سلام ،ظهرتون بخیررر و شادی.
دیروز نشستم امتحان بررسی کردم از روی پاسخنامه خیلیییی خوب بود.به نظرم حداقل 19 میشم واین خیلی خوبه بلکه بتونه جبران نمره های بدمو بکنه:))
دیشب اخلاق نداشتم یعنی حوصله نداشتم به جای اینکه امتحانمو خوب داده بودم خوشحال باشم بدتر عصبانی بودم انگار، چند دفعه ام بیخودی گریهکردم !!! البته کسی نفهمید... دیگه درست و حسابی درس نخوندم به جاش تا 2 بیدار بودم و نهایتش 5 تا درس خوندم ^_^ صبح هم ساعت 8:15 بود بلند شدم چندتا ماسک به پوستم گرفتمو تا اونا به پوستم بود چیزمیزا مو جمع و جور کردم و رفتم حموم و بعد هم موهامو تندتند سشوار کشیدم و دیگه ساعت 9:40 بود از خونه زدم بیرون و 5دقیقه بعد رسیدم ورودی پارک (آهان یه کارت شارژم گرفتم یادم رفت بگم! ببینم اینو چند وقت میتونم نگه دارم) و اول رفتم خواهری ثبت نام کنم.[خواهرم پیش دبستانی که بود با یه دختره دوست شده بود به اسم هما و هی ازش تعریف میکرد که یدفعه جلسه که بوده توی مهدشون مامانم یکی از دوستای بچگیاشو میبینه که خونشون بغل خونه مامانجونم اینا بوده و مامانجونم با مامانش (دوست مامانم) خیلی صمیمی بودن و بعد مامانجونم اینا از اون محله میرن .حالا مامانم دوستشو دیده بود و با هم حرف زده بودن و فهمیده بودن بچه هاشون توی یه کلاسن تا این که مامانم اسم بچشو میپرسه و اونم میگه اسمش هماست.بعد میفهمن که بچه هاشون باهم دوستم هستن و این دوستی ادامه پیدا میکنه تا این که هما خواهرم برای تولدش که تو تابستون بود دعوت میکنه و بعد هرکدوم یه مدرسه ای ثبت نام میکنن و دیگه جدا میشن ولی مامانش با مامانم از توی تلگرام در ارتباط بوده و حالا به مامان p.m داده که من بچمو فلان جا و فلان کلاس ثبت نام کردم و شماهم بچتونو ثبت نام کنین تا بچه ها باهم باشن.مامانم میگفت مامانش از ایناست که خیلییییی تحقیق میکنه و بچشو جای بیخود نمیذاره کلاس. حالا چون کلاسش نزدیک کتابخونس قرار شد برم ثبت نامش کنم و رفت و آمدشم با خودم باشه.] رفتم فرمشو گرفتم و گفت که باید مدرسشم مهروامضا کنه . فرم برداشتم رفتم کتابخونه و ساعت 10 شده بود. شروع کردم و دیگه ساعت 1:5بود اومدم خونه که همزمان با سرویس خواهری رسیدم و اومدیم تو ناهار خوردیم و یکم حرف زدیم و چیزاشو بررسی کردم حالا هم میخوام یک ساعتی بخوابم و دوباره شروع کنم.
دوستی هما و خواهرم دوست دارم مامانش به مامانم گفته هما گفته میخواد تا دانشگاه با خواهرم دوست بمونه ....
خوش به حالشون اگه بشه که عااالیه من که همچین دوست ثابتی نداشتم:(
خب دیگه برمم
برام دعا کنید انشاالله که امتحانم عالی بشه
خدایا شکررر
سلام و من طاقت نیاوردم و اومدم واقعا حس خفگی داشتم.خب نمیشه که از وبلاگ دوری کرد اما باید تعادل رعایت کرد....الکی مثلا مثل من
بله و از اتفاقات اخیر بگم که دیگه کم کم از امتحانا خسته شدم فقط 3 امتحان دیگه مونده(البته مزخرف ترین هاش) امروز امتحان فیزیک داشتیم خداییش خیلی خرخونی کردم و به نظرم خوب دادم حالا باید برم پاسخنامش ببینم ولی خداکنه حداقل زیر 18 نشم .دیگه اینکه همین دخترداییم که چند وقت پیش عقد کرد و شوهرش اهل قمِ و اینم بعد عروسیش میره اونجا.فامیلای شوهرش ما رو (که فامیلای عروس باشیم) دعوت کرده بودن.نمیدونم واقعا تو خونوادشون بچه ای که مدرسه بره ندارن؟؟؟؟ آخه حالا چه وقت دعوت کردنه؟ خب من خیلی دلم میخواست برم.5 شنبه شب،برای شام و جمعه باغ و عصرجمعه هم گویا مولودی داشتن(زنونه) و خب غیرممکن بود که ما بریم و دلیلش هم واضح و گویاست چون من امتحان دارم و مامان هم که مثل همیشه کلللللی کار داره و اینکه شنبه صبح مامان و بابا باید برن سرکار و خب من و خواهر هم مدرسه.مامان که از هفته قبل خیلی سفت و محکم به دایی گفته بود و اصلا کوتاه نیومده بود.البته که حق هم داشت کل هفته مامان دلش خوشه به این یه 5شنبه و جمعه.ولی به نظر من اونا بدموقع دعوت گرفتن حالا درسته دوهفته دیگم ماه رمضونه و حداقل من یکی که تا 16 امتحان دارم ولی خب تابستونو ازشون گرفته بودن؟دلیل اینکه خیلی دلم میخواست برم اینه که از یه مسافرت کوچیک و اونم یه همچین جایی بدم نمیومد برم و مطمئنم کلی هم خوش میگذشت...اونم در حالی که مطمئنم در 1سال آینده به جز مشهد که چند وقت دیگه قراره بریم سفر دیگه ای نخواهیم داشت و قطعا این سفر کوچولو یه روزه میچسبید.البته مامانجون و دایی کوچیکه هم که رفته بودن دیشب ساعت 11:15 بود رسیدن.اینو از صدای در فهمیدم!خب حالا این که گذشت ولی میگم که بدونید و بدونم خودم در آینده خواستم مهمونی بکنم حواسم به همه چی باشه...( یاد این افتادم پلیس فتا حواسش به همه چی هست
)
دیگه کلی حرف دارم از تصمیمام درباره تابستون،اوضاع داخل خونه ، اوضاع ساختن خونمون، اوضاع مامان سر پست جدید در محل کارش و...و اصرار پسرخاله کوچیکه ی خاله سومی برای ازدواج ! با اینکه یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره که هنوز ازدواج نکردن نمیدونم چرا اصرار دارن اینو زنش بدن.اونم این که من یادمه وقتی کوچیک بود میگفت من زن نمیگیرم!!و جالب تر این که هم خودش و هم مامان و باباش اصرار دارن که مامان من در خواستگاری هاش حتما حضور داشته باشه!!!!نمیدونم والا معلوم نیست این فشار اقتصادی با مردم چه کردهههههه.
خب دیگه برم به بدبختیام برسم و امتحان 2شنبه.اووووووف
که چقدر این ادبیات درس داغونیه کاش حداقل جای این شعرهای بیخود چندتا شعر قشنگ میگذاشتن تا آدم حالش جا بیاد وقتی میخونه.
روز خوبی داشته باشید
خدایا شکر
*فعلا این (قضاوت نمیکنم|دل نمیشکنم) نمی نویسم تا وقتی که هنوز عادت نکردم.چندوقت نیومدم وب یادم رفته
سلام ، ولادت امام حسین مبارک.
از شنبه امتحانام شروع میشه، امروز دوباره اومدم کتابخونه و فعلا فقط عربی خوندم و بعدم میرم سر شیمی.
تا 16 امتحان دارم و آخریشم حسابانه :(
فعلا کامپیوتر و تاریخ امتحان دادیم که عااااالی بود.
تو امتحانا نت تعطیله نمیام.
خواستم خداحافظی کنم و ازتون بخوام برام دعا کنید.
