دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

نتیجه ها هم اومد

نتیجه های کنکور امسال هم اومد.کنکور هم یه مرحله شده تو کشور ما که یه جورایی مرحله ی دوم تحصیل فرد و راه زندگیشو مشخص می کنه.شغل و سرنوشتی که همه برای‌ خودشون تو ذهنشون ساختن.کاش اینطوری نبود که بعد 12 سال تحصیل با کنکور بخوای تو رشته و دانشگاه مورد علاقت بری.اگه تو مدارس ما از راهنمایی بچه ها رو با شغل ها آشنا میکردن.طی کلاس های خودشناسی بچه ها خودشون و علایق و استعداد هاشون رو میشناختن و به دنبال علاقه شون میرفتن .این وضع پیش نمیومد که عده ای توی یه رشته تجمع کنن و بعد هم 50٪ فارغ التحصیل ها بیکار باشن.اگه این روند همینطوری ادامه پیدا کنه فاجعس.

انشاءالله سال دیگه همین موقع ها ده روزی زودتر نتایج ما هم اومده.و خووووشحااالیم.



خدایا شکرررت

آغاز نیمه ی دوم تابستان(یه پست شاد)

سلام صبح شنبه تون بخیر و شادی انشاءالله .امروز خیلی روز متفاوتیه هم از این جهت که شنبس هم از این جهت که نیمه ی دوم تابستون  شروع شده.  

ادامه مطلب ...

خداروشکر سالمیم

دیشب خیلی ناراحت و دلخور بودم.خیلی....

نمیدونم، ولی حالا داشتم فکر میکردم خوبه همین چندتا کلاسم میرم که کلی بخندیم.که دوستامو ببینم و کلی با هم حرف بزنیم.خوبه همین موقعیت هام هست...

نمیدونم چند وقتیه چرا حال فامیل بده ، چرا همه انقدر درگیر و دار مشکلات اند.دیشب کل ناراحتی و دلخوریم به کنار چون دلم نمیخواد دربارش بنویسم.این به کنار.اما یه ناراحتی توأم با خوشحالی هم داشتم.به خاطر داییم ، خداروشکر که سالمه،چقدر خدا رحمش کرده، وای خدایا بازم شکرت.دیروز داییم و دوستش با موتور میخواسته جایی بره که لاستیک چرخ عقب موتور بادش خالی میشه. چیزی هم توش نرفته بوده .دایی میگفت خودِ تعمیرکاره مونده بوده چرا اینطور شده.گفته تا حالا مورد اینطوری نداشتیم.زانوش آسیب دیده بود و نمیتونست درست راه بره.ناخنش هم شکسته بود.و دوستش که پشت سرش نشسته بود دستش توش شیشه رفته و 5تا بخیه خورده.

خداروشکر.ولی دیشب وزن اون ناراحتیه بیشتر سنگینی میکرد و ناراحتم کرده بود.

الان حالِ روحیم خیلی بهترِ دیشبه.ولی بازم بی حوصلم.دلم یه هیجانی میخواد.فعلا فردا قراره کیک مرغ درست کنم با مرغ هم نه با بوقلمون!!! چون مادرجان میفرمایند که  مرغ ها دیگه خوب نیست و... منم بی حوصله گفتم باشه.  موادش رو هم گرفتم‌.

فردا هم آزمون دارم برم ببینم چ گلی به سرم میزنم این دفعه.


روز دختر مبارک

 

ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر بر همه دختران مبارک باد.... 

  

 

 اینم آهنگ دختر از حمید طالب زاده  

هورراااااا.... دستا بالا حالا لازم نیست حتما بالا باشه پایین هم باشه اشکال نداره  

 

انشاءالله که در تمام مراحل زندگیتون  موفق  و سالم  و خوشبخت باشین . که بهترین نعمته والا 

 

 

زندگی گذر عمر است

یه هفتس پست نذاشتم! اتفاق خاصی  نیوفتاده و همه چی امن و امانه.آخ نه همچین امن و امان هم نیست اتفاقاتی افتاده طی یکی دو هفته اخیر و من تازه مطلع شدم.مثلا چند وقت پیش پسردختر خالم (20 سالشه) پسرخوبیه و البته یکم بی عرضس!بله داشتم میگفتم  همین پسری که خدمتتون عرض شد، سوار برموتور داشته میرفته از یه کوچه ای بعد (آهان یه چیز دیگه که یادم رفت بگم این که تازگیا یه گوشی اپل گرفته بود.)یه موتوری دیگه میپیچه جلوش و میگه چرا هی زنگ میزنی به خواهر من و مزاحمش میشی؟هاااان؟بعد همین فامیلمون میگه وا چرا چرت و پرت میگی آقا؟ اشتباه گرفتی و... بعد مرده بهش میگه گوشیتو بده ببینم؟بعد میگه نمیدم .و دوباره میگه اشتباه گرفتی و.... بعد مرده یه دفعه یه چاقو میزاره زیر گلوش و میگه گوشیتو بده ببینم ... این بنده خدا هم گوشیشو میده و یارو هم میگیره و میپره رو موتور و میره.یا پسر داییم (همون که داره طلاق میگیره) شرح اتفاقش دقیق نمیدونم اما یه مرده گردنبندشو از گردنش کشیده و دزدیده و رفته کلی هم کتکش زده.

خلاصه که عجب دنیایی شده ، تازگیتا جوری شده که  اگه برم بیرون و یه  صدای یه موتوری بیاد که داره نزدیک میشه.کیفم میبرم اون سمت شونم که به  سمت دیواره و سرعتم بیشتر میکنم برسم به جاهای شلوغ تر.

--------------------------

تا اینجا رو روز دوشنبه نوشته بودم و وقت نشده بود تا حالا کاملش کنم.

چندوقتیه که دیگه کتابخونه نمیرم و تو خونه درس میخونم، فقط جای درس خوندنم عوض کردم.و خداروشکر همه چی خوبه  جمعه  رکوردشکوندم با بیشترین ساعت مطالعه و خیلی خوشحال بودم شبش هم با مامان و بهار رفتیم خونه مامانجونم و اونجا خوابیدیم  چون مامانجون تنها بود و دایی اینا یه مسافرت کوچیک با فامیل های خانمش رفته بودن.صبح شنبه ساعت 6:50 با مامان رفتیم  پیاده روی  که خیلیییی خوب بود.شنبه مثل جمعه زیاد درس نخوندم . ولی باز هم خوب بود.یک شنبه که طبق روال هر هفته  یکشنبه ها 6 ساعت کلاس داشتم.از 11 صبح تا 6 بعدازظهر .فیزیک دوباره امتحان گرفت و غافل گیرمون کرد. خوبه خونده بودم سوال های درس جلسه قبل تونستم جواب بدم.مشکلم درس همون جلسه بود که از اونا هم سوال داده بود ،درسته یاد گرفتم ولی به نظرم ذهن نیاز داره یکم پردازش کنه.یه مدتی بگذره.ولی ...با این حال بازم کم جواب دادم از مجموعه تست 10 سوالی  فقط 4 تا. اون موقع  کُلَن  هنگ بودم. بعد هم که کلاس دیف بود و مثل همیشه عااالی.وای یه چیز جالب که معلم دیف میگفت این بود  که :«نیوتن اگه 1 سال دیگه بیشتر زندگی  میکرده زندگی بشر به اندازه ی 100سال جلو  می افتاده.» به قول خودش میگفت شما فکر کنین اگه یه  سال دیگه بیشتر زنده بمونین برای دنیا هیچی چه تاثیری روی خانوادتون میتونین بزارین. واقعا راست میگه  من  خودم قبلا به این نتیجه رسیده بودم که فقط دارم اکسیژن مصرف میکنم وهوا رو آلوده میکنم و هیچ کار مفیدی تو زندگیم انجام نمیدم.البته حالا میدونم هدف دارم و برای هدفم دارم تلاش میکنم.

روز ها تند تند داره میگذره و این گذر عمرِ.جمعه 15 مرداد و نصف تابستون رفته ، انگار همین دیروز بود داشتم برنامه‌ میریختم تابستون چ کارایی بکنم؟

فردا 5شنبه 14 مرداد ولادت حضرت معصومه (ع)  و روز دختراست.هورراااااا

دخترا روزتون مبااااااارک پیشاپیش

 

چقدر شلوغ پلوغ کردما


خدایا شکررررت