک تو سرمون که امروز بلند شدیم اومدیم یکی نبود به اینا بگه خب نمیومدید مام میرفتیم خونمون یعنی نگا کنین تا چه حد اوضاع داغون بود که دبیر دینیمون هم نیومده بود.این کارا از اون بعیده به جاش ۳ ساعت پشت  سرهم فیزیک خوندیم پشت سرهمااا بدون هیچ زنگ تفریحی واقعا خسته نباشید دارن بچه هااا.

منم که اومدم خونه و تنهایی برای خودم جشن گرفتم اونم چ جشنی ...بعدم رفتم با مامان و دختر خاله۲ بیرون که کیف بخرم و نخریدم و معجون انار خوردیم و عااااااالی  بود و منم که عاشق این جور چیزا بعدم رفتم یه برچسب برای صفحه LCD گوشیم خریدم وااااااای انگار گوشی جدید خریدم در این حد نو شده بود.خب استراحتمم کردم و فردا پییییییش به سوی درس.کلاسم دارم تازه.....  وای خدایا یعنی دلم میخواد فردا تموم نکنه جزوه رو میکشمش  گند زد امسال این ش...ی از بس که جمعه و روز تعطیل برا ما نزاشت و هی کلاس گذاشت به مامان گفتم،گفتم اگه تموم نکرد دیگه نمیرم.بیکار که نیسم. واقعا بعضی موقع ها اعصابم خورد میشه از این که بقیه فک میکنن مامان و بابای عالی دارم و ....و دیگه هیچ مشکلی نیست .کی گفته مشکلی نیست؟ درون من داغونه داغوووون ،همیشه تنهام،یه دوست ندارم،یکیو ندارم باهاش حرف بزنم ،واقعا به خاطر همینه که زود گریم  میگیره آنقدر پُرم که دیگه بقیش از چشمام میریزه دیگه جا نداره...بگذریم گفتن اینا فقط اعصابمو خورد میکنه....  خدایا کمکم کن...

❤ گل های بهاری ❤

امروز وقتی که برمیگشتم خونه از دم گلخونه ای که توی کوچمونه رد میشدم.از این جعبه چوبی استوانه ای که گل کاشته بود توش خیلی خوشم اومد یه عکس ازش گرفتم تا نشون مادرجان بدم و با اجازشون برم بخرم.این شد که گفتم عکسشو برای شماهم بزارم.  


 

 




حرف برای نوشتن زیاده اما حس نوشتن نیست

سلام شبتون بخیر.

نمیدونم چرا حس نوشتن نیست:( اتفاقات و حرف های ناگفته زیاده ولی ...فعلا بیخیال. خوبه از مدرسه شروع  کنم گفته بودم که با معصومه دعوام شدا دعوا که نه یه  جروبحث بود .خلاصه بعد از این که خوب فکر کردم دیدم اشتباه از منه و خب خودم شروعش کرده بودم میخواستم باهاش حرف بزنم که نشد نشد تا این که شنبه باهم سوار اتوبوس شدیم با هم یه جا نشستیم ولی هیچکدوممون حرف نمیزدیم بعد یه مدت اسمشو صدازدم و بعد همینطور که دسته بدمینتون تو دستم بود و بهش ور میرفتم و سرمم پایین بود خوب حرفامو زدم و بهش گفتم اگه ناراحت شدی ببخشیدو خلاصه با هم‌ حرف زدیم و خیلییی خوشحال شدم چون نمیخواستم قبل عیدیه کسی کینه و کدورتی ازم به دل داشته باشه و مخصوصا این که امسال هم بالاخره بعد2 سال زهرا رو دیدم و همه کدورت ها از بین رفت.... این هفته هم خوب گذشت فقط دستم رو شد برای خانم پشتیبان و گفت فکنم تو به برنامه هات عمل نمیکنی که ترازت هیییچ تغییری نکرده وگرنه من بقیه دانش آموزام که عمل کردن به برنامشون  پیشرفت داشتن. و این گونه شد که من متحول شدم. و این هفته درسمو  خوندم و باز هم تاکیییید زییییاد معلمان برای استفاده از دوران عید.خدا خودش کمکم کنه انشالله درسمو بخونم بااااااید معدلم خوب شه بااااید من بهش لازم دارم.مدرسه هم که خداحافظی کردیم و گفتیم تا سال آینده به سلااااامت.دوم ها که نمیان چهارمام که تکلیفشون معلومه تجربی هان نمیان اونوقت ما بلندشیم بریم؟؟؟این است که بیخیال دو زنگ فیزیک شدیم و گفتیم نمیریم به جز یه چندتا مخالف (....) کسی مخالف نکرررد.و قراره از شنبه تعطیلات نوروزی شروع بشهههه و منم میخوام یه برنامه ریزی توپ برای عیدم بکنم.فقط خداکنه که بهش عمل کنم. فردا باید بریم مدرسه و قطعا روز آخر خواهد بود که اونم چون با دبیراصلی خودمونه و فوق برنامه نیس و اجباریه باید بریم .امشبم که دوباره تا ۹ کلاس بودم فردام  که مدرسم جمعه هم که آزمون دارم .....یعنی برنامه های من همچنان هست و روزای آخر هفتم گنده....

الان خیلی خوابم میاد بقیش باشه برای بعد (شاید فردا) خدانگهدار.

من و شکلات های جرقه ای

سلام ....امروز حالم خیلی خوبه چون  بالاخره بعد از چند ماااااه تونستم به این حس خواب آور بعد از مدرسه غلبههه کنم و بعد از این که رسیدم خونه بلافاصله نیام نت و ناهار خوردم و خوابیدم....و این انگیزه و انژری زیادی بهم داد. بعد هم مامانم اومد خونه که دیدم شیرینی رولتی خریده منم که خیلی دووووست دارم و به خودم جایزه دادم و 3 تا خوردم.فکنم دوشنبه یا سه شنبه هفته پیش بود که مامانم وقتی از سرکار اومد دیدم طبق هرساله که برای عید بهشون خوراکی میدادن امسال هم دادن و یه خوراکی جالب بینشون بود( من که تا حالا نخورده بودم) یه جور شکلات هایی که وقتی میخوردی یه جور صدای جرقه میدادن مامانم میگه اسمشون شکلات جرقه ایه و منم ازش عکس گرفتم که بزارم اینجااااا .البته هر رنگیش با یه طعمی بود مثلا صورتی هاش با طعم توت فرنگی بود و فقط قرمزاش جرقه ای بود و منم حسابی از خجالت خودم در اومدم 

۱-هنوز دعوام  با دوستمو نگفتم و البته اتفاقات پیرامونش و در اولین فرصت حتما مینویسم.چون مهمه.

۲-فعلا دارم خوب پیش میرم فقط برای مدرسه البته و برای آزمون ها هنوز هیییییچ حرکتی نکردممم...


این هفته ای که گذشت...

سلام ، خوبین؟چ خبر؟(همیشه وقتی اینو به دوستم میگم میگه برف اومده تا کمرررر) بالاخره این هفته پر مشقّت رو هم  پشت سر گذاشتم.واقعا خیلی کار داشتیم و خیلی خسته شدم. امتحاناتمم خوب دادم و آخریش تو این هفته دیروز بود که حسابی خستگیم در رفت.دیروز هم امتحان هندسه داشتیم هم املای کلمه زبان ،املای کلمه زبان به این صورت بود که چهار نفر میرفتن پای تخته به هرکدوم 5 کلمه گفته میشد که باید معنی فارسیش هم مینوشتن (البته معنی بعضی کلمه ها رو باید به انگلیسی مینوشتیم و چون امتحان هندسه هم داشتیم معلم جان لطف فرموده و فقط معنی فارسیشو باید حفظ میکردیم.) منم چون امتحان  هندسه داشتیم از تعداد54 کلمه زبان فقط وقت کردم 30تا شو خونم و بقیه وقتم فقط هندسه خوندم که تقریبا1 فصل و نیم بود.سه شنبه هم ساعت 2 شب بود خوابیدم. و دیگه خیلی خسته بودم و 24 تا کلمه زبان موند!!!!  ولی ساعت گوشیمو کوک  کردم که 6صبح بلند شم و بقیشو بخونم و طبق معمووول گوشی زنگ خورد و منم خوابیدممم. 6:30 (طبق ساعت هرروز) که از خواب بلند  شدم  کلمه ها یادم اومد و تند تند کارامو کردم و  تمرین های زبان هم که ننوشته بودم تو راه نوشتم و ازساعت7:30 تو مدرسه با وجود همه سروصدا های  موجود تا 8:15 که معلممون وقت داد خوندم. بعد هم با گروه دوم داوطلبی رفتم و همه رو درست نوشتمممم .وااااای که عااااالی بود بیییییست شدم . امتحان هندسه هم زنگ آخر بود و سوالاش خیلیییییی زیاد بود.دوتا برگه A4 که هر دوطرفش سوال بود و بعضیاش خیلی کار میبرد و طولانی بود و من هم فقط تند تند مینوشتم و وقت نکردم روی برگم یه بار دیگه نگاه کنم.تازه اینا فقط خستگی ها و استرس های یه نصفه روز بود .عصر چهارشنبه هم از ساعت 4-5:30 کلاس حسابان و از 6:15 تا 9شب کلاس فیزیک بودم.دیگه 9:25 که رسیدم خونه جنازههههه بودما جنااازه.ولی نشستم  قسمت 20 شهرزاد دیدم و بعد خوابیدم. عجیییییب کیف داد.امروز از ساعت 2 تا 6 هم عقد‌ دعوتیم.عقد دخترِپسر خاله ِ مامانم .نسبتشون باهامون دوره ولی خب چیزی که منو مشتاق تر کرده حتما برم.دیدن عروس و داماد تحصیلکرده است. عروس خانم که فامیل ما هم هستن مکانیک دانشگاه صنعتی میخونن و آق دومادم هم فیزیک دانشگاه شریف درس میخونن و قراره به سلامتی تیر ماه سال آینده تشریف ببرن ژاپن ادامه تحصیل بدن. خوش به حالشون انشاالله خوشبخت بشن و  قسمت ما هم بشه!!!  والا بوخودااا

فعلا حرفی نیست

آهان چرا با معصومه یه دعوای کوچولو کردم که بعدشم پشیمون شدم که شرح حالش بعدا براتون میگم. 

الان دیگه باید برم.

خدانگهداررررر.