ممنون از همراهیتون
خدایا شکرت
قضاوت نمیکنم|دل نمیشکنم
,نمیدونم چمه، اما دلم میخواد زار بزنم.دلم گرفته حوصله ندارم، نمیدونم از چی نمیدونم از کی؟ فقط حس میکنم تموم چیزایی که از هفته قبل تا حالا خودمو نسبت بهش بی تفاوت نشون دادم رو هم جمع شده و چیزی شبیه آتش فشان که الان فوران کرده.اعصابم خورده از دست خودم ، خودم که جنبه ندارم و بی جنبه بازی دراوردم.حالا میگم چرا.فاطمه 4شنبه 3تا فلش بهم داد تا فیلم پسران برتر از گل و شهرزاد براش بریزم.پسران برتراز گل ریختم براش رو یکی فلشم و بازم جای اضافه بود.واون دوتا فلشم دادم به مامانم که شهرزاد براش بریزه آخه رو کامپیوتر سرکارش بود.دیروزاون فلشی که خودم براش فیلم ریخته بودم دادم بهش و عصرم مامان اون دوتا فلشآورد بهم داد گفت 9 قسمتش بیشتر جا نشده!!!! نمیدونم حافظه فلشا چقدر بود اما در این که هرقسمت شهرزاد کلی جا گرفته شکی نیست! چجوریه که 25 قسمت پسران برتر از گل کلا رو یه فلش جا گرفته ؟ آخه مدت زمان دوتاش مثل همه تازه این که اون یکی زیرنویسم داشت.اینه که خلاصه فکنم باید 3، 4 باری اون فلش بده تا بتونم شهرزاد کامل براش ببرم
به خاطر همین بنده جوگیر شدم و امروز هنوز نیومده قسمت 1 دیدم و خب من 14:55 اومدم و تا 16:30 داشتم فیلم میدیم.دیگه 16:35 خوابیدم تا 17:15.کم بود ولی لازم بود!
علت دوم بی اعصاب بودنم این بود که از خواب که بلند شدم دیدم مامان اینا اومدن و مامانم میخواسته پوست ماهی ببکنه که دستشو حسابی بریده بود چندتا دستمال خونی بود.دیگه خیلی ناراحت شدم و مثلا میخواستم ناراحتیمو بروز ندم.از طرفی خواهرم گریه میکرد که دلم برای مامانجون تنگ شده.و این در حالیه که تازه 1روزه رفتن و تا 5شنبه هم برنمیگردن.و این که مامان بالاخره پس از 22 سال کار در یک مکان پستش تغییر کرد و از ساختمان مرکزی به سِمَت صندوق دار شعبه شغلش تغییر کرد.خب معایب و مزایایی داره اولین مزیتش اینه که دیگه ظهرها ساعت 14:30 کارش تموم میشه و زود میاد خونه .از معایبش هم اینه که خب وظیفش سنگین تر میشه.و شاید استرسشم بیشتر بشه.
دیگه این که عملا فردا روز بیخودی رو در مدرسه میگذرونیم.به جز زنگ سوم که جبر داریم.بچه ها که میگن اصلن نیایم یه سری هم میگن فقط واسه زنگ سوم بیایم. از طرفی اگه از زنگ اول بریم زنگ آخر کاری نداریم و خود معاونمون به سحر گفته که اگه میخواین برین باید بیان دنبالتون.نمیزارن خودمون بریم خونه.که باز دوباره منم و این مشکل همیشگی که هیییییچکس نیست بیاد دنبالم.حالا قرار شده که امشب تو گروه بچه ها نتیجه رو بگن و نسیم هم نتیجه رو به من اس بده.
مشکل بعدی اینه که هفته پیش از شعر حفظی امتحان کتبی گرفت و منم زیاد تسلط نداشتم.اینه که بیت آخر جابه جا نوشتم و از 1/5 نمره فقط 1 نمره گرفتم.و این در حالیه که هممممه بچه ها نمره کامل گرفتن حتی سارینا. سارینا که شعرحفظی ترم 1حفظ نبود و3نمره نگرفت!!!! نمیدونم چجوری این شعر حفظ کرده بود و آنقدر زود برگشو داد!
مشکل بعدی اینه که دیروز طبق برنامه پیش نرفتم و این هفته هنوز کتابخونه نرفتم!
خونمون مراحل خوبی نمیگذرونه و حال هممون گرفتس.
امروز درحالی که در اوج فوران بودم با بابا هم یه دعوا کردم و حالمو بدتر کرد.....
دیروز دبیر دینیمون میگفت که زنگ فردا رو که باهاتون دارم .دبیر هندستون زنگ زده از من گرفته ما هم تعجب کردیم.آخه اگه میخواست بگیره خودش 4شنبه بهمون میگفت.از اونجاییم که دبیر دینی ما یکم اختلالات روانی داره و این توسط تجربیا هم اثبات شدست.دوباره مشکلش عود کرده و خیالاتی شده برا خودش یه چیزی گفته.فکنم خواب دیده!اینه که امروز زنگ اول دبیر نداشتیم و کلی حرف زدیم با هم.اما آخرش از بس سروصدا کردیم یه دبیر فرستادن سرمون.که از بچه فهمیدم دبیر زبان سال اولشون بوده. از همون اول که اومد تو کلاس با لبخند اومد و حس خوبی رو منتقل کرد مخصوصا که یه تیپ رسمی خیلی شیک زده بود و مقنعه بادمجونی خوش رنگی سرش بود.
واااااای الان که دارم مینویسم یه رعدوبرقی شد و بارون با شدت میباره.❤❤❤❤❤دوست دارم این لحظه رو
وای خیلی خوب بود انگار سبک شدم.دوست دارم نوشتن رو .
خیلی برام دعا کنید.25% کنکورم امسال رقم میخوره...
التماس دعا
خدایا شکرررررت
دل نمیشکنم | قضاوت نمیکنم
بعد از یه مدت که در حال جست و جو بودم به نتایجی رسیدم (البته درباره خودما)که می خوام اینجا بنویسمشون:
هدف گزاری های امسال:
1)مغروربودن، مغرور نیستم اما بعضی موقع ها چون میخوام کم نیارم یه کارایی میکنم که واقعا شایسته نیست! به همین دلیل تصمیم جدید اینه که اصلا مهم نیست این تفکر منه که فکرمیکنم کم میارم اما باید این طرز تفکر تغییر بکنه.
اون مدتی که کلیپ های دکترفرهنگ گوش میکردم تو یکی از اونا میگفت کائنات یه سری قوانینی دارن که اگه خلاف جهت اونا حرکت کنی موفق نمیشی!
یکی از اون قوانین اینه که نیازات اعلام کن بگو.پیش خودت نگه ندار.خیلیا هستن که دوست دارن به تو کمک کنن.درسته کسایی هستن که نمیخوان کمک کنن اما درست به همون اندازه افرادی هستن که دوست دارن کمک کنن.بگو نیازات رو بگو حتی اگر کسی هم گفت «نه» خوشحال باش.چون تو به اون فرد قدرت «نه» گفتن رو دادی و این خیلی خوبه! خیلی خوبه که آدم قدرت «نه» گفتن داشته باشه.
2) تصمیم دارم همیشه لبخند بزنم و شاد باشم و به همه انرژی+ بدم.
3) قراره هردرسی رو توی تایم معلوم شده حتماااااا تموم کنم.حتی اگه تموم هم نشده بود ولش کنم به ذهنم بگم بااااید تموم میکردی ،و یه تنبیه برای خودم داشته باشم.
(که البته برای امتحانا حتما باید درس مربوطه تموم بشه)
4)فضای مجازی و اینترنت باید کم بشه.اینستاگرام پاک کردم و تا 16 خرداد که امتحانام تموم میشه نصبش نمیکنم.ببعد از اونم نصب میکنم تا 31 بعدم پاک میشه برای همیشه شاید بعد کنکورم دوباره نصبش کردم.
4)قدرت «نه» گفتن داشته باشم.
5)انشاالله نماز هام همون اول وقت بخونم و این برنامه ختم قرآنم تمومش کنن.
6) مسواک و نخ دندون بزنمممم، هنوز بعضی موقع ها یعنی روزایی که فردا تعطیلم خواب آلودگی و خستگی کارخودش میکنه و منم نمیتونم مقاومت کنم و مسواک....
.
.
بخش های دیگه ای هم داره حالا به مرورزمان بهش اضافه میکنم.
- فردا اولین امتحان ترم 2 رو دارم ( کامپیوتر) درسته نهایی نیست ولی دوست دارم خوب شروع کنم امتحانارو.
- خاله ها و مامانجونم فردا میرن مشهد.خوش به حالشون. خیلیییی دلم میخواست منم باهاشون میرفتم.میدونم خوش میگذره.کلی به همشون التماس دعا گفتم.
اشاالله که به سلامت برن و برگردن.
-امروز کنکور ارشدها بود امیدوارم همه به هدفشون برسن و موفق بشن.یکی از اون کنکوریا دخترخاله ی عزیزمه که با تمام وجود آرزوی موفقیتشو دارم.
- این اهداف از همین حالا ، همین دقیقه ، همین ثانیه شروع میشه و من باید بهشون برسم.به هرکدوم که رسیدم ،میام و اینجا میگم که کدوم مرحله با موفقیت گذرونده شده.
خدایا شکرت
قضاوت نمیکنم|دل نمیشکنم