دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دل نوشته های گُل گُلی

روزانه های زندگی من

دختر شینا

همین چند دقیقه پیش کتابِ دختر شینا تموم کردم.

خوندنش ۲۴ ساعت طول نکشید...

دیشب ساعت از ۱۲ گذشته بود کتاب برداشتم ...قصد داشتم  یه نگاه کنم و فردا شروع کنم به خوندنِ کتاب...صفحه اول باز کردم خوندم ورق زدم... مقدمه رو که خوندم دلم گرفت... ورق زدم خوندم خوندم خوندم ....تا موقعی که خوابم گرفته بود و صفحه گوشی دیدم ساعت ۳:۱۷ دقیقه بود...!!! یه نگاه به شماره صفحه کتاب انداختم باورم نمیشد صفحه ۱۵۰ بودم.

پاشدم مسواک زدم و دراز کشیدم حالا خوابم نمی برد میخواستم ادامش بخونم....دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

اول چیزی که دلم میخواد بگم در موردش...عشقِ واقعیه...

من موقعی که راهنمایی بودم کتابای عاشقانه بیخود یه چندتایی خونده بودم چون دوستام در موردش گفته بودن و...

با خوندن داستانای اون کتابا یه تعریفی از عشق تو ذهنم شکل گرفته بود من اصلا در مورد عشق و این تصوری که توی ذهنم شکل گرفته بود فکر نکردم...اینکه آیا این تصور درسته یا نه؟؟ اینکه عشق واقعا همینه؟؟ یا اینکه این تعریف و تصور صرفا زاییده‌ی ذهنِ یک نویسنده‌س؟؟

البته که اون موقع از یه دختر این سن و سالی چنین انتظاری هم نمیره بشینه فلسفی فکر بکنه و پیگیری کنه و پرس و جو و مطالعه...

اما میخوام بگم شروعش، شروعِ مناسبی نبود منو ترسوند ، دیدم نسبت به ازدواج خوب نبود...

اما با خوندن زندگیِ شهدا ،تعریف‌های جدیدی پیدا شد توی ذهنم. با خوندن اولین کتاب فکر میکردم اینا اینطوری بودن یا شاید این کتاب اینطوریه ، عطش داشتم انگار....میخواستم کتاب‌های بیشتر بخونم، بیشتر بدونم بفهمم....اما حالا بعد از خوندن چندتا کتاب و دیدن حداقل ۱۰ تا از مصاحبه های خانواده‌ی شهدا یه چیز مشترک میبینم. درسته سن و سال‌ها فرق دارن ..شرایط یکسان نبوده برای همه...تربیت و فرهنگ همه یکسان نیست....اما یه چیزهایی مشترکه‌‌...

وقتی مستندهاشون میبینم یا حتی وقتی کتاباشون میخونم این حِسِ منتقل میشه ....آره درسته من فقط یه کتاب دستم گرفتم و دارم به صفحه‌اش نگاه میکنم اما کلمه ها انگار زنده‌ان ، حس دارن ، بو دارن...وقتی این حسِ منتقل میشه و آدم لمسش میکنه حالش دگرگون میشه...

توی مستندها که نه تنها خودشون دارن حرف میزنن که چشمهاشون هم داره حرف میزنه...چشم‌ها دروغ نمیگن...

.

.

نگران میشم ...ناراحت میشم ...دلم میسوزه...دلم میخواد کمک کنم و دستی بگیرم از کسی....از این جوونایی که دارن اشتباه میرن....دارن خطا میکنن ..‌..از این میترسم که روزی برسه بفهمن اشتباه کردن که دیگه دیره که نه راه پس دارن نه راهه پیش... که خسته و افسرده شدن و بهترین سالای عمرشون خرجِ هیچ و پوچ کردن...که حالا انگیزه‌ای برای ادامه زندگی ندارن

بسه...فکرای منفی بسه

دوست دارم +فکرکنم 

امیدوار باشم

به اینکه درست میشه

میدونم خدایا همیشه پشتمون هستی

همیشه دستمون میگیری

و جملاتی که مثل همیشه میاد توذهنم و منعکس میشه

یا ارحم الراحمین ....ای مهربان ترینِ مهربانان

یا ستارالعیوب....ای پوشاننده‌ی عیب‌ها

یا غفارالذنوب...ای آمرزنده‌ی گناهان




اول روز بگید خدایا دستمو گذاشتم تو دستت خودت راه‌ُ نشونم بده...

خدا راضی باشه همه چی حله...همه چی درست میشه 

چقدر تاحالا گفتی خدایا راضیم به رضایتت ؟

چقدر تا حالا اول هرکاری گفتی خدایا این کارُ برای رضایت تو انجام میدم؟...چقدر تا حالا سعی کردی خدا ازت راضی باشه؟

چقدر دلمون تا حالا باخدا بوده؟

مرحوم حاج رجبعلی خیاط در موقعیتی شبیه حضرت یوسف که شیطان براشون دام گناه پهن کرده بوده دستاشونو بالا میبرن  و میگن" خدایا منو فقط برای خودت تربیت کن" و این چنین کمالاتی کسب میکنن و به درجه های بالای عرفانی میرسن.


 الان تقریبا آخرای کتابِ کیمیای محبت هستم که در مورد ایشون هست....خیلی از قسمت هاش دلم میخواد اینجا بنویسم و به اشتراک بزارم شاید یکی رد شد و خوند و زندگیش تغییر کرد.

فعلا یه قسمت هایی انتخاب کردم...انشاءالله به زودی مینویسمشون...


روز عرفه از دست ندید

اوقاتتون خوش

خداحافظ



*پ‌ن: عکس از اینترنت هست ...خودم نشد عکس بگیرم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